همیشه این طور نیست. گاهی وقتها اتفاقاً خیلی هم ساده است. کافی است قلم را بگیری توی دستت یا دستت را بگذاری روی کیبرد تا جریانِ سیالِ ذهن، کار خودش را بکند؛ اما بعضی وقتها دستت را بند میکنی به نوشتن و هی دست دست میکنی بلکه چیزکی بنویسی اما یکهو چشم باز میکنی و میبینی که فقط داری خودت را دست میاندازی...
همیشه این طور نیست؛ اما بعضی وقتها انگار میکنی شدهای آدمی که استفراغش گرفته است و گرماب لزج و سنگینی دویده است توی گلویش و هی انگشت میکند توی حلقش و هی عُق میزند و هی خودش را مُچاله میکند و باز میکند؛ اما... چیزی بالا نمیآید.
انگار میکنی شدهای مادری که وقت زائیدنش است و بچه سرازیر شده است از رَحِمش و هی جیغ میزند و هی زور میزند و هی خودش را جـِر میدهد و از نو روی هم سوار میکند، اما... چیزی پایین نمیآید.
همیشه این طور نیست؛ اما بعضی وقتها اتفاقاً همین طور است. بعضی وقتها که نوشتنت میآید؛ اما نمیتوانی بنویسی. آنقدر نمیتوانی که باورت نمیشود موقعی که یک فسقل بچه بودهای، راحت انشا مینوشتهای و تازه همهاش را بیست میشدی ـ گاهی هم نوزده البته ـ . آنقدر نمیتوانی که فکر میکنی امیرخانی ـ ابو ارمیا را میگویم ـ توی خواب، احسنت گفته است به نوشتههایت و کلّی کف زده است برایت. آنقدر نمیتوانی که حسودیات میشود به آنها که هی تند و تند مینویسند و مینویسند و مینویسند...
آن وقت شک نمیکنی که قلمت دیگر افتاده است از پا و حالش آنقدر بد است که از ویکس و وازلین هم کاری بر نمیآید برایش. آن وقت مطمئن میشوی که باید یک فکری به حال خودت بکنی. آن وقت تازه یادت میآید که یک دفتر آبی رنگی هم داشتهای. آن وقت یکهو دلت تنگ میشود برای نوشتن. آن وقت حس می کنی دارد نوشتنت میآید؛ حس میکنی قلمت دارد تکان میخورد؛ حس میکنی دیگر وقتش است؛ حس میکنی باید بنویسی...
بعد نوشت
1- حس میکنم باید بنویسم. نمیدانم چی؟ چطور؟ چقدر؟ ـ حتی ـ چرا؟ فقط حس میکنم باید بنویسم. کمی بیمزه به نظر میرسد البته.
2- یحتمل همین امروز و فردا، این حس ـ که باد کرده است توی ذهنم، به قاعدهی یک بادکنک بزرگ ـ پیسّی میکند و بادش میخوابد. آن وقت بعید نیست که این قلمـِ تازه بیدار شده هم دوباره بخوابد. اما فعلاً که قصد نوشتن دارم. شاید دیر به دیر. شاید هم نه فقط داستان و مینیمال. اصلاً با این حال و اوضاع، بعید نیست که دیگر داغ داستان و مینیمال نویسی، به دلم بماند...
بعدتر نوشت
شنیدهام حضرت سلیمان ـ که بر او و بر پیامبر ما و خاندانش درود ـ به هر کدام از جوانهای لشگرش که رخت تأهل میپوشید، دو سال مرخصی میداد؛ لابد که برود و حالش را ببرد! اما ما مرخصی که نگرفتیم هیچ، تازه مشغلهی ارشد و درس و تحقیق هم اضافه شد. دلم دو سه سال مرخصی میخواهد؛ با حقوق و مزایا ... البته!