نیم من او!

شنبه 27 مرداد 1386

قبل نوشت

- امیرخانی اُکی شد. همه برنامه ها هم رو به راهه...فقط...یه کار دیگه مونده...

- مثلا؟!

- "من او " ش را توی یکی دو صفحه چکیده کن که توی همایش بخونیم...خب؟جان من نگو نه!

دبیر همایش بود و البته از رفقای هم دانشگاهی. یک جوری نگات می کرد که فکر "نه" گفتن هم از سرت می پرید. «من او» را نخوانده بودم هنوز. وقت گرفتم که بخوانم.دو روز طول کشید سرجمع. روز همایش نوشته را دادم  که خودش  روی سن بخواند و خودم هم نشستم به دیدن عکس العمل امیرخانی. دست زده بود زیر چانه و نگاش خیره بود به میز رو به روش. متن که تمام شد بلند شد ایستاد و نزدیک یک دقیقه همراه جمع کف زد و بعد فقط یک جمله گفت که اگر چه از این تعارفهای بی منطق و اساس بود اما هنوز هم طنینش مانده توی گوشم:«ای کاش می تونستم این طور بنویسم!».

باید مبتدی و صفر کیلومتر باشی و از دهان یک استاد این جمله را بشنوی تا بفهمی چه ذوقی کرده بود کودک درون من!

تازگی داشتم نوشته های قدیمی را نگاه می کردم که چشمم افتاد بهش:

 

کف دست که بو نکرده بودم.گفتم کتاب است دیگر.پانصد صفحه است؟خب باشد؛خوراک یک شبمان است.چکیده اش هم که راحت الحلقوم! چه می دانستم و گرنه همان موقع که گفتی چکیده، داد می زدم سرت که «آدم حسابی مگر نخوانده ای خودت این "من او" را؟ دِ اگر آدمش هستی خودت بنویس..."پانصد صفحه به یک آدم؟ ذلیل نشوی، بیچاره نشوی"»...

 

نه اینکه پانصد صفحه زیاد باشد ها، نه! اما "به قاعدۀ" هزار صفحه بایستی عمر می گذاشتی پاش."جخ"چیزی بفهمی یا نه، با خداست! به قول آن کارگر کُرد:"رحم"! شما را به خدا من برای این جماعت چه بگویم از داستانی که آخرش "علی فتاح" را سُر و مُر و گنده می برد بهشت زهرا(س) و بعد یکهو می خواباندش روی تخت غسالخانه و بعد قاطی شهدا می بردش زیر خاک قطعه شهدا؟! "خیلی اسمی است ها"... فکرش را بکن!

 

اصلاً من هیچی، فکر"ابوراصف" را نکردی که وقتی با آن هیکل گنده اش فقط بیست صفحه از پانصد صفحه سهم دارد، مباد از این یک صفحه جا بیفتاد؟ سیاه بود؟ خب باشد؛ گنده بود؟ خب باشد؛ عوضش عبد بود،"عبد حرّ"... اصلا فکر قلبش را نکردی که خودش از سینه در آورد و داد به "علی" تا بدهد به "مریم" و او آن را بخورد – یا نخورد...نمی دانم!- "هلیا" را به یادگار بگذارد که دو قلب داشت؛یکی چپ و یکی راست؟ دِ این بود رسمش؟

 

بالاغیرتاً چکیده چه صیغه ای بود دیگر؟ شنیده بودیم "دل را باید مثل انار آنقدر چلاند که شیره اش در بیاید" اما مگر "من او" هم انار بود "لوطی"؟

فکر سهم "درویش مصطفا" نبودی؟ فکر نکردی چطور پابندش کنم توی یک صفحه؟ خودت را نزن به آن راه... مگر می شد؟ درویش مصطفا با آنهمه مو و محاسن بلند سفید...ها؟ سبز؟ خب باشد، قبول؛ "لا تفاوت بینهما"! بالاخره که جا می گیرد. نمی خواهی بگویی که "چکیده نویسی که نتواند درویش مصطفا را بگنجاند توی یک خط، حُکماً چکیده نویس نیست...یا علی مددی"؟!

 

ببینم اصلاً اگر ما نخواهیم چکیده نویس باشیم که را باید ببینیم؟ دِ آخر، لوطی من چه بگویم از "فتاح" که بعد از آن صبح دیگر یخ نخورد؟ یا مثلا چطور می شود گفت توی یک خط که یک نفر - آن هم علی فتاح، نوه "حاج فتاح" ، رئیس صنف کوره پزان- تا آخر عمرش لب به سیب نزد؟ حالا چه قصه یخ،چه قصه سیب، لا تفاوت بینهما؛ دو تاش درد بود...درد؛ دردی که حتی "کریم" را هم از تب و تاب انداخت...

 

اصلاً این ها همه اش هیچ؛ من چطوری باید توی یک خط بگویم که انگشت سبابه پسر حاج فتاح – پدر علی- چرا بریده شده بود؟ اصلا خودش بریده بود یا بریده بودند نامردها؟ بی خیال حرفهای "قاجار" و "دریانی"؛ "سید مجتبا" که اهل دروغ نبود - استغفرالله- ... اصلاً همین سید مجتبا؛ به مولا پانصد صفحه هم کمش بود؛ تو می گویی بکنم نیم خط؟ "عجب کار هجوی است این چکیده نویسی"!

 

قصه "مار و نان و نمک" را بگذاریم کنار، "کشیش گذر خدا" با آن لهجه عربی و عقیق انگشتری اش هم بماند،"سمند" را هم بی خیال... "قورمه پزان" را چه کنم؟ بوش گرفته این چند خط را:"بوی سرخ شدن گوشت توی روغن خودش"... مثل گوشتهای لطیف "مهتاب" و مریم که سوختند در...("مراجعه کنید به..."؛ چه می گویم! چکیده که "من" و "او" ندارد، چه برسد به "یک" و "دو" اش!)

 

                               

"جخ" یادم افتاد که"هفت کور" هم این وسط، به قاعده، هر کدامشان یک خط جا می خواهند،خیلی چکیده اش کنم یکی دو کلمه...

- یک کلمه به هفت کور؟ خدا ذلیلتان نکند...

حالا بیا و درستش کن.چه جواب بدهم این توریستهای بی نوا را؟!

 

راستی تو می دانی از "خانی آباد" تا "پاریس" چقدر راه است؟ یعنی به قاعده ای هست که "عبدل فضول" بتواند از توی همان کوره ها، نبض پاریس را از میله های سرد ایفل بشنود؟...ها؟عبدل؟ راست می گویی ها! او که مرده بود...زودتر از آنکه مهتاب و مریم بروند پاریس و قبل از آن هم که پاریس نبض نداشته - یا داشته...نمی دانم!- . همان روزهایی بود که خبر پسر حاج فتاح را آوردند...چه سالی بود؟ "هزار و سیصد و دوازده شمسی"؟ نه، آن سال که سال "شمسی" نبود؛ سال "اکرم" بود یا شاید هم سال آن "معلم لهستانی مریم"...اصلاً چه دخلی به ما دارد که چه سالی بود. آنش برای کریم مهم بود، اما برای حاج فتاح این مهم بود که مُرد؛هم پسرش، هم عبدل ... و کمرش خم شد بعد از آن ده شب...

 

صبر کن ببینم! نکند توقع داشتی توی دو خط بنویسم که مهتاب و علی مثل لیلی و مجنون از بچگی- از همان سالی که مهتاب تازه هفت سالش بود و علی، به قاعده، پنج سال بزرگتر- چشمشان دنبال هم بود؟ ها؟ می خواهی بنویسم چه؟ بنویسم مهتاب برای علی "گل یاس" بود و علی برای مهتاب، "ابروهای پیوندی مردانه"؟ به همین سادگی و بی مزگی؟ پس چه می شود حرفهای درویش مصطفا؟ چه می شود دل که با تکان خوردن محکم تر می شود؟ چه می شود "مَن عَشَّقَ فَعفَّ ثُمَّ ماتَ، ماتَ شهیداً"؟...

 

اصلاً  نگفتی اگر یک قطره از آن آبشار قهوه ای می چکید روی چکیده ام چقدر جا می گرفت؟ شاید به قاعده انارهایی که علی- بعد از آنکه مریم آن تابلوی سیاه را کشید- پرت کرد به دیوار - و مهتاب از خونابه هاش به صورتش مالید- ...شاید به قاعده روزهایی که علی جلوی چشم همۀ خانی آبادی ها از مدرسه تا خانه، مهتاب را همراهی می کرد... شاید به قاعدۀ آن نقاشی که مهتاب از مریم کشید و آن ابروهای پیوندی و موهایی که پسرانه بود و مریم خندیده بود و گفته بود که بیشتر شبیه علی است تا او و مهتاب گفته بود چه عیبی دارد مگر..."حُکماً" به قاعدۀ همۀ اینها جا می گرفت.

 

آخر خودت بگو؛ من کجا جا بدهم نیم قرن عاشقی را و چگونه بگویم توی دو خط که علی و مهتاب به هم نرسیدند چون فتاح، خشت"علی" را کنار "مع" نگذاشته بود. ("رجوع کنید به..."؛ اَه! چه بد عادت شده ام!)

 

چه می گفتم؟ ها! قصه "مع" بود؛ نه؛ قصه "الحق" بود با "مع" با "علی"! درویش مصطفا می گفت؛ من که نمی دانم. می گفت همۀ آجرها "الحق" می گویند و اگر نبود قصه نان و نمک و مار باورم نمی شد حرفش را و مثل همه خانی آبادی ها می گفتم چرت پرت می گوید!

خیلی اسمی است ها؛ مار، حرمت نان و نمک حاج فتاح را داشته باشد و آن "عزتی" نمک به حرام...

راستی خوب شد یادم افتاد! اصلاً چطور باید چکیده می کردم غصۀ چادر از سر ناموس کشیدن را؟ غصه ای که حاج فتاح را راضی می کند که نوه اش را - مریمش را- بفرستد فرنگ؛ اما نگذارد که در دولت ظلم برود پی درس؟ یا مگر می شود توی یک جمله که برادرهای شمسی ریختند سر کریم و با قمه تکه تکه اش کردند و دیگر نگفت که بعد از آنکه پاهاش را توی مدرسه فلک کردند و علی و سید مجتبا بردندنش حیاط و پاهاش را گذاشتند توی حوض، پاهاش جلز و ولز کرد؟ و نگفت که مست می کرد و یقه باز می گذاشت اما لوطی بود و آخر هم هم پای لوطی گری اش مُرد؟...

 

ها؟ بس کنم؟ پس حق می دهی به من؟ "حق عوضت بدهد"! حالا به همه اینها "مامانی" و "مشهدی رحمان" و "هلیا" و "هانی" و "اسنکدر" و "ننه" و "ذال محمد پا انداز" و "موسا ضعیف کش" را هم اضافه کن و خودت چرتکه بنداز؛ چه می شود؟ ها! احسنت! نمی شود چکیده؛ می شود "خانی آباد هزار و سیصد و دوازده" تا "خانی آباد هزار و سیصد و هفتاد"...

می شود قصه علی و مهتاب؛ مریم و ابوراصف، کریم و - چه می دانم... مثلاً- شمسی...

می شود کریم که شهید شد و مریم که شهید شد و مهتاب که شهید شد و علی...که شهید مُرد!

می شود "یک من"،"یک او"،"دوی من"،"دوی او"، "سه من"،"سه او"...(عجب کار هجوی است این چکیده نویسی!) ...می شود...«من او»!

 

به همین سادگی!

چهارشنبه 24 مرداد 1386

دلم که برایت "تنگ" می شود غصه هام آنقدر "گشاد" می شوند که توش، یک دریا اشک، جا می شود...

شنیده ای که سنگ ها در انقباض و انبساط ها ترک می خورند؟! من که از تمام بغض های ترک خورده هم شیشه ای ترم...

حالا ببین کی گفتم...آخرش اگر ترک نخوردم در این انقباض و انبساط ها!

 

 

بعد نوشت 

از وقتی آمار بازدید، هزار را رد کرد، این بسته تبلیغاتی مثل قارچ یکهو روئید بالای دفتر ما! زحمت خلاص شدن از دستش البته فقط یک کلیک است اما بدجوری حال گیری می کند با این جایی که گرفته است! نکته اخلاقی اینکه...

۱- بلاگ اسکای اصلا سرش نمی شود که جای بسته تبلیغاتی وسط صفحه وبلاگ نیست!

۲- بلاگ اسکای اصولا بلاگرهای زیر هزار بازدید را آدم حساب نمی کند!!        

 

                       

مهمانی

یکشنبه 14 مرداد 1386

نشسته بود و داشت سبزی پاک می کرد که در زدند. رو کرد به حیاط:« یکی بیاد این درو وا کنه» چند لحظه صبر کرد.بعد گره انداخت به ابروهاش:«گور به گور بشید که خیرتون نمی رسه به آدم» بلند شد و کمرش را صاف کرد: «آخیش...» دست گرفت به دیوار:« کیه؟»

- منم خواهر.

رفت سمت در.

- سلام. مهمون نمی خواید؟

- به به...سلام به روی ماهت! یادی از ما کردین؟

- دلم هواتو کرد؛گفتم پاشم بیام ببینمت.

- خوب کردی...بیا بشین.

مهمانش نشست:« آقاتون خوبند؟»

- به مرحمت شما! حاج آقای شما چی؟ حالشون خوبه؟

- ای بابا... چه خوبی؟ چه دلخوشی؟ ایشالا به زمین گرم بخوره...

- خدا مرگم بده . چی شده مگه؟

- چی بگم والا... همه جای بدنم کبوده از دستش.

مهمانش رو کرد به سقف و مشت کوبید به سینه اش :«ایشالا مرتضی علی حقتو بده مرد...» بعد چارقد کشید روی صورتش و شانه هاش تکان تکان خورد. دست کشید به سر مهمانش:«دورت بگردم خواهر. دلمو ریش نکن جان عزیزت. فکر کردی دل من خیلی خوشه؟ والا ما هم مثل شما. الانه چند وقته ول کرده منو با این بچه های قد و نیم قد.نه خرجی ای، نه تلفنی...» دماغش را کشید بالا و لب ورچید. مهمانش هنوز داشت زیر چادر ضجه می کرد.

- الهی قربونت بشم خواهر. دلمو خون کردی که.

مهمانش چادر را زد کنار و پشت دست کشید روی گونه هاش:« روسیاتم خواهر»

- دشمنت رو سیا. ولش کن اصلا. گور باباش. خودتو از بین می بری با این کارا. تا بوده خواهر، زن بلاکش بوده.

مهمانش زد روی پاش و آه کشید:« آره والا...» پا شد و رفت سمت سماور:« اصلا ول کن این حرفا رو. بذار یه چایی برات بریزم....» قدم برداشته و بر نداشته،چادر گل گلیش گیر کرد زیر پاش.

- آخ...خ...خ...

با صورت که افتاد روی زمین، گریه اش خانه را برداشت. مادر و خاله سراسیمه دویدند توی اتاق:«شد یه بار بی سر و صدا بازی کنید؟!»

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>