X
تبلیغات
رایتل

نیم من او!

شنبه 27 مرداد 1386

قبل نوشت

- امیرخانی اُکی شد. همه برنامه ها هم رو به راهه...فقط...یه کار دیگه مونده...

- مثلا؟!

- "من او " ش را توی یکی دو صفحه چکیده کن که توی همایش بخونیم...خب؟جان من نگو نه!

دبیر همایش بود و البته از رفقای هم دانشگاهی. یک جوری نگات می کرد که فکر "نه" گفتن هم از سرت می پرید. «من او» را نخوانده بودم هنوز. وقت گرفتم که بخوانم.دو روز طول کشید سرجمع. روز همایش نوشته را دادم  که خودش  روی سن بخواند و خودم هم نشستم به دیدن عکس العمل امیرخانی. دست زده بود زیر چانه و نگاش خیره بود به میز رو به روش. متن که تمام شد بلند شد ایستاد و نزدیک یک دقیقه همراه جمع کف زد و بعد فقط یک جمله گفت که اگر چه از این تعارفهای بی منطق و اساس بود اما هنوز هم طنینش مانده توی گوشم:«ای کاش می تونستم این طور بنویسم!».

باید مبتدی و صفر کیلومتر باشی و از دهان یک استاد این جمله را بشنوی تا بفهمی چه ذوقی کرده بود کودک درون من!

تازگی داشتم نوشته های قدیمی را نگاه می کردم که چشمم افتاد بهش:

 

کف دست که بو نکرده بودم.گفتم کتاب است دیگر.پانصد صفحه است؟خب باشد؛خوراک یک شبمان است.چکیده اش هم که راحت الحلقوم! چه می دانستم و گرنه همان موقع که گفتی چکیده، داد می زدم سرت که «آدم حسابی مگر نخوانده ای خودت این "من او" را؟ دِ اگر آدمش هستی خودت بنویس..."پانصد صفحه به یک آدم؟ ذلیل نشوی، بیچاره نشوی"»...

 

نه اینکه پانصد صفحه زیاد باشد ها، نه! اما "به قاعدۀ" هزار صفحه بایستی عمر می گذاشتی پاش."جخ"چیزی بفهمی یا نه، با خداست! به قول آن کارگر کُرد:"رحم"! شما را به خدا من برای این جماعت چه بگویم از داستانی که آخرش "علی فتاح" را سُر و مُر و گنده می برد بهشت زهرا(س) و بعد یکهو می خواباندش روی تخت غسالخانه و بعد قاطی شهدا می بردش زیر خاک قطعه شهدا؟! "خیلی اسمی است ها"... فکرش را بکن!

 

اصلاً من هیچی، فکر"ابوراصف" را نکردی که وقتی با آن هیکل گنده اش فقط بیست صفحه از پانصد صفحه سهم دارد، مباد از این یک صفحه جا بیفتاد؟ سیاه بود؟ خب باشد؛ گنده بود؟ خب باشد؛ عوضش عبد بود،"عبد حرّ"... اصلا فکر قلبش را نکردی که خودش از سینه در آورد و داد به "علی" تا بدهد به "مریم" و او آن را بخورد – یا نخورد...نمی دانم!- "هلیا" را به یادگار بگذارد که دو قلب داشت؛یکی چپ و یکی راست؟ دِ این بود رسمش؟

 

بالاغیرتاً چکیده چه صیغه ای بود دیگر؟ شنیده بودیم "دل را باید مثل انار آنقدر چلاند که شیره اش در بیاید" اما مگر "من او" هم انار بود "لوطی"؟

فکر سهم "درویش مصطفا" نبودی؟ فکر نکردی چطور پابندش کنم توی یک صفحه؟ خودت را نزن به آن راه... مگر می شد؟ درویش مصطفا با آنهمه مو و محاسن بلند سفید...ها؟ سبز؟ خب باشد، قبول؛ "لا تفاوت بینهما"! بالاخره که جا می گیرد. نمی خواهی بگویی که "چکیده نویسی که نتواند درویش مصطفا را بگنجاند توی یک خط، حُکماً چکیده نویس نیست...یا علی مددی"؟!

 

ببینم اصلاً اگر ما نخواهیم چکیده نویس باشیم که را باید ببینیم؟ دِ آخر، لوطی من چه بگویم از "فتاح" که بعد از آن صبح دیگر یخ نخورد؟ یا مثلا چطور می شود گفت توی یک خط که یک نفر - آن هم علی فتاح، نوه "حاج فتاح" ، رئیس صنف کوره پزان- تا آخر عمرش لب به سیب نزد؟ حالا چه قصه یخ،چه قصه سیب، لا تفاوت بینهما؛ دو تاش درد بود...درد؛ دردی که حتی "کریم" را هم از تب و تاب انداخت...

 

اصلاً این ها همه اش هیچ؛ من چطوری باید توی یک خط بگویم که انگشت سبابه پسر حاج فتاح – پدر علی- چرا بریده شده بود؟ اصلا خودش بریده بود یا بریده بودند نامردها؟ بی خیال حرفهای "قاجار" و "دریانی"؛ "سید مجتبا" که اهل دروغ نبود - استغفرالله- ... اصلاً همین سید مجتبا؛ به مولا پانصد صفحه هم کمش بود؛ تو می گویی بکنم نیم خط؟ "عجب کار هجوی است این چکیده نویسی"!

 

قصه "مار و نان و نمک" را بگذاریم کنار، "کشیش گذر خدا" با آن لهجه عربی و عقیق انگشتری اش هم بماند،"سمند" را هم بی خیال... "قورمه پزان" را چه کنم؟ بوش گرفته این چند خط را:"بوی سرخ شدن گوشت توی روغن خودش"... مثل گوشتهای لطیف "مهتاب" و مریم که سوختند در...("مراجعه کنید به..."؛ چه می گویم! چکیده که "من" و "او" ندارد، چه برسد به "یک" و "دو" اش!)

 

                               

"جخ" یادم افتاد که"هفت کور" هم این وسط، به قاعده، هر کدامشان یک خط جا می خواهند،خیلی چکیده اش کنم یکی دو کلمه...

- یک کلمه به هفت کور؟ خدا ذلیلتان نکند...

حالا بیا و درستش کن.چه جواب بدهم این توریستهای بی نوا را؟!

 

راستی تو می دانی از "خانی آباد" تا "پاریس" چقدر راه است؟ یعنی به قاعده ای هست که "عبدل فضول" بتواند از توی همان کوره ها، نبض پاریس را از میله های سرد ایفل بشنود؟...ها؟عبدل؟ راست می گویی ها! او که مرده بود...زودتر از آنکه مهتاب و مریم بروند پاریس و قبل از آن هم که پاریس نبض نداشته - یا داشته...نمی دانم!- . همان روزهایی بود که خبر پسر حاج فتاح را آوردند...چه سالی بود؟ "هزار و سیصد و دوازده شمسی"؟ نه، آن سال که سال "شمسی" نبود؛ سال "اکرم" بود یا شاید هم سال آن "معلم لهستانی مریم"...اصلاً چه دخلی به ما دارد که چه سالی بود. آنش برای کریم مهم بود، اما برای حاج فتاح این مهم بود که مُرد؛هم پسرش، هم عبدل ... و کمرش خم شد بعد از آن ده شب...

 

صبر کن ببینم! نکند توقع داشتی توی دو خط بنویسم که مهتاب و علی مثل لیلی و مجنون از بچگی- از همان سالی که مهتاب تازه هفت سالش بود و علی، به قاعده، پنج سال بزرگتر- چشمشان دنبال هم بود؟ ها؟ می خواهی بنویسم چه؟ بنویسم مهتاب برای علی "گل یاس" بود و علی برای مهتاب، "ابروهای پیوندی مردانه"؟ به همین سادگی و بی مزگی؟ پس چه می شود حرفهای درویش مصطفا؟ چه می شود دل که با تکان خوردن محکم تر می شود؟ چه می شود "مَن عَشَّقَ فَعفَّ ثُمَّ ماتَ، ماتَ شهیداً"؟...

 

اصلاً  نگفتی اگر یک قطره از آن آبشار قهوه ای می چکید روی چکیده ام چقدر جا می گرفت؟ شاید به قاعده انارهایی که علی- بعد از آنکه مریم آن تابلوی سیاه را کشید- پرت کرد به دیوار - و مهتاب از خونابه هاش به صورتش مالید- ...شاید به قاعده روزهایی که علی جلوی چشم همۀ خانی آبادی ها از مدرسه تا خانه، مهتاب را همراهی می کرد... شاید به قاعدۀ آن نقاشی که مهتاب از مریم کشید و آن ابروهای پیوندی و موهایی که پسرانه بود و مریم خندیده بود و گفته بود که بیشتر شبیه علی است تا او و مهتاب گفته بود چه عیبی دارد مگر..."حُکماً" به قاعدۀ همۀ اینها جا می گرفت.

 

آخر خودت بگو؛ من کجا جا بدهم نیم قرن عاشقی را و چگونه بگویم توی دو خط که علی و مهتاب به هم نرسیدند چون فتاح، خشت"علی" را کنار "مع" نگذاشته بود. ("رجوع کنید به..."؛ اَه! چه بد عادت شده ام!)

 

چه می گفتم؟ ها! قصه "مع" بود؛ نه؛ قصه "الحق" بود با "مع" با "علی"! درویش مصطفا می گفت؛ من که نمی دانم. می گفت همۀ آجرها "الحق" می گویند و اگر نبود قصه نان و نمک و مار باورم نمی شد حرفش را و مثل همه خانی آبادی ها می گفتم چرت پرت می گوید!

خیلی اسمی است ها؛ مار، حرمت نان و نمک حاج فتاح را داشته باشد و آن "عزتی" نمک به حرام...

راستی خوب شد یادم افتاد! اصلاً چطور باید چکیده می کردم غصۀ چادر از سر ناموس کشیدن را؟ غصه ای که حاج فتاح را راضی می کند که نوه اش را - مریمش را- بفرستد فرنگ؛ اما نگذارد که در دولت ظلم برود پی درس؟ یا مگر می شود توی یک جمله که برادرهای شمسی ریختند سر کریم و با قمه تکه تکه اش کردند و دیگر نگفت که بعد از آنکه پاهاش را توی مدرسه فلک کردند و علی و سید مجتبا بردندنش حیاط و پاهاش را گذاشتند توی حوض، پاهاش جلز و ولز کرد؟ و نگفت که مست می کرد و یقه باز می گذاشت اما لوطی بود و آخر هم هم پای لوطی گری اش مُرد؟...

 

ها؟ بس کنم؟ پس حق می دهی به من؟ "حق عوضت بدهد"! حالا به همه اینها "مامانی" و "مشهدی رحمان" و "هلیا" و "هانی" و "اسنکدر" و "ننه" و "ذال محمد پا انداز" و "موسا ضعیف کش" را هم اضافه کن و خودت چرتکه بنداز؛ چه می شود؟ ها! احسنت! نمی شود چکیده؛ می شود "خانی آباد هزار و سیصد و دوازده" تا "خانی آباد هزار و سیصد و هفتاد"...

می شود قصه علی و مهتاب؛ مریم و ابوراصف، کریم و - چه می دانم... مثلاً- شمسی...

می شود کریم که شهید شد و مریم که شهید شد و مهتاب که شهید شد و علی...که شهید مُرد!

می شود "یک من"،"یک او"،"دوی من"،"دوی او"، "سه من"،"سه او"...(عجب کار هجوی است این چکیده نویسی!) ...می شود...«من او»!

 

نظرات (34)
علی الحساب اول !
من ناراحت نشدم از حرفتون !
برام مهم نیست باور کنی که راست می گم یا نه ! یا برای دل خودم می نویسم ... چون این باور شما تاثیر یا فایده ای برای من نداره ! (البته در این مورد )

حرف شما درسته در مورد هدف و ارزش و ... سعی می کنم از این به بعد دیدم رو عوض کنم ! ولی یواش یواش ! فکر می کنم راهنما ی خوبی برام باشی ...
در ضمن فعلا واسه اینکه تنبیه بشی و واقعا عفوت کنم میتونی توی این راه کمکم کنی ... چطوره؟!
هنوز متنتو نخوندم .... ولی کتابی که زدی من دارم می خونم خیلی قشنگه .. ادبیات خاصی داره !
سلام مجدد
خیلی ممنون که باز هم وقت گذاشته برایم نوشتید.
ببینید:
در حوزه ی نقد آنهم از نوع ادبی اش! تا آنجا که مطالعه و تحقیق کرده ام یک خواننده و متعاقبا یک منقد خوب هیچگاه به جای خود نقد نمیزند بلکه باید از کالبد خود بیرون آمده و از بالا یک نوشته (از هر کیفیتی) را نقد کند.مثلا بنده به عنوان یک مسلمان شیعه ممکن است که شعری یا نوشته ای را با مضمون الحاد و از یک شاعر و نویشنده ی ملحد بخوانم.اما نباید بگویم:
این چون مضمون و تم الحادی و کفر آمیز دارد اصلا نوشته ی خوب و نابی نیست!
در صورتی که ممکن است آن اثر واقعا از همه لحاظ:فرم روایت آرایه های ناب و بدیع به دور از کلیشه (که نمونه اش را اینجا میتوان از شراب! مثال زد) کامل باشد.ما تحسینش میکنیم اما با توجه به اعتقادات قلبی خود(که وفاداراش هستیم) میگوییم که من با مضمون اش فقط مشکل دارم.
در مورد رسالت ادبیات هم با شما موافقم(اینبار).
اما در مورد نوشته هایم:
گفتید پیام خاصی منتقل نمیشود.اولا که من به نوعی پیرو مکتب هنر برای هنر هستم.دوما ادبیات دو نوع است:interpretive and escapist
در مورد دوم:
این نوع از ادبیات زوایای پنهان زندگی (فلسفه ی آن را) نقب میزند و به کنکاش میپردازد.
و از نوع اول آن میتوان به قصه هایی که انسان را برای دمی از این زندگی به جای دیگر میبرد و او را سرگرم میکند مثال زد
اینکه قصه ی سایه ها موفق نیست جای بحث دارد که با این نامه نگاریها نمیتوان به آن دست یازید.
آیا اگر مثلا کلمه ی برهنه و عباراتی مثل سینه ی خوش فرم و گندمی رنگ را حذف کنیم این بی شرمی بر طرف میشود و تمام؟آیا عدم موفقیت عدم انتقال پیام است یا بی شرمی یا همدردی با کاراکتر؟آیا پیامی بیشتر از این که عدم ثبات شخصیت را مضمون اصلی قرار داده ام؟ داستان کوتاهی است ۳ صفحه ای از همینگوی که فقط در گفتگوی یک مرد و یک دختر خلاصه میشود.مرد میخواهد او را متقاعد کند که اگر فلان کار را بکند زندگی خوبی خواهند داشت.ما تا پایان هیچی نمیدانیم اما در آخر متوجه میشویم که آنکار سقط جنین دختر است!(آیا پیام خاصی منتقل شد؟اگر نه که باید این شاهکار همینگوی (که مانیفست نظریه ی ادبی اش هم هست) پوچ و بی معنی و نا موفق بدانیم.در عرصه ی تاتر هم اکثر نمایشنامه های ساموئل بکت
در ظاهر خیلی بی معنی و گنگ است.
اما پرستو :
کاملا قبول دارم که عملی که در شرف انجام بود شایسته نبود.اما این قصه فقط به تعلیق مخاطب میپردازد.پیام قصه این است:
بیکاری و کمبود محبت و تنهایی باعث نیشود جوانان به این روابط دست بزنند.جوان اگر سرگرم کار باشد که...
پرستو سرانجام استعاره ایست برای جوانی بی کار و تنها که حتی از اطراف خانواده ی خود هم محبت نمیبیند.(شب تولدش همه خانه را ترک میکنند)اما تمام این بلایا سرش میاید و در آخر میفهمد که چه دوستان مهربانی دارد.در واقع این قصه ی ارزش دوستیها ست(مثل آشنایی من و شما!)
رسالت داستان به عقیده ی من فقط این است که مخاطب چیزی شگرف را تجربه کند(experience)
عده ای میگویند که هدایت در رمانهایش جامعه را خوب توصیف کرده اما کلاهت را قاضی کن که یک تحلیلگر مسایل سیاسی اجتماعی هم میتواند اینکار را بکند پس فرق داستان نویس با او چیست؟؟؟
اما ساختار پرستو:
کاربرد عبارات شاعرانه نه تنها کش دار کننده و تو ذوق زننده نیست بلکه ابزاریست قدرتمند برای بیان حس درونی کاراکتر.درست مثل نفاشی اکسپرسیونیستی که هنرمند از ترکیبب بندی رنگها برای بیان مفهوم سود میجوید.
به قول یکی از اساتیدم قرنها شاعرنامهای ایرانی به بیان این پرداختند:آسته بیا آسته برو که گربه شاخت نزنه!
اما تک گفتار من نه تنها طرح داستان بلکه یک مونولگ
یا همان تک گفتار است.هر یک از بندهای این نوشته بیان مرحله ایست از رشد آن دو کودک.فضای بند اول انعکاس پاکی درونی کودکان ۴ ۵ ساله.بند دوم وحشت باد و سیاهی شب که گذر از مرحله ی کودکی به نوجوانی است و با خواب کودک به مرحله بزرگسالی است.در آخر همه با هم قهر اند چرا که از صمیمیت آن دوران خبری نیست.در آخر با یادآوری نمادها (گل لاله و تافت) میتوان مثل کودکان صاف و ساده بود.شما تنها کسی هستی که از این نوشته خوشت نیامد یا درکش نکردی در میان ۵ نفر قبلی(از عامی و اهل ادبیات)
در حوزه ی شعر غرب هم تی اس الیوت چند شعر دارد که به ظاهر پیامی نمیرساند.در شرق هم از این نمونه ها میتوان یافت.
در پایان اگر میتوانید داستانهای پستهای قبلی ام را مطالعه کنید.پیشنهاد من:
گریزی بی پایان.بیستم مارس.دختر سپید پوش و...
باز هم از تند روی کامنت قبلی عذر میخوام.غلط املایی هم غلط تایپی بود.بنده هم صرفا برای شما قالب بلاگ رو عوض کردم.
من الله توفیقا.
پاسخ:
علیکم السلام.
1- لازم نیست هر بار بابت وقتی که صرف می شود تشکر کنید.من در مورد هر چیزی ایثار داشته باشم در مورد وقتم اهلش نیستم. وقتی که برای این کار صرف می کنم بهانه ایست برای بازخوانی اطلاعاتم و محک زدن آنها.
۲- بابت تغییر قالب وبلاگتون احیانا باید تشکر کنم؟!
۳- باقی حرفها را مهمان وبلاگتان هستم!
سلام
پست بسیار طویل است وقت بسیار کم!
بعدا مزاحم می‌شوم!
کتاب من او در چه مورد است؟ من حال و حوصله کتاب های طولانی رو ندارم! تازه قصد به مطالعه کردم(البته با شرمندگی)
اگر بدرد من تازه کار می‌خوره بگویید.
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام.
اولین رمانی که خواندم من او بود. ما هم تا حالا رمان ندیده بودیم و جوگیر شدیم. چهار مرتبه خواندمش. یادش بخیر. حال و هوایش را برایم تازه کردی.
جاری باشی...
هیچ دقت کردی که توی وبلاگت هیچ اثری از ایمیل و آی دی یاهوت نیست؟!
جاری باشی...
پاسخ:
اتفاقا کلی دقت کردم که توی وبلاگم هیچ اثری از ایمیل و آیدی یاهوم نباشه!!
فعلا به قاعده پنج دقیقه هست که منم سر پا واستادم و دارم کف میزنم برا این چکیده نویسی.اما عجب انصافی!!!
به همین سادگی!
فقط چند ثانیه طول میکشه تا زخمهای عمیقی در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ُ اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
(( چی ربطش چی بود؟؟ خوب خودتون بگردین پیدا میکنین)).
بعد نوشت
نگردین. یافت می نشود. خو شمان آمد ما هم یه چکیده نویسی داشته باشیم.
من بعد بعد نوشت
اعیاد مبارک. تشکر من بابت دق الباب. قلم بیست.عزت زیاد.
سلام...
چکیده ی زیبایی نوشتید...(قلمتان مقابل امیرخانی هم تیز و برنده است!)

سوادم آن قدر نیست که متنتان را تخصصی نقد کنم...لذت بردم!همین.


یا علی مدد(ی)...

راستی پاسختون رو تو وبلاگم دادم(چرا این بلاگ اسکای ژیام خصوصی نداره؟!..آدم نمی تونه دو کلمه راحت اختلاط کنه...!)شرمنده...مطمئنا جسارتم رو می بخشید.
پاسخ:
علیکم السلام. همون طور که خدمت کامنتدونیتون عارض شدم مخاطب این نوشته دوستم بود نه جناب امیرخانی! حالا خوبه بلاگفا مدتیست که مجهز به سیستم کامنت خصوصی شده و گرنه دیگه چقدر کلاس می ذاشتید؟!
در مورد نوشته ات چیزی ندارم بگم....
چون باید بشینم و با دقت هم کتاب رو بخونم و هم نوشته ات رو!
انا باور کن مرگ نه قصه است و نه داستان!
بهتره بگیم مرگ پایان یک فیلم مستنده.....
موفق باشی!
خداحافظ
سلام و ...
اگر به نظر شما شعر غیر از این است خوشحال م که شاعرم ندانسته اید...

می دانم هنوز خیلی راه هست تا...
ترجیح می دهم که قلم م نرمشی را که شما گفته اید نداشته باشد...
من برای دل م می نویسم و هر که اهل دل است نه برای خوشامد دیگرانی که...

به هر حال سپاس
پاسخ:
علیک سلام.اْه...مای گاد! می دونید پاسکال حرف قشنگی می زنه. می گه اگر میخواهی دیگران ازت تعریف کنند خودت از خودت تعریف نکن!
سلام
الان که اومدم که متنتونو بخونم فهمیدم که بدون خوندن اون کتاب هیچ سودی نداره پست را مطالعه کردن.
پس یادم باشد اگر عمری ماند و آن رمان که همه به به و چه جهش می‌کنند را خواندم یک سری هم به شما بزنم.
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام
خوشم میاد آدم رو حسابی می‌کوبید.
الان اون داستانو خوندم، خیلی خوشحالم که یچیزی فهمیدم و تونستم کمکتون کنم.
ولی باز هم می‌گم شنا تخصص خاصی در خورد کردن آدما دارید.
آفرین بهتون می‌گم.
فکر نکنید ناراحت شدمو، نه اصلا.
اگر زنده برسم دعایتون می‌کنم.
پاسخ:
علیکم السلام. کوبیدن؟ خرد کردن؟ من؟! خیر! مشکل جای دیگری است. مشکل اینجاست که ما شرقی ها زیادی به تعارفات الکی عادت کرده ایم و اگر یک نفر هم بخواهد از این آداب اشتباه دست بر دارد متهم می شود به کوبیدن آدمها! وبلاگ نویسی که به کامنتهای عالی بود و زیبا بود و هزار تا بود دیگه عادت کرده معلومه که اگر یک نفر هم آینه وار اشکالاتش را گوشزد کنه براش خیلی سنگین به نظر می یاد.حالا کاش نوشته هاتون را نقد کرده بودم و این حرف را می زدید... لااقل دلم نمی سوخت اینقدر!
سلام. فکرشم نمی کردم وقتی برای اولین بار به آی بی کلاهت سر بزنم با »من او« مواجه بشم!
راستیُ چشمهای دبیر همایش واقعا همونطوری بود که توصیف کردی؟!!!
خیلی دلم می خواد حضوری ببینمت و باهات حرف بزنم. اقلا یه زنگ بزن.
پ.ن:
من گاهی به تو حسودیم می شه
پاسخ:
علیک سلاااام! کجایی رفیق؟! منم فکرشو نمی کردم...خوب سر بزنگاه می رسی ها! حرف چشاتو نزن که یواش یواش داره یادم می ره چه شکلی بودند! ما هم ایضا مشتاقیم.
پ ن : هنوزم جک میگی؟!
سلام
ممنون به خاطر آمدنت
می خوانمت
و برمی گردم
با احترام
پاسخ:
علیکم السلام.
من عشق و کتم و مات مات میت ... ؟! ادامه اش با خودمان ! عاشق می شویم ( چه کلیشه ی خسته کننده ای !!! ) کتمانش می کنیم ( اوه اوه اوه ! ) بعد می میریم و لابد مات میت ... ؟! ‍روایتش می گوید شهیدا !!! شهید از شهد می آید و اسم فاعلش شاهد است و انسانها در زندگیشان شاهد همه چیز حتی شاهد دوست داشتن و ایمان داشتن که از نظر این فلاسفه ی غرب و شرق رفته بای نحو کان ( در هر صورتش ! ) از عشق برتر است ! این عشقی که از همه انسانیات پست تر است چطور کتمانش شهادت می آورد ؟! آن شهید قطعه 44 داستان علی و مهتاب !!! عاشقی که هنوز غسل نکرده باشد حکما عاشقه نفسش هم تبرکه ... نمی دانم چه می گویم ! ولی عاشقی که غسل نکرده حکما عاشق نیست !
پ ن : هیچی ... خواستم باشم ... همین !
پرسیده بودید که آن کدها چه بود ... در جواب باید بگویم که شما در پست قبلی در قسمت بعد نوشت گفته بودید که: از وقتی آمار بازدید، هزار را رد کرد، این بسته تبلیغاتی مثل قارچ یکهو روئید بالای دفتر ما! زحمت خلاص شدن از دستش البته فقط یک کلیک است اما بدجوری حال گیری می کند با این جایی که گرفته است!
من هم در جواب برای خلاص شدن از آن راهی به شما پیشنهاد کردم که در قسمت ویرایش وبلاگتان می توانید جای آن تبلیغات را عوض کنید با جا به جا کردن کد آن در ویرایش قالبتان
سلام...
هنوز نخوندم ...
خوندم دوباره میام ...
من آپم...
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام!!
خب وقتی نویسنده راضی باشه نظر ما برا چیه اونوقت!!
!اما در گوشی بگم من دیگه داره حالم از اسم من او بهم می خوره!!!با اینکه الان اگه یکی ازم بپرسه بهترین رمان حتما من او را جزو لیست بهترین هام میارم اما دیگه از بس همه جا دارندر مورد من او حرف می زنن می خوام سرمو بکوبم دیییوار!!!!
اعتدالم بد نیست!{همون ادمک سبزه!!}
آسمونی باشین!
پاسخ:
علیکم السلام. اتفاقا با شما موافقم. اگر بحثایی که توی وبلاگ من او کردم را خونده باشید می فهمید که منم موافق سرسخت جبهه اعتدالم!
سلام
نمی دانم چه بگویم...
کسی قصد جسارت نداشت استاد!
شما چه فکری می کنید؟
...

با این همه به روزم...اصلا چه فرقی می کند چه بنامیم ش؟ ادعایی نیست... حرفی نیست مگر...
نمی دانم...

حوصله ی جر و بحث نداریم هیچ کدام...غیر از این است؟

سپاس

پاسخ:
علیک سلام. استاد؟! خط روی خط افتاده انگار!
سلام
من نیز بی فایده اش میخوانم! آنهم خیلی زیاد(مخصوصا در مورد عبارات شاعرانه!)
اما چند تذکار:
من اون مثال الحاد رو برای مثال زدم کف دست هم بو نکرده بودم شما اینطوری بر داشت میکنید.
من هم نگفتم اون نوشته داستان است بلکه تک گفتار است(با جان بخشی به زمان و جاری کردن تصاویر به هم نپیوسته که بیشتر به جریان سیال ذهن میماند در ذهن او)
خیر انتظار تشکر نبود این را گفتم که بدانی عوضش کردم تا نوشته هایم رو بهتر بخونی ...
من نگفتم رسالت نویسنده این است که...
گفتم داستان باید به یک برش از زندگی نزدیکمان کند و ما آنرا تجربه کنیم.مثلا در سایه ها ما واکنش یک قاتل که محبوس در زندان تصاویر قربانیانش است را تجربه میکنیم.(اینجا است که باید از خود پرسید؛ اصلا چرا آدم داستان بخونه؟)
در مورد سرگرمی هم قبلا اشاره به تقسیم بندی ادبیات کردم.
در ضمن بنده انتظار نظرات شما رو راجع به قصه های پیشینم داشتم نه هم زدن مباحث گذشته.
با تشکر
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام . بدون هیچ حرفی میخوام شما رو لینک کنم . بی اجازه
آمین
پاسخ:
علیکم السلام.کار خوبی می کنید! از قدیم هم گفتند از گفتار بکاه و بر عمل افزای!
اول بار که آدم جایی می رود ، دور و برش را ورانداز می کند به قدر کنجکاوی ... بعد می نشیند ببیند میزبان کیست و چه می گوید ،‌که در این وبلاگستان ،‌ کیستی اش از روی چیستی نوشته ها قابل درک است که البته خیلی وقتها هم بنا به دلایلی این سیستم درست کار نمی کند !‌ بی تعارف بگویم با این که ( من او)‌را نخوانده ام و از اظهارنظر - خوشبختانه - معافم اما همین قدر دانستم که اینجا به آسانی نمی شود حرف زد و نظر داد . البت که ما هیچ جا این کار را نمی کنیم چون نمی خواهیم مدیون کسی بشویم اما وقتی یکی قلمش این جور می تازاند ،‌ از چون مایی چه بر می آید جز ماندن و خواندن ؟!
قصه ی مهمانی را خواندم . الحق که پایانی شیرین و تلخ داشت . به طعم خود زندگی .
از این که این خط خطی ها را خواندید ، ممنون . نظرنامه تان هم طراحی زیبایی دارد .
سلام
خیلی جالب بود.دقیقا من دیشب داشتم این تیکه از من او رو میخوندم!
راستی از حضورتون ممنون و اینکه اگه ما ادم ها چشم دلمون باز بود میتونستیم حتی از زیرزمین هم آسمون رو ببینیم ...
پاسخ:
علیکم السلام.
یه چیزهایی گاهی توی نوشته های دوستان از ایران هست که من به سختی می فهمم. اما این منم که باید تلاش کنم بفهمم نه...
اما این غصه های گشاد و دل تنگ برایم دوست داشتنی بود.
سلام
به یاد دست های تنهایت

فصلی خواهم سرود به رنگ غروب

به یاد بغضهای بارانیت

آسمانی خواهم کشید به رنگ کبود

به یاد قلب شکسته ام

حصاری خواهم ساخت به رنگ تنهایی
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام
من یه کار فوری دارم.
میخوام بدونم یه دوست کیه؟
اگه زود تر جوابمو بدید ممنون میشم.
پاسخ:
علیکم السلام.دهه! مگه خودتون خوار مادر ندارین؟!
سلام
ببینین
واسه این پرسیدم یه دوست کیه که توی وب من یه کامنت گذاشته و آدرسی از خودش نذاشته. حالا میخواستم ببینم وبلاگ دارن ایشون.
ممنون
از اون جایی که کتال من او رو خیلی دوست دارم لین یادداشت رو با دقت خوندم. الحق که خیلی زیبا بود!
به قاعده‌ی یک "من او" کاغذ می‌دهی بده
مگر می‌شود فقط ابو راصف را نوشت
بماند علی و مهتاب و مریم و هفت کور و عزب اوقلی و مامان و هلیا و قلب و خاک انداز و ... .
ایول امیرخانی ۲!!!!!! خیلی باحال نوشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
احسنت
وبلاگتو که باز کردم بوی گل های سرخ پراکنده شد !
انگار مه تاب دهانش را باز کرد
لا فرق بینهما
علی مددی...

ت ک ب ی ر !!!

صحیح است ! صحیح است ! یا علی مددی!

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد