X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق فیروزه ای

چهارشنبه 7 شهریور 1386

۱.

آخرین دانه تسبیح که از لای انگشت های چروکیده پیرزن رد شد، خودش را پهن کرد روی زمین:«دِ بگو دیگه... حوصلم سر رفت». پیرزن آجرهایی که گذاشته بود ور دیوار، صاف کرد؛ دست گرفت به کمر و به زحمت نشست:« یا علی مدد». کاغذ را گذاشت روی کنده زانوهاش و زل زد به چشمهای ریز مادر که خیره شده بود به گنبد فیروزه ای مسجد:« چی بنویسم؟ بوگو خلاصمون کن.» پیرزن زمزمه ای کرد و بعد خیره شده به کاغذ: « ای که مال دفتره. گفتم از او چاپی ها بخر که میرفوشن» با دست مگسی که جلوی صورتش وز وز می کرد؛ پس زد:«چه فرقی می کنه... کاغذ کاغذه دیگه.اگه بناس بخونه تو هر کاغذی بنویسی می خونه» پیرزن روی آجرها جا به جا شد و پاهاش را دراز کرد. زانوهاش که باز می شد درد آشکارا دوید به چهره اش.

- خب پَ بنویس.خوش خط بنویسی ها.

- کچلم کردی ننه. می گی یا نه؟

- ها. بنویس. همی طور که می گم بنویس.

پیرزن نگاهش را دوخت به جایی که هیچ جا نبود:«سلام بر تو ای امام زمان. جان من و بچه هام به قربان شما...» نوشت:« سلام بر تو ای امام زمان.جان من و بچه هام...» صدای پیرزن داشت می لرزید:«الهی من بمیرم برای مظلومیت شما...» پیرزن فین و فینی کرد و با گوشه چادر اشکش را گرفت.

- ... بمیرم برای مظلومیت شما...

- به جده تان زهرا بعد از همه نمازهام دعا می کنم که خدا شر دشمنانتان را به خودشان برگرداند...

- ... دعا می کنم که خدا شر دشمنانتان را...

دستش را از روی کاغذ برداشت. پیرزن داشت برای خودش می گفت و اشک می ریخت. نگاه کرد به نوشته اش:« دعا می کنم که خدا...» خون دوید به چهره اش. با تردید دست برد جلو و خودکار را گذاشت روی ورق. دوباره مکث کرد. چشمهاش را لحظه ای بست بعد باز کرد و ناگهانی روی هر چه نوشته بود خط کشید. پیرزن از حال خودش آمد بیرون:«چرا ای جور میکنی؟»

- غلط نوشتم. تو بگو. دارم می نویسم.

پیرزن نفسش را داد بیرون و دوباره شروع کرد:« خدا می داند به ذوق زیارت مسجد شما این همه راه را آمده ام با پسرم که برای فرج شما دعا کنیم...» نوشت:« چه کسی می گوید تو امامی؟ امامی که همه اش خودش را پنهان می کند از چشم مردم چه فایده ای دارد؟ ها؟»

- ... بلکم شما هم ما را دعا کنید که عاقبتمان ختم به خیر شود.

- مدرسه که می رفتم معلم دینی مان می گفت تو به فکر مردمی ولی نیستی. خودت را قایم کردی یک جا و همه اش فکر جان خودت هستی.

- آقاجان، عالمی به قربان شما...

- اصلا از کجا معلوم امام زمانی باشد؟ از کجا معلوم این ننه بیچاره من و این همه آدمی که پاشده اند و به هزارتا امید آمده اند اینجا سر کار نباشند؟...

- ما همیشه دعا می کنیم که خدا فرجتان را برساند ای امام غریب...

- من نه نماز مسجدت را خواندم و نه می خوانم. بخوانم که چه بشود؟ دولا راست بشوم که چی؟ که حاجتم را بدهی؟ تو هیچ وقت حاجت مرا ندادی...

- ...قربانتان بروم... خودتان بهتر می دانید چه طور داریم با دست خالی سر می کنیم...

- ... آن وقت که آقام توی بیمارستان بستری بود تو کجا بودی؟ آن وقت که هی صدات زدم...زار زدم..هی گفتم امام زمان به دادمان برس، تو کجا بودی؟ من حتی برای مادرت نرجس خاتون نذر کردم که هزار تا صلوات بفرستم ولی آخرش...آقام مرد...

- ... خودتان بهتر می دانید که دختر دم بخت دارم توی خانه... دست و بالم بسته است....ای فریاد رس بی کسان...

- دلم می سوزد برای ننه ام.تو که هیچ وقت به حرف ما گوش نمی دهی. تو که فقط بلدی بروی کربلا و مکه و آنوقت این ننه من در حسرت یک مشهد پیر شد...

- علیل شده ام دیگر. نایی برام نمانده. ترس دارم آخرش سر بگذارم زمین و این بچه ها بی سرپرست بشوند...

- اگر به فکر ما بودی اینقدر بدبختی نباید می کشیدیم. به جرم چه گناهی؟ چرا ما باید اینقدر توی فلاکت زندگی کنیم و این آدمهای پولدار شهری تا خرخره بخورند و بترکند از درد شکم؟ ها؟ این است عدالتی که می خواهی بیاوری؟...

- برای دخترم چند تا خواستگار آمد. دستم خالی بود، نداشتم جهیزیه بدهم...

- د اگر من نرفته بودم منت حاج باقر را بکشم که بگذارد توی مکانیکی اش کار کنم الان خواهرم باید زن آن مرتیکه بی غیرت می شد که ذله مان کرده بود به خاطر بدهی های آقام. شب و روز منت این و آن را دارم می کشم برای یک لقمه نان...تو کجایی که ببینی؟ ها؟ کجایی؟...

- خلاصه آقاجان چشم امید ما به شماست. دعا کنید گره از کارمان باز بشود...

- نه دیگر صدات می زنم و نه کمکت را می خواهم...

پیرزن دماغش را با گوشه روسریش گرفت:« نوشتی ننه؟» زل زد به کاغذ:«ها...نوشتم...» بعد پوزخند زد:« می خوای نشونی مونم بنویسم؟...» کاغذ را گرفت جلوی صورت مادر و تند تند آدرسشان را نوشت:« ها...اینم از این. بلاخره آقا باید بدونه کجا جواب نامه تو بفرسته» پیرزن اخم کرد:« آقا امام زمونه. حجت خداست. نشونی ما که سهله، همه چیو می دونه» بلند شد و پشتش را تکاند:« کار از محکم کاری که عیب نمی کنه...می کنه؟» پیرزن زیر لب غرید:«لا اله...» گرمکن اش را انداخت روی شانه اش و رفت سمت چاه. اطراف دهانه چاه غلغله بود از جمعیت. کاغذ را دوباره نگاه کرد. لبش را گزید و نفسش را داد بیرون. برگشت و به مادر نگاه کرد که باز زل زده بود به گنبد فیروزه ای. کاغذ را تا زد، از همان عقب نشانه گرفت و پرت کرد سمت چاه. دانه درشت عرقی از گودی کمرش سر خورد پایین.

 

۲.

هنوز نامه اش را ول نکرده بود که کاغذی خورد توی سرش و افتاد جلوی پاش. برگشت و عقب را نگاه کرد. بین جمعیتی که حرص می زدند برای جلو آمدن، کسی را ندید که پی نامه اش بگردد. فکر کرد مال هر کسی که هست باید می افتاده توی چاه. فشار جمعیت کلافه اش کرده بود. معطل نکرد. نامه ها را برد بالای دهانه چاه و آماده شد که رهاشان کند که چشمش افتاد به خط آخر کاغذی که پیدا کرده بود. به نظرش نشانی محلی آمد. دستش بی اختیار سست شد. فکری ناگهانی جرقه زده بود توی ذهنش. لحظه ای خیره شد به دهانه چاه بعد سرش را - انگار که بخواهد فکر را بریزید بیرون - چند بار تکان داد و دوباه دست پبیش برد. بالای دهانه دوباره مکث کرد.خیره شد به تاریکی درون چاه و بعد به آن کاغذ که حالا تاش باز شده بود. دل دل می کرد. فشار جمعیت انگار داشت ذهنش را می ترکاند. نفسش را حبس کرد توی سینه اش و چشمهاش را بست. بعد دستش را پس کشید و از بین جمعیت به زحمتی آمد بیرون. لحظه ای ایستاد و گذاشت که نسیم خنک سحر بنشیند روی صورت گر گرفته اش. اطراف را از نگاه گذراند. نمی دانست چرا اما داشت دنبال کسی می گشت. ایستاد کنار دیوار و مردد خیره شد به کاغذ. تای نامه را باز کرد. دوباره نگاه کرد به اطراف.هیچ کس متوجهش نبود. نفسش را داد بیرون و چشمهاش را سراند روی سطور. نگاهش که رسید به خط آخر نامه، دست و پاش سست شد. نشست و نامه خودش را گرفت جلوی چشمهاش: « آقاجان سلام. راستش خیلی وقت است به خاطر وصیت پدرم سردر گم مانده ام. شما که خودتان می دانید. گفته بود زمینش را باید به اسم کسی بکنم که شما خواسته باشید. هر چقدر هم می گفتم چه طور، می گفت به وقتش می فهمی. من که از اول هم پدرم را نشناختم ولی بالاخره اینقدر را می فهمیدم که آدم بزرگی است. وصیتش اما برای ما سخت بود. مانده ام با فکر این وصیت. نه راه پیش هست نه راه پس. از خودتان می خواهم که چاره کار را نشانم بدهید. باشد آقا؟»

نظرات (42)
سلام
امید وارم حالت خوب باشه.
وبلاگ خیلی خوبی داری عزیزم
************************
از عاشقی، به رنگ تمنا خسته ام
از آسمان آبی دنیا خسته ام
امروز را به دست غریبه ها سپرده ام
از زل زدن به صورت فردا خسته ام
سرگشته تر ز خود به دنیا ندیده ام
از روی این جماعت شیدا خسته ام
شادی دگر ز عالم ما رخت بر بسته است
از سر زدن به عالم سودا خسته ام
***********************************
موفق و سر بلند باشی دوست قشنگتر از گلم
عیدت هم راستی مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام علیکم
به بهانه ی آشنایی مان خواستم تبریک عید بگویم بهتان!
این نوشته بلند است و بعد خواهم خواند.
شما توقع خواندن شعر جدم رو داشتید.............خوب فکر میکنم باید این پست را بخوانید.بیا...
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام
کارشسته رفته ای ازکاردرامده بود . لحظه ها ملموس بودند . خیلی خوب توانسته بودید دیالوگها را دربیاورید .اتفاق جالبی میافتاد .وخیلی خوب هم تمام شده بود.
اما
من دلیل اینکه کاررا دوقسمت کرده بودید نفهمیدم.به نظرم احتیاجی به اینکارنبود وشما میتونستید همه چیزرادرادامه هم بیاورید. یعنی فضایی عوض نشد .همان لحن هم ادامه پیدا کرد .پس دلیلی برای این کاروجود نداشت.
چیزهایی که پسر به جای حرفای مادر مینویسند بسیارشعارزده وسطحی اند.مسلمه که این ادم عصبانی ودلخوره .اما این شخصیت را نتوانسته بودید خوب بپرورانید. فکرمیکنم کمی خول وخوش روحیات پسر پرداخت میکردید بهتربود.اما شخصیت پیرزن ازخلال حرفهایش نمایان است . حرفش مال خودش است . وبه زبان خودش وشاید هیچ کس ئیگری مث اون نتونه اینجوری حرف بزنه. اما شخصیت پسره خیلی سطحی وناقصه!
امیدوارم با مطالعه بیشتر داستان های بهتری بنویسید.
به نظر بنده حقیر یکی ازمهمنرین اصول نوشتن ونویسندگی ازاداندیشی میباشه.
چرا که نویسنده با نوشتن جهانی تازه رو به وجود میاره که چه بهتراگه بیرنگ باشه تا مخاطب دمی در اون بیاسایه واونو با رنگهای دلخواهش رنگ کنه.
حافظ میگه:
غلام همت انم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد ازاد است
موفق باشید.
پاسخ:
علیکم السلام. از اینکه فتح باب نقد کردید توی این دفتر دیجیتالی، ممنونم!
1- درباره دوقسمت کردن داستان مهم ترین انگیزه و دلیل، سیر خود داستانه. اساتید درباره شخصیتهای داستان کوتاه اتفاق نظر دارند که باید یک شخصیت اصلی قهرمان داستان باشه و دو یا سه شخصیتی شدن باید جزو استثنائات قرار بگیره. داستانی که از نظرتون گذشت سه رکن شخصیتی مجزا داشت که هر سه اونها نقش کلیدی و مهم در داستان دارند.به عبارتی هیچ کدوم را نمی شه فرعی حساب کرد. از طرفی این مسئله با قانون داستان گوتاه همخونی نداره. به همین جهت داستان را دو قسمت کردم که مخاطب متوجه باشه که هر قسمت برای خودش داستانی مجزاست واگر کنار هم آورده شدند به خاطر ارتباطی درونیه که به راحتی کشف می شه. در واقع بیرون کردن شخصیتتهایی که از ابتدا وارد داستان شده اند و ورود شخصیتی جدید در اواسط داستان دلیل دو قسمت کردن داستانه. به گفته شما شاید می شد دنبال هم نیز آورد اما اگر التفات داشته باشید در اون صورت کار از حالت داستانی در می اومد و فرم قصه به خودش می گرفت و بهتر از حقیر می دونید که داستان کوتاه با قصه یکی نیست.
2- قبول دارم که جملاتی که از زبان پسر نوشته می شه تکراریه.اما توجه داشته باشید بعضی مکررات اگر چه به خاطر تکراری بودنشون تازگی خودشون را از دست دادند اما اهمیت خودشون را کماکان حفظ کردند. حرفهای پسر،حرفهای خیلی از آدمهای پیرامون ماست که کلیشه بودن این حرفها هیچ وقت باعث حل و فصل شدن اونها نشده. پس دغدغه ای هست که هست! و باید یک جایی بهش پرداخته بشه. شخصیت پسر را خل و خوش نمی خواستم نشون بدم.اتفاقا شخصیت اون به خاطر مسئولیت زندگی ، زودتر از موعد هم به بلوغ رسیده و حرفهایی که می زنه را نه برای تفنن که اتفاقا برای جواب گرفتن می زنه. اگر دقت کرده باشین یک جایی اصل وجود شخصیتی را که مخاطب قرار داده زیر سوال می بره اما بلافاصله از موضع انکار پایین می یاد و باز با علم به وجود چنین مخاطبی نوشته اش را دنبال می کنه. جمله آخر قسمت اول را هم اگه دقت کرده باشید به طور ضمنی اشاره به اضطراب و دلنگرانی او از نوشتن چنین نامه ای داره که باز بر اعتقاد پسر به امامی با همه خصوصیاتی که مادر گفته صحه می گذاره. پس او نیز همانند مادرش آمده است برای جواب گرفتن... درباره اینکه شخصیت ناقصه حرفی ندارم. اگر از دید انتقادی شما شخصیت ناقص به نظر اومده پس لابد خوب پرداخته نشده.
3-منظورتون را از آزاد اندیشی درست متوجه نشدم. اگر منظورتون اینه که در نگاشتن داستان باید از کالبد شخصیتی خود بیرون بیایم و فقط واقعیت ها را بنگاریم من مخالف صد در صدم! به نظر من هنرمند باید در خدمت حقیقت باشه . من جزو وظایف قلمم می دانم که برای حقیقتی بنویسم که پیداش کرده ام و این مسئله را متضاد با حرفه ای گری نمی دونم.
اولین نقد چالشی این وبلاگرا به خاطر خواهم سپرد! ممنون.
داستان خوب و تاثیر گذاری بود.
ممنون از نظری که دادید. پاسخ کامنت شما رو در وبلاگ دادم.
ای والله بابا!
ممنون اومدی
داستان شاید سوالاتی رو در اذهان بیندازد.سوالاتی بی پاسخ که شاید عوامی از این دست را رها نکند.
من ابتدا فکر کردم که امام مهدی جواب نامه رو داده ولی!...
خوب در آوردی...خودت هم به سوالات جواب دادی.
من توقع نداشتم و ندارم و حتی اگر این کار رو می‌کردید به حرفه ای گریتون شک می‌کردم.
کامنت دومی رو هم متوجه نشدم که البته ایراد از گیرنده است.
به نام رفیق من لا رفیق له
سلام علیکم
نمیدونم چرا الان ، تو این گیر و دا ربی وقتی باید این کامنت رو بیبنم{چون حواستون باشه ، خیلی تعصب دارم در مورد امور طلبگی و حوزه} وشاید هم شما شانس آورده اید که وقتی در برم نیست واما جواب مختصر شما .
نوشته اید که(اصلا نیومدم درباره پستتون نظر بدم )
این یعنی مطالبتون رو نخوندم اصلاً . این یعنی برام مهم نیست که چی نوشتید . این یعنی به عقائد شما اهمیتی نمیدم . این یعنی ینظر الی من قالی که امیر المومنین علی (ع) میخواستند اینطور نباشیم و شما ... .
نوشته اید که (چرا میگویید مرسی. با این کار میخواید امروزی نشون بدید؟این یعنی تسلیم شما در مقابل فرهنگ غلط امروزی )
اولاً باید بگم در این یک مورد درست حدس زدید . خیلی به روزیم خیلی زیاد . خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش را بکنید .
دوماً ، هر کس وظیفه ای دارد برادر یا.....خواهرم.
...........
و کار ی که شما کردیددقیقاً تصمیمی عاجل بود و ندانسته در مورد اعمال برادر دینیتان .
و ... .
ما از فرهنگ اسلامی آموخته ایم که هر چند فرهنگ ناب از آن ماست اما دهن کجی نکنیم به فرهنگ های دیگر خوبش را بگیریم . با مباحش کاری نداشته باشیم و بدش را پاک کنیم و از بین ببریم گاهی با پاک کن گاهی با تفنگ .
نوشته اید که (باید از تحجر و واپس موندگی برخی طلبه ها دوری کنید )
تهمت ناروایی است که زده اید . امیدوارم گردنتان تاب سنگینی اش را داشته باشد . خیلی بی انصافی و غیر منطقی است که بعد از دیدن چند طلبه نما شاید ، که حتی نصفه خالی لیوان هم نیستند – شاید یک صدم باشند آن هم از یک فنجان نه لیوان – همه را نظاره به یک چشم کنید .
خیلی تلخ صحبت کرده اید . خیلی تند . این را در وبلاگتان هم میشد دید (پس بر عکس شما من وبلاگ شما را خوانده ام وبرای عقائدتان احترام قائلم ) برای نمونه در بعد نوشت به همین سادگی تان در مورد دوم با همان عینک تیزی که شما زده اید اگر نگاه کنیم خیلی خوب می شود این تلخی را دید .
اهل ادبیات هستید ظاهراً . شاید هم چند مسیری را هم با رخش رانده باشید و چند پیاله ای را با خواجه نوش کرده باشید . اما از یک اهل ادبیات این بعید بود واقعاً .
فنون جدل خوانده ایم . فنون مغالطه و...
البته این نا خواسته بوده ظاهراً . نه این که عالم به این فنون باشید .
اما جلوی قاضی و ....
اهل صناعات نیک میدانند که از فنون غلبه بر خصم سرازیر کردن بحث از متن به حاشیه است . ( چرا رنگ کفشت اینطور است . اگر درست میگویی پس چرا بد خطی ؟) و اینبار گفته اید که :
(فونت نوشته هایتان انسان را به یاد غم و غصه ها می اندازد )
.............
نمیدونم برادرم یا خواهرم (این رو هم اگر می گفتین خیلی خوب بود) ، اما اگر روزی دیدین ما ( اهل حوزه ) سر در
وبلاگمون (مرسی) زدیم و ... فکر نکنین که عاجزیم از یک بحث منطقی و علمی به روز و اطلاعاتمون در حد همون الفاظ عامیانه خلاصه میشه .
جای خیلی حرف داشت که .......همین بسه .
از اظهار لطف و دلسوزیتون واقعاً ممنونم .
خیلی خوشحال میشم که اگر باز هم کاستی ای دیددین بهمون گوش زد کنین .
....
دعامون که می کنید ..........یا علی
پاسخ:
علیکم السلام. با اینکه شما جواب منو پاک کردین و حالا هر کسی این نوشته شما را بخونه، راحت می تونه یکطرفه به قاضی بره... ولی مشکلی نیست! وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
سلام ...
اجازه بدهید که سرفرصت بخوانم و... بعد نظر بدهم.

دوباره می آیم.

تا بعد
پاسخ:
علیک سلام. بزک نمیر بهار می یاد...!
سلام .
۱- یک توضیح کوچک با اجازه شما .
مطلبی ( توجه گنید که نگفتم شعر ) که به عنوان ؛ آی آدمها ؛ زده بودم به هیچ وجه بالای دیپلم نبود که اتفاقا کاملا عامیانه و پیش پا افتاده بود .

در واقع جوابیه کوتاهی بود به شعر آی آدمها ی نیما یوشیج .
اگر این دو را کنار هم قرار میدادید سادگی مطلب را درک میکردید
آی آدمها شکواییه ایست از کر و کور بودن آدمهای دوران ما که خود من هم جزو آن هستم و مقصود آن آست که به نیماهای دوران بگویم برای چه کسی فریاد میزنید
ما دیگر گوشی برایمان باقی نمانده

۲- من داستان کوتاه خیلی دوست دارم . ایضا داستان شما را . تصاویر انسجام کافی داشت و روند داستان خیلی روان بود . شاید تنها در ابتدا و انتها کمی دچار شوک شده است . ابتدای داستان بسیار گنگ شروع میشود و تصیر سازی لازم برای آن صورت نگرفته . ولی از بعد ایماژی بیسار قوی و رسوخ کننده بود . نقطه عطف داستان به عقیده من جاییست که پسر گهته پیر زن را خط میزند و ناگهان شروع به ناسزا گفتن به مقدسترین باور شیعه میکند . این شوک کافی و لازم برای رسیدن به انتها را به خوبی تامین کرده . اما در پایان شوک قرینه ای که هدف نویسنده است تا نادرستی افکار پسر مشخص شود خوب پرداخته نشده و کمی توی ذوق میزند .
در کل کار خوبی خواندم و جسارت مرا ببخشید .

مرا بخوان
پاسخ:
جواب قسمت اول را مهمان وبلاگتون هستم اما درباره قسمت دوم...
1- اینکه در ابتدا داستان گنگ شروع می شه عمدی دخالت داره. اگر دقت کرده باشید در طول داستان حتی اسمی هم از مسجد جمکران برده نمی شه اما مخاطب خودش به مرور به این نکته می رسه. گنگ بودن مکان و چیستی ماجرا را می پذیرم اما احساس می کنم تصویر سازی لازم صورت گرفته. خواننده می تونه لحظه به لحظه با شخصیتهای داستان پیش بره و صحنه ای را هم از دست نده. اگر منظورتون را از تصیر سازی شفاف تر بگید ممنون می شم.
2- خاصیت ماجرای داستان که نوعی معجزه و کرامت درش دخالت داره، این طور اقتضا می کنه که اتفاق کمی حالت فانتزی و غیر واقعی به خودش بگیره. من متوجه نشدم که شما اصل اتفاق را منظورتون هست یا نوع پرداخت به اون را. درباره پرداخت احساس می کنم تردید و دودلی شخصیت در اون حالت تا جایی که محدودیت داستان اجازه می داد خوب پرداخته شده اما به هر حال نقد منتقد جای تامل داره.
از اینکه برای این نوشته وقت گذاشتید ممنونم.
سلام
پس از مدت ها کلنجار رفتن با...
پس از مدت ها "نمی دانم"
ای شعرهای من !
"من حرف می زنم"
منتظرم با سپاس
پاسخ:
علیکم السلام. کامنت تبلیغی همین دردسرها رو هم داره دیگه: یادتون می ره قبلا هم عین همین کامنت را توی یک وبلاگ گذاشتید! خیالتون جمع ... هم سر زدیم هم نشاء!
جناب آی کلاه دار یا بی کلاه .
اول سلام
بهتره شما بجای پرسیدن حال فضولی من ،به عنوان یک هم وطن در رفع اون میکوشیدین.........،
پست جدید تون رونخوندم البته حالش هست ولی دیرم شده
پاسخ:
علیک سلام. بابا به پیر به پیغمبر؛ من آی بی کلاه هستم... دیگه چه جوری در رفع فضولی شما بکوشم؟!
سلام ...
ممنون که بهم سر زدی ...
خیلی خوشحال شدم ...
مطلب جالبی بود ...
خیلی قشنگ نوشته بودی ...
کاملا تو حس رفتم .. واقعا لذت بردم ...
می خوای باور کنی و می خوای باور نکنی ! مهم نیست !

شاد باشی رفیق ... بازم از این کارای خوب بکن !
بای عزیز!
پاسخ:
علیک سلام. این همه تعریف می کنید یهو می گید هیچم مهم نیستی...آدم می خوره توی ذوقش خب!
سلام بی‌کلاه
تعلیق و جذابیت قسمت اول عالی بود؛ ولی متعجبم از قسمت دومش!
پاسخ:
علیکم السلام. خب کامنت را گذاشتند واسه چی؟ یه قدری بیشتر توضیح می دادید شاید درتون می آوردم از تعجب!
سلام
احیانا اینطرف ها هم بیای یک وقتی کامپیوترت عیب نمیکنه!
با تشکر
پاسخ:
علیکم السلام.
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

سلام دوست عزیز
ممنون از حضور گرمت تو وبلاگم
قشنگ نوشته بودی.......
شاد باشی همیشه
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام

یک استکان غزل با دو غزل بروز شد.

چه بسته اید مرا بال و پر نمی خواهد
کسی که قفسش آفتاب پیدا نیست .
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام ممنون از نظر لطفتون!
چه میشه کرد یکی وبش مثل شما شلوغه و یکی مثل ما وبش...................!
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام
چه زیبا توصیف کرده بودی اعتقادات و واقعیت ها را ..
هیچ وقت نفهمیدم کدوم می تونه درست باشه ...
--------
موفق باشی دوست من
-------
به روز هستم ..
خوشحال می شم سری بزنی ....
پاسخ:
علیکم السلام. بخواهید که بفهمید. همون خدایی که صداش می زدید قول داده اگر رفتی دنبالش، کاری کنه که پیداش کنی... و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا...
سلام
وقتی دلت به تپیدن رسیده باید بنویسیش ،هر چه که باشد
شروع شده ای مثل:
دریای من دستان خیسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهای شمالی
بخوان مرا همقفس با هر لهجه ای که دوست داری فقط
یادت باشد پرواز را به فریادی مشترک نشسته ایم
مرا از بالهایت بی نصیب نگذار
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام. با منید؟!
سلام ... خوبی ؟
قشنگ بود ...
راستش تورق در کودکی خیلی جالب است ...
یاد آوری اون روزها روح را تازه می کنه ...
من که عاشق این روزهام


بدو بیا منم آپم و در دوران کودکیم تورقی زدم !
.......................... ((( )))
......................... (((((()))))).................
......................((((@ )( @ )))
...................(((((((((())))))))))
................>(((((((((((())))))))))<
............... >(((((((((((())))))))))<
..............>>>(((((((((())))))))<<<
................>...(((((((((((((())))...... .<
........................(((((((()))))
............................(((()))
.....................<<<>>>>>>
.................<<<<<<>>>>>>>
بدو بیا من آپم !
پاسخ:
علیک سلام. این شکلکا چیه تازگی مد شده؟! به حق چیزای ندیده!
چرا فکر کردید من در این وبلاگ دوام نمی آورم؟
من پس از مدتی با تغییر می آیم
چه بسا هم در لباسی دیگر آمده باشم
پاسخ:
فکر نمی کردم...احساس می کردم. احساس هم که دلیل سرش نمی شه...می شه؟!
دوست عزیز بی کلاه سلام
داستانتان را خواندم بسیار زیبا بود البته اگر انتهای داستان را کمی واضح تر بیان می کردید ملموس تر بود
موفق باسید

پرنده
پاسخ:
علیک سلام. کاش آدرس می نوشتید که بیام براتون توضیح بدم...
به نام رفیق من لا رفیق له
سلام علیکم
نظر جنابعالی رو پاک کردم...با اجازتون .
و خیلی تاسف خوردم که چرا کامنت اول خودم رو به صورت عمومی برای شما فرستادم . تا عده ای در مورد شما فکرهایی (...) بکنند . ازاین جهت یک حلالیت باید از شما بطلبم حتماً .
و در مورد خودم هم چون رسالت این وبلاگ و چشم انداز پیش بینی شده اون چیزی غیر از آن است که اکنون در حال رفتن به اون مسیره ، تصمیم به حذف نظرات شما البته فقط از لیست نظرات وبلاگ کردم که البته یکی از اونها رو به رسم ادب و تشریف فرمایی تون نگه داشتم . و صد البته که یک نسخه از تمام اونها رو برای خودم دارم.
راستی حرفهاتون هم جواب داره آ . دندون شکن .
اما به خاطر همان بی وقتی که قبل تر هم عرض شد شاید کمی با تاخیر .
الان هم فقط به خاطر عرض همین توضیح بود که آن شدم .
در ضمن اجالتاً در مورد تصمیم تون در مورد رفتار توی نت یه تجدید نظر جدی بکنید حتماً .
...ما هم به اهالی ادبیات پارسی ارادت فراوان داریم .
باز هم مرسی !
دعامون که می کنید....................یا علی
پاسخ:
علیکم السلام. پای کامنت اولی جوابتون را دادم...
باید ببخشید . باز هم عمومی اومد . الان بصورت خصوصی میفرستم براتون .
راستی اصلا حالت اتنخاب خصوصی نداره .
خب ... این هم قسمت ماست .
یا علی
پاسخ:
چرا اینقدر خودتون را اذیت می کنید؟! اتفاقا بخش کامنت بلاگ اسکای دو تا خوبی داره... یکی اینکه از دست این صورتکهای کامنتی راحتی داریم ، یکی هم اینکه حرف در گوشی توش قدغنه!
بسم الله متکبر

سلام- خوبی ؟
راستی من هم انتقاد شما رو خوندم و اون رو دنبال کردم (هم وبلاگ شما و هم طلبه ای که می گفت مرسی ) یه چیزی به نظرم رسید اینه که شما طلبه ها رو جدا از مردم عادی می دونی ... ( خواستی بیشتر حرف می زنیم )
خب شما که منطق خوندی باید بدونی اثبات شی نفی ما عدا نمی کنه و از عنوان این وبلاگ هم نمیشه نتیجه گرفت که طلبه ها همه .... و این یکی داره خودش رو جدا می کنه .
بماند فعلا یاعلی
پاسخ:
علیک سلام. ممنون! ببین دوست عزیز همه حرف من با ایشان اتفاقا سر این مطلب بود که تیتر وبلاگشون این طور القا می کنه که طلبه ها جدای از مردم عادی هستند. من مخالف القای این مطلب بودم که این همه با ایشان وارد بحث شدم. البته کار ایشون در پاک کردن کامنتهای من، غیرحرفه ای و با توجه به جمله ای که پای نظرسنجی شون زده اند جالب نبود.یا باید تمام کامنتهای بنده رو حذف می کردند یا می گذاشتند همه اش بماند. به هر حال نمی دونم اون کامنتها رو خوندید یا نه.اگر خوندید و چنین برداشتی کردید فلها الویل! اما اگر نخوندید خواهشا یک طرفه نرید قاضی... کاش اون کامنتها رو واسه خودم ذخیره می کردم که لااقل اینجا می گذاشتمشون...
راستی کی گفته من منطق خوندم؟!
سلام علیکم :
چون جواب می دی نوشتم . خوب دوست عزیز خوندم ایده نوشتن پسره حرفای خودشو به جای مادره خوب استفاده شده بود . اما در مورد نوع نگاه حضرت عالی و تموم کردن داستان و یه خورده شخصیت پردازی حرف است که اگر براتون مهم بود بگید ...
پاسخ:
علیکم السلام. خوش دارین آدم بیفته به التماس؟ عجب روزگاری شده...!
سلام
درباره ی داستان:
در ابتدای ماجرا یاد داستان توپ مرواری صادق هدایت افتادم...
داشت خوب پیش می رفت...
پایان بندی اما...

تا دوباره
پاسخ:
علیکم السلام. درباره پایان بندی، شما رو ارجاع میدم به جوابی که به کامنت اول آقای حسینی نوشتم.
سلام دوباره
خواستید که منظورم رو راجع به تصویر سازی بگم که اطاعت امر می شود این شکلی :

منظورم از تصویر سازی همان زمان و مکان و چرایی بود که شما ذیل کامنت من به خوبی پاسخ گفتید و رضایت ما تامین شد ( توجه کنید که خوانین قدیم هم اینطوری حرف نمیزدند که ما )

و اندر مراتب نقد شما در باب شعر ما اگر سری بزنید دوباره به وبلاگ من نتیجه نقد خود را در ابتدای مطلب خواهید دید

حالا بازم برید سینه بزنید که نقد پذیری آدما کم شده .... نه برید .... برید دیگه
پاسخ:
علیکم السلامی دوباره! کاش همه منتقدها مثل شما زود راضی می شدند! ما کی از این جسارتا کردیم؟!
سلام
خوش به حال شما که در این وانفسا هنوز کلاه سرتان نرفته....
من شما را لینک کردم با اجازه....
ممنون که سر زدی
پاسخ:
علیکم السلام. دعا کنید من بعد هم نرود!
سلام سه باره
دیدید یه وقتایی از یه نویسنده یا شاعر انتقاد میکنن میگه اصلا منظور همین بود که شما اینو بگی . یه جور سفسطه است

اما من قصد سفسطه ندارم . توی یکی از کامنتها به شما گفتم که من به مطالبم لقب شعر نمیدم و ندادم . اتفاقا من به خشکی فلسفه بیشتر از لطافت شعر معتقدم ( چون فکر میکنم راستگوتره ) و علاقه دارم . من نمیخوام یک شعر زیبا بگم بیشتر میخوام حسم رو و اونچه که فکر میکنم رو منتقل کنم اما:
اونچه که من فکر میکنم خیلی خشنتر و خیلی بینظمتر از نوشته هامه و من واقعا سعی میکنم موقع نوشتن به اونها نظم بدم ولی بیشتر از این منظم نمیشه . من نمیخوام آدمهایی که کار منو میخونن متوجه این بینظمی بشن من میخوام اونا واقعا نامنظم بشن . میخوام دردبکشن و در یک حرکت مازوخیست وار شاید حتی بخوام از کار من بدشون بیاد و البته کاملا هدایت شده .

میدونم که این حرفها خیلی دیوانه وارن و البته من هیچوقت اینارو به کسی نگفته بودم و من واقعا نمیدونم بعد از این کامنت چه جور فکری ممکنه در مورد من بکنید اما خواستم بدونید که من خیلی مواقع به ادبیات اهمیتی نمیدم . دوست دارم حرفمو به دلخواه بزنم و مطمئن باشید بی هدف این کارو نمیکنم .

حرفهای بالا باعث نمیشه که درستی نقدهای شما زیر سوال بره . من با استفاده از نقد دوستان خوبی مثل شما سعی میکنم حرفم رو به دانسته های مردم نزدیکتر کنم ولی صد البته از لذت خودم در نوشتن این سبک چشم پوشی نمیکنم

از شما ممنونم و این یک تشکر واقعیه . شمارو همیشه میخونم و جسارتا حق نقد کارهاتونو برای خودم محفوظ نگه میدارم و خواهشم از شما راهنمایی بیشتره و
اگر مایلید در حول این مطلب بیشتر بحث میکنیم

آرزوی توفیق

پاسخ:
علیکم السلام. روحیات آدمها محترمه و هیچکس هم قرار نیست به شما سرمشق بده. درک می کنم احساستون را.
بحث کنیم؟ حول کدوم مطلب؟
سلام ...
کلی واسه خودم خوشحال شدم !
الکی خوشم !
ولی خوب الکی خوشیم واسه خودش دنیای داره !
واسه چی ؟
خوب گفتی وقتی مطلبمو می خونی می خندی!
خوب واسه خودم کلی حال کردم !

گفتم اگه هیچ کی رو نخوندم تو رو می خندونه !
یه نفرم خوشحال بشه یه دنیا خوبه نه ؟!

بازم پیشم بیا !
چرا نمی آپی ؟!
بدو آپ کن!دیگه !
پاسخ:
حالا خیلی هم جو نگیر نشو.یهو دیدی کار دادی دست خودت ها!
سلام
از اشاره به جاتون سپاسگذارم
داستان خلبان رو قرار شده یه روز بنویسم که چرا من خلبان هستم

نمی شد که تو کامنتام بنویسم «اسب»!!! می شد؟؟؟

پاسخ:
علیکم السلام. من که نگفتم بنویسید اسب...گفتم چون اسم وبلاگتون عادیاته خلبان بودنتون مبهمه. چون خلبان سوار هواپیما میشه نه اسب! ها؟!
به اندازه ی یک شعر و یک داستان عقب بودم . هم شانه ی شعر شدم اما از داستان عقب ماندم !


در هر حال با همه ی تفاوت در نگاهمان به دارکوب (‌ !‌‌ ) ، از خواندن و دیدار دوباره تان خوشحالم .
سم الله متکبر
سلام بله کامنت های حذف شدتون رو هم می دونم
شما می گید که ایشون با اون تیتر باعث شدن که طلبه ها حدا حلوه داده شوند خب منم به شما گفتم اثبات شی نفی ما عدا نمی کنه (فکر می کردم منطق می دونید ) یعنی اگه داریم می گیم که بعضی از طلبه ها می گن مرسی نمیشه ثابت کرد که بقیشون نمی گن مرسی (مثل اینه که بگیم بعضی از آب ها موجب تر شدن می شوند خب حالا یعنی بقیه آب ها نمی شن ؟؟؟) منظور من اینه که از اون عنوان نیمیشه فهمید منظور شما رو
اگه باز برات حای ابهام بود بگو ان شاءالله بیشتر صحبت کنیم
پاسخ:
علیکم السلام.جای ابهامی نیست جز اینکه شما چرا شده اید به قولی کاسه داغتر از آش؟ خود ایشون که صورت مسئله را پاک کردند و خودشون را راحت کردند از جواب دادن. شما چرا اینقدر پیگیر هستید؟!
سلام
من برگشتم!
پیرو اون کامنتی که گذاشته بودینو گفته بودین که قلبتن در شرف شکستن بود عرض کنم که، برای من که مطالعه آزاد ندارم(و اگه هم باشه خیلی کمه) و از اونجایی که خیر سرم جزء قشر تحصیل کرده این مملکت هستم و فردا مهندس این مملکت قراره بشم و چرخ این کشورو بچرخونم(هرچند یه چرخ کوچیک) باید مطالعه آزاد داشته باشم و اصلا خارج از این مباحث بنظر من که نه بنظر بیشتر مردم همه از هر سنی و از هر سنخی باید مطالعه داشته باشن، بخصوص کسی مثل من که علاقه به نوشتن داره و داره هر هفته مطالبی رو می‌نویسه.
پس اگه شما یه همچین حرفی رو به کسی بزنید که زیاد به خودت فشار نیار و نمی‌خواد کتاب بخونی نتنها بهش کمکی نکردید بلکه بنظرم خیانت کردین به اون فرد.
و اینو بدونین اگه من کتاب می‌خونم در حد یه آدم عادی می‌خونم و اگه شما ریاضیات بلدین در حد نیازتون بلدین و این دلیل نمی‌شه که کاملا ریاضی رو شما کنار بزارین یا من کتاب خوندنو کنار بزارم.
اگه یه روز من مطالعه رو کنار گذاشتم این شما هستین که باید به من گوشزد کنین که این کارو انجام بدم نه اینکه بگین به خودت فشار نیار و هر که را بهر کاری ساختن.
(حرفهای بالا دوستانه بود و هیچ دعوایی در کار نیست)
ایشالا بعدا میام مطلبتونو می‌خونم.
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام. رسیدن به خیر.
ای بابا! شما چقدر بد گرفتید مطلب منو! من اصلا اصلا منظورم اونی نبود که شما برداشت کردید. ببینید چه جور از یک حرف ساده برای خودتون برداشت های عجیب و غریب کردید. من اگه به قلم شما ایمان نداشتم که توی وبلاگتون وقت نمی ذاشتم. شما یه بار توی کامنتها گفته بودید حال و حوصله مطالعه ندارید. دفعه بعد اومدید گفتید دارم من او را می خونم.من گفتم اگر علاقه ندارید خودتون را مجبور نکنید و از روی کراهت و این که صرفا برای عقب نیفتادن از قافله کاری را انجام ندید.اول علاقه را ایجاد کنید. علاقه هم مسئله ایست که بیشتر درونی است تا اکتسابی.لذا گفتم با توجه به استعدادهاتون علایقتون را دنبال کنید. حرف بدی بود؟
خوبه دختر نیستید...!
سلام آی بی کلاه. گیر ندیم چکار کنیم؟!
پاسخ:
علیکم السلام. سوال پیچیده ای بود... باید تامل کنم!
سلام
اوه مای گاد
خیلی نامردی!!! بی معرفت اون چیزی که تو جوب کامنتم نوشتی چیه؟ هان؟
ترسیدی تو وبلاگم اونو هم بنویسی؟ که خوب شد دختر نیستی؟
من کامنتای شما در وبلاگهای دیگه رو هم می‌خونم و چیزایی در مورد شخصیتتون بدست آوردم.(امیدوارم که یه طرفه به قاضی نرفته باشم)
می‌خوام بگم این زبون تیزتون رو خرج کارای دیگه کنید رفیق. من هم برای خودتان می‌گم. کامنتی که برام گذاشتینو دوباره بخونین و ببینین بوی دلسوزی چقدر ازش بلند می‌شه(اون کامنت اولیه منظورمه)
حالا بگزریم دیگه. سوء تفاوت بوده.
همه مزه‌ی نوشتن آدرس وبلاگم اینه که صفحه مدیریت شما بهم بریزد تا دلم خنک شود.
امرتان اجابت شد.
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام. ترس؟ شوخی می کنید! بعد از ارسال کامنت برای شما موقع ارسال جوابیه یکمرتبه به ذهنم رسید . حالا اگر خواستید می یام براتون می نویسمش...ها؟!
شخصیت من را هم بعید می دونم شناخته باشید.چون من شخصیتی غیر از من واقعیم را دارم نشون می دم و در این کار هم عمدی هست. نمیدونم قبلا بهتون گفتم یا نه. ولی من می خوام اون بچه شیطون داستان لباس نامرئی پادشاه باشم... داستانش را بلدید؟ اون بچه هم زبانش برای پادشاه خیلی تیز وبرنده بود.اصلا خاصیت کلام حق همینه...تلخ و گزنده...
به هر حال اگر این زبان را بر نمی تابید مشکلی نیست... افسردگی نمی گیرم اگر براتون کامنت نذارم!
درود! ویژه ی نقد بودن در تابلو رفع شد . اما اونا که میگی حشوه .فعلا لازمه به نظرم ... در نوشته های بعد در بخش توضیحات میاد ...یا علی !
پاسخ:
علیکم الدرود!
سلام
شاید دیر شد ولی الان داستان رو خوندم. بریم سراغ نظرهای غیر کارشناسی یعنی اونچیزی که بنظرم اومد.
شروع خیلی خوبی داشت. من از همون اول که حرف از کاغذ و مسجد شد فهمیدم قضیه از چه قرار بوده و اصلا هم گنگ نبود(من تقریبا همه نظرها رو خوندم و دیدم عده‌ای گفتن نفهمیدیم اولشو)
هرچند چیزایی که این پسر می‌گفت منو یاد یه نوشته‌ای که یه بچه به خدا نوشته بود مینداخت ولی خوب بد هم نبود.
اصلا دلیل (دانه درشت عرقی ....) رو نمی‌فهمم. زیاد قشنگ نبود من که حس خوبی بهم دست نداد. شاید یه جمله‌ دیگه بهتر بود. منظورتون اون استرس بود؟
قسمت دوم بنظرم خوب شروع نشد. من چند بار خوندم چند خط اولو تا منظور بیاد دستم و بفهمم شخصیت اول عوض شده.
توصیفات قسمت دوم به قوت قسمت اول نبود. ولی نامه پدر که خوانده می‌شود خیلی قشنگ می‌شه و به آدم یه حس خیلی خوب دست می‌ده. هرچند بعد از پایان قسمت اول منتظر یه اتفاقی تو این مایه ها هستیم ولی قشنگ بود.
در کل به عنون یه خواننده معمولی و نه حرفه‌ای از خوندن این داستان راضی هستم و خوشم آمد. کاش زودتر می‌خواندم.
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام.اولا ممنون که وقت می ذارید...می خونید و این طور دقیق نظر می دید. انصافا جای تشکر داره.
من نفهمیدم منظور شما از بچه ای که به خدا نامه نوشته کی بود.فیلمه یا داستان؟
یه اصل مهمی هست توی داستان اون هم اینکه فقط روایتگری و تصویر سازی کنی و نوع احساسات و حالات درونی فرد را بذاری که خود خواننده از اونها بفهمه. اون جمله ی آخر هم در همین راستا بود. اما اینکه چه مفهومی را می رسوند دیگه با شماست. آزادید هر چی می خواید برداشت کنید. اما اینکه قشنگی داشت یا نه فکر می کنم وارد بحث سلیقه می شه و سلیقه ها هم متفاوتند.
درباره ی قسمت دوم جوابی ندارم چون اگر از دید شما که یکی ا زخواننده های اون بودید نقصی داشته لابد داره! اگر روزی خواستم بازنویسیش کنم حتما نقد شما را مدنظر می گیرم.
باز هم از وقتیکه صرف این نوشته کردید ممنونم و امیدوارم نقدتون مستدام باشه!
قبلا نگاهی به نظرات مینداختم . اما این چند ارسال آخری که خوندم دیگه حیفم میاد با خوندن نظرات دیگران حس شیرینی رو که از خوندن نوشته هات توی دلم سرازیر میشه از دست بدم.

میخوام با اجازه ت از وبم به این مطلبت لینک بدم.
تو هیچ وقت حاجت مرا ندادی...
..............
راستش نخوندم. همینطور چون لینک مطلبت رو تو وب پناه دیدم اومدم. موفق تر باشید.

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد