X
تبلیغات
رایتل

مهمانی

یکشنبه 14 مرداد 1386

نشسته بود و داشت سبزی پاک می کرد که در زدند. رو کرد به حیاط:« یکی بیاد این درو وا کنه» چند لحظه صبر کرد.بعد گره انداخت به ابروهاش:«گور به گور بشید که خیرتون نمی رسه به آدم» بلند شد و کمرش را صاف کرد: «آخیش...» دست گرفت به دیوار:« کیه؟»

- منم خواهر.

رفت سمت در.

- سلام. مهمون نمی خواید؟

- به به...سلام به روی ماهت! یادی از ما کردین؟

- دلم هواتو کرد؛گفتم پاشم بیام ببینمت.

- خوب کردی...بیا بشین.

مهمانش نشست:« آقاتون خوبند؟»

- به مرحمت شما! حاج آقای شما چی؟ حالشون خوبه؟

- ای بابا... چه خوبی؟ چه دلخوشی؟ ایشالا به زمین گرم بخوره...

- خدا مرگم بده . چی شده مگه؟

- چی بگم والا... همه جای بدنم کبوده از دستش.

مهمانش رو کرد به سقف و مشت کوبید به سینه اش :«ایشالا مرتضی علی حقتو بده مرد...» بعد چارقد کشید روی صورتش و شانه هاش تکان تکان خورد. دست کشید به سر مهمانش:«دورت بگردم خواهر. دلمو ریش نکن جان عزیزت. فکر کردی دل من خیلی خوشه؟ والا ما هم مثل شما. الانه چند وقته ول کرده منو با این بچه های قد و نیم قد.نه خرجی ای، نه تلفنی...» دماغش را کشید بالا و لب ورچید. مهمانش هنوز داشت زیر چادر ضجه می کرد.

- الهی قربونت بشم خواهر. دلمو خون کردی که.

مهمانش چادر را زد کنار و پشت دست کشید روی گونه هاش:« روسیاتم خواهر»

- دشمنت رو سیا. ولش کن اصلا. گور باباش. خودتو از بین می بری با این کارا. تا بوده خواهر، زن بلاکش بوده.

مهمانش زد روی پاش و آه کشید:« آره والا...» پا شد و رفت سمت سماور:« اصلا ول کن این حرفا رو. بذار یه چایی برات بریزم....» قدم برداشته و بر نداشته،چادر گل گلیش گیر کرد زیر پاش.

- آخ...خ...خ...

با صورت که افتاد روی زمین، گریه اش خانه را برداشت. مادر و خاله سراسیمه دویدند توی اتاق:«شد یه بار بی سر و صدا بازی کنید؟!»

نظرات (24)
چقدر جالب تموم شد.
دوسوم داستان من رو به یاد داستان همسایه انداخت .
چه بچه هایی..و ... و چه بازی غمگینی...
چه زیبا و ساده!
فعلا همین
خیلی قشنگ بود
یه لحظه اولش رفتم تو حس نوشته های سید مهدی شجاعی.
خیلی خوب بود.مشخصه که خیلی حرفه ای هستین



در ادامه مباحث گذشته.ما خیلی بیش از این می تونیم پیشرفت کنیم.۹۰ درصد اونایی هم که خارج برا اجنبی کار می کنن عشقشونه که برا مملکتشون کار کنن.ولی چه طوری؟
من خودم فقط یه لیست کامل از سنگ اندازی هایی که خودم دیدم برا این ککارا می تونم براتون آماده کنم.
دوست عزیز سیستم آموزشی کشور ما هم به جای نخبه پروری نخبه کش شده.چقدر نیروهای نابغه ای که اومدن تو دانشگاه و افسرده بیرون رفتن.اینا رو نه از کسی شنیدم نه کسی بهم گفته خودم دیدم
بله قبول دارم که بدبینانه نباید فکر کرد.به خدا خودم دلم برا پیشرفت این مملکت می تپه.ولی وقتی سردرگمی و آشفتگی و بی برنامگی و بی مدیریتی صنعت کشورو می بینم واقعاغ اشکم در میاد.
من مدتی تو فولاد مبارکه اصفهان کار می کردم.یکی از بزرگترین صنایع ملی کشور.واقعا تاسف بار بود.واقعا....حالا این یعنی صنعت پیشرفته بود.شما خیلی از این چیزا رو حس نکردید ولی من با تمام ووجود درد اونو حس کردم.
البته وضعیت صنعت در بخش خصوصی بسیار امیدوار کننده است.امید است که پیشرفت بیشتر حاصل شو
سلام
خیلی قشنگ بود٬ مخصوصا آخرش
حرفا و رفتار بزرگترا تو روحیه بچه ها خیلی تاثیر داره٬ اینو میشه حتی از بازیهاشون فهمید
موفق و شاد باشید
پاسخ:
علیک سلام.احسنت به خواننده ی نکته سنج!
بدو بدو زنبیل و بر دار و بیار که به روزم
زیبا بود و من حقیقتا آخرش رو دوبار خوندم ...
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...
هوس قمار دیگر...
هوس قمار دیگر...
هوس قمار دیگر...
.
.
.
یا علی مدد(ی)...
سلام
جمله آخرش خیلی باحال بود...
سلام دوست من
از سر زدنت واظهار لطفت ممنونم
در مورد پاراگراف اول نظر لطفتونه
اما در مورد پاراگراف دوم هم نصفش در سته و نصفش نادرست متاسفانه ما در عصری حاضر هستیم که اکثر دانشمندان ما چه اونوری و چه اینوری غیر از چند تا پیر و پاتال پا لب گور بازم چه از اونریا و چه از اینوریا همگی فقط داریم از گذشته ها حرف می زنیم البته این حرف من در مورد علوم انسانی که تفکر ازون ناشی میشه ولی در مورد علوم پزشکی و فنی فکر می کنم غرب در مقیاس بنیادی تر و شرق در مقیاس بسیار نازل تر و نوزادین داره هروز به پیشرفت های خودش اضافه می کنه
یا حق
پاسخ:
علیکم السلام.
راستی دوست من
از کدوم قسمت رجا نیوز اومدی به وبلاگ من؟
بهم بگو
سلام
از انتقاد بسیار سازندتون ممنونم
بله حق باشماست
راستش خودمم همون اول این حس بهم دست داد ولی گفتم شاید من ذهنم
خاکی می زنه!!
چشم درستش می کنیم
منم متنتون رو نخوندم ولی می خونم
امیدوارم به زودی کلاهتون رو پیدا کنید!!
موفق باشید
یا علی
پاسخ:
علیک سلام.یعنی حالا ذهن ما خاکی زد؟!
سلام
با مزه می نویسید
کسل کننده نیست قصه هاتون
یا علی
پاسخ:
دوباره علیک سلام!
ممنون از نظر و راهنمایی قشنگتون
پیروز باشید
سلام

احوال ای بی کلاه ؟

با اجازه تون نرمش قلمتو هنوز نخوندم تا بتونم نظر هم بدم . وقتی دیسکانکت شدم می خونم.

شرمنده که زودتر از این نتونستم سر بزنم .

به فرموده ی شما دوست عزیز ، رنگ قالب رو هم عوض کردم.

یا حق
پاسخ:
علیک سلام.برا نخوندن مطلب هم مگه اجازه می گیرن؟!
به یاد ستاره گان همیشگی شعری گفتم که خوشحال می شم نظرتان را بدانم
نرسیده به سه خط آخر داشتم خسته می‌شدم ولی خوب جایی ضربه را زدی.
جالب بود.
بابت تذکر ممنون
یا علی مددی...
سلام. وبلاگ نو مبارک.
گریه مهمان در خانه میزبان. و این سه ماه، ماههای مهمانی. میزبان خدا و میهمان هم... .
جمله آخری تلنگریست بس شگفت انگیز!
پاسخ:
علیک سلام. تعمیم شما شگفت انگیزتر بود!
سلام
نوشته های شما چه راحت با ادم ارتباط برقرار می کنن.
شما من یه مادر رو به فکر فرو بردین که حتی توی بازی بچه هام دقت کنم و فکراشونو بخونم....وبعدش هم تصمیم مناسب رو بگیرم البته در روند تربیت اونا..
ای بی کلاه ممنونم....
جاری باشی.....
پاسخ:
علیکم السلام. پس خوش به حال من!
سلام
به به، چه چه
جدا که مرحبا.
پس معلوم شد حساب شما از ما جداس.
موفق باشین
پاسخ:
علیک سلام. ای بابا...
فقط می تونم بگم واقعا که!!!
پاسخ:
فقط؟!
خدا بگم چه کارت کنه!!!
یاد مرحوم مغفور، گی‌دو موپاسان بخیر که آخر همه‌ی داستان‌هاش همین حسی رو پیدا می‌کردیم که آخر داستان شما پیدا کردیم.
جاری باشید...

حواست کجاست بابا؟ د خاموش کن این منقلو . جگرم سوخت. چه آتیشی داشت این کوره (ببخشید یعنی داستان)

شوخی کردم. ولی جدی دلم سوخت واسه خودم و البته خودمون جماعت.

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد