X
تبلیغات
رایتل

پلک های مرصاد

پنج‌شنبه 29 شهریور 1386

صدای تق تق کفش هاش را می شنوم و بعد بسته شدن در را. بعد سکوت می نشیند به اتاق.

- بهتری؟

حتم دارم زل زده است به این دستمال های بزرگی که زده اند روی چشمهام.

- تو که باشی خوبم...خیلی خوب.

بوی عطر همیشگی اش که بیشتر می شود، زودتر از صدای کفش هاش معلومم می کند که دارد می آید کنارم. روی تخت جا به جا می شوم. گرمی دستش می نشیند روی بازویم: «راحت باش... مگه غریبه م؟». سرم را می چرخانم به سمت صداش. عطر تنش، لبریزم می کند:«چقدر دلم... هواتو کرده بود». انگشتهاش را آهسته فرو می کند لای موهام:« من که می خواستم کنارت باشم؛ خودت نخواستی... حالام که اومدم، چون خودت خواسته بودی». دست می برم و چادرش را آرام می کشم روی صورتم. دلم می خواهد عطرش، توی رگهام جاری بشود.

- علی...

صداش لرزشی دارد که دلم را شور می اندازد. با اینکه هزار بار- قبل از آمدنش- تمرین کرده ام که اگر حرفی زد، چه جوابش را بدهم؛ ولی باز هول برم داشته. فکر نمی کردم به این زودی حرفی بزند.

- چند ساعت... بیشتر نمونده...

سکوت می کند. منتظر است حرفی بزنم؛ مطمئنم. سرم را زیر چادر تکان می دهم.

- هنوز...نمی خوای...نمی خوای منو ببینی؟

بند دلم پاره می شود. نفسم را محکم می دهم بیرون و چادر را پس می زنم. سوزن سرُم توی رگم کشیده می شود. درد می دود تا چهره ام:«آخ...» صداش می ترسد:« چی شد؟ طوریت شد؟ ببینم دستتو...» صدای تند قدمهاش را می شنوم که تخت را دور می زند. عطر تنش این بار از سمت دیگر تخت، می وزد. دستم را می گیرد توی دستهاش. شک می کنم دست خودش باشد: یخ کرده است! می گویم:«چیزی نیست» و دوباره روی تخت رها می شوم. همین طور ایستاده است. از سکوتی که اتاق را پر کرده، می فهمم. بعد پایه های صندلی کشیده می شود سمت تخت و گرمای نفَسش نزدیک می شود به صورتم. دستش را آرام می گذارد روی دستم.

- این حق منه، علی. دریغش نکن از من. دکتر می گفت اگه بخوای، همین الانم می تونن برا چند لحظه، چشاتو وا کنن. بخواه علی...بخواه...

صداش یکپارچه التماس شده. رو می کنم به سمت صداش:«حوای من! نخواه به این درخت ممنوعه نزدیک بشیم...». گُر می گیرد. این را از هُرم نفسش می فهمم.

- کدوم درخت ممنوعه؟! من زنتم علی. پنج ساله فقط یه صدا بودم برات؛ یه صدا که بشه شنید؛ یه عطر که بشه بویید؛ یه پوست که بشه لمس کرد... حالا من اینجام علی ... وا کن چشاتو... جون ساره، وا کن چشاتو... 

صداش اوج می گیرد و بعد گم می شود توی بغضی که یک مرتبه بارش گرفته است. صدای خفه ی هق هقش معلومم می کند که سرش را گذاشته است روی تخت. آهسته دست می کشم روی سرش.

- ساره...

سرش را بالا می آورد. هق هق گریه اش شفاف می شود. دست می کشم روی صورت خیسش.گرمی اشکهاش نه فقط دستم، که دلم را می سوزاند:«من...من می ترسم ساره؛ می ترسم از این امتحان...»

- امتحان؟ این یه فرصته علی؛ یه فرصت، که خدا داده به تو، به من! یه نعمته، یه لطف، یه رحمت... چرا پشت می کنی بهش؟

نفسم را می دهم بیرون و رو می کنم به جایی که نمی دانم کجاست.

- تو همه ی این سالا، مثه هر زن دیگه ای، دلم می خواست وقتی خودمو برات زینت می دم منو ببینی؛ وقتی لباس قشنگی می پوشم منو ببینی ؛ وقتی موهامو...

دست می گذارم روی دهانش. می ترسم دکتری، پرستاری سر زده بیاید داخل. کف دستم خیس می شود از رطوبت داغ اشکهاش. لبهاش را زیر دستم جمع می کند و بعد گرمی بوسه اش را حس می کنم. پس می کشم دستم را:« با دلم این طور بازی نکن» غلت می خورم و پشت می کنم بهش. نفس بلندی می کشد:« منم دل دارم علی». هوای اتاق برایم سنگین می شود. حس می کنم دارم خفه می شوم. بلند می شوم و رو می کنم بهش:« پس چرا قبولم کردی؟ چرا همون روز اول که چشامو نشونت دادم؛ این حرفا رو نزدی...ها؟» سکوت می کند. صدای گریه اش هم – حتی – قطع می شود. حتم دارد اشکهاش جمع شده اند گوشه ی چشمش و آرام غلت می خورند پایین.

- زخم زبونای اطرافیام، پدرم، مادرم، خواهر برادرام بسم نیست که تو هم این طور آتیشم می زنی؟ علی! خودت خوب می دونی یه مژه ی سوخته ی پلکت برام شرف داشت به سر تا پای همه ی خواستگارام. خودت خوب می دونی اگه قبولت کردم به خاطر همین چشای بسته بود... ولی تو الان می تونی ببینی، می تونی و دریغ می کنی از من...

- گیرم اسم این سراب تار رو بشه گذاشت دیدن؛ اگه از فردا باز نتونستم ببینم؛ چی؟ اگه بعد از عمل امروز، دوباره من بمونم و سیاهی چی؟

- چرا این طور فکر می کنی؟ وقتی عمل اولت موفق بوده؛ وقتی بعد از این همه سال، دوباره سوی چشات برگشته، عمل دومت هم...

صداش را پایین می آورد. تردید می نشیند به صداش: « عمل دومت هم خوبه حتماً»

- خودتو گول می زنی یا منو؟ خودم شنیدم دکتر می گفت درصد موفقیتش پنجاه پنجاست. هنوز هیچی معلوم نیست ساره. همه چیز بستگی داره به عمل امروز. یا بینایی کامل یا ...

حرفی نمی زند. صدای آرام گریه اش اما هنوز می آید. دستم را به دنبال دستش محتاطانه پیش می برم. روی صورتش گذاشته است. می گیرمش توی دستم و می گذارمش روی سینه ام. می خواهم بداند چه لرزه ای انداخته بر قلبم.

- این چند روزی که از عمل اول گذشته، هر لحظه ش، جهنمی بود. هر لحظه از شوق دیدنت سوختم. سخت گذشت ساره...خیلی سخت. شاید این تنها فرصتی بود که برای دیدنت داشتم، فرصتی که دیگه شاید هیچ وقت پیش نیاد، فرصتی که فقط به خاطر همون، گذاشتم عملم کنن... اما ساره، ترس ندیدن تو، راحت تر از تحمل یه ترس دیگه بود. ترس اینکه این چشا عادت کنن به دیدنت؛ ترس اینکه لذت دیدنت، هواییم بکنه... اونوقت نفرین کنم به اون ترکشی که چشامو گرفت. می ترسم ندیدنتو تاب نیارم ساره؛ می ترسم اگه دیگه نتونستم ببینمت، پیش خدا زبونم وا بشه به شکایت. ساره...ساره... نذار هر چی توی این سالها جمع کردم از دستم بره... نذار رجیم بشم...نذار از بهشت قرب بیرونم کنن... نذار ساره... نذار...

گرمی قطره های اشک را حس می کنم که از زیر دستمالهای روی چشمم، راه باز می کنند و روی گونه ام می لغزند. لطافت دستش می نشیند روی صورتم.

- خوب نیست برات... جون ساره... گریه نکن...

صدایش را سکسکه های گریه، بریده بریده کرده است. در اتاق ناله ای می کند و بعد صدای پایی را می شنوم که می آید داخل. از تکان چادرش می فهمم که دارد تند تند اشکهایش را پاک می کند.

- خانم؛ پرستارا می خوان بیمارو آماده کنن برای عمل. خواهش می کنم بفرمایید بیرون.

- چشم...چشم...شما بفرمایید، منم... منم الان می یام...

درب بسته می شود. جز صدای نفس های به شماره افتاده اش چیزی نمی شنوم. دستش را می گذارد روی دستم:« من... من همین پنجره ی... باز دلت رو می خوام...حتی...حتی اگه... اگه پنجره ی چشات بسته باشه» قطره ای از اشکش می چکد روی دستمال چشمهام. داغی اش را حتی از روی دستمالها هم می توانم حس کنم. دستش را بر می دارد و بعد صدای خسته ی قدمهاش را می شنوم که دور می شود.

- ساره...

صدای قدمهاش خاموش می شود.

- از شوق دیدنت لبریزم.برام دعا کن ساره...برام دعا کن. 

صدای تق تق کفش هاش را می شنوم و بعد بسته شدن در را. بعد... سکوت می نشیند به اتاق.

 

بعد نوشت

تا سایه‌ی شب‌های قدر به سر دارم، به روز نخواهم شد...!

 

بعدتر نوشت

سالی که گذشت، برای من از آن سال های به یاد ماندنی بود. یک سال عجیب و غریب، پر از گرفتاری و بن‌بست! به همه‌ی کارهام- مادی و معنوی- یک جوری گره می‌افتاد و کمتر می‌شد توفیق و خیر و برکتی نصیبم بشود.

همه اش با خودم فکر می‌کردم چرا امسال این طوری شده است زندگیم؟!

شب نوزدهم یادم افتاد که شب‌های قدر پارسال، بر خلاف لیالی قدر سالهای قبل، دور از بقیه و در تنهایی و تاریکی خانه احیا گرفتم. خواسته بودم روشنفکربازی در بیاورم و حسابم را از عوام جدا کنم و مثلاً برای تفکر و عبادت خالصانه، راهب بشوم! فکر کرده بودم پیش خدا عددی هستم و آبرویی دارم که حتی اگر به تنهایی احیا بگیرم نظری می‌کند و صِدام را می‌شنود؛ ولی... در طول این سال قشنگ بهم فهماند که آن‌قدر ریز می‌بیند مرا که جدای از بندگانش اصلاً دیده نمی‌شوم! امسال پشت دستم را داغ کردم که از این سوسول‌بازی ها در نیاورم و خودم را ببرم زیر سایه‌ی یدالله که مع الجماعة است!

شما هم اگر اهل قاطی شدن با دیگران نیستید؛ از من‌‌ ِ یک سال بر بادِ فنا رفته، بشنوید و خودتان را بزنید به دریای جماعت. اگر از ما بهتران باشید که خدا به برکت شما یک حالی هم به امثال من می‌دهد؛ اگر هم سر و ته یک کرباسیم، صداتان را سنجاق کنید به صدای خوبان و بفرستید بالا!

راستی یادتان باشد برای ما هم که ریز دیده می‌شویم سفارشی دعا کنید!

 

نظرات (92)
خیلی قشنگ نوشته بودی ... احسنت .
فقط کاش آخرش معلوم می شد که سرنوشت چشماش چی می شه ؟؟!!!
لیست پیونداتو که نگاه می کرد دیدم همه اش ادبیه !!! پس جایی برای من وجود نداره ...چون من یه وبلاگ بی ادبی ام (چشمک)
اما برای شما تو وب ما جا هست (لبخند)
موفق و موید و منصور باشی (گل)
پاسخ:
همه اش زیر سر این سریالهای سیما و فیلمهای سینماست که مخاطب عادت داده شده به اینکه حتما سرنوشت یک شخصیت داستانی را بفهمه. بمونه که فهمیدن اونها هم کاری نداره. یا آدم اخ و بدیه که یکهو از این رو به آن رو میشه- به خصوص شخصیتهای فیلمهای ماه رمضانی- یا مجرده و یکهو به یاد عمل به روایت النکاح سنتی می افته!
ولی واقعیت اینه که داستان اصلا متعهد نیست که تا ته سرنوشت یک شخصیت را معلوم کنه. داستان - به خصوص داستان کوتاه- قراره فقط برشی از زندگی یک فرد را به تصویر بکشه و بس. این برشها هم ماجراهایی هستند که معمولا یه سرانجامی دارن که گاهی خود ماجرا از سرانجامش به مراتب مهمتر و حساس تره اونقدر که حتی اهمیت پایان ماجرا را هم تحت الشعاع خودش می گیره. حالا اگه پایان ماجرا در انتقال کامل پیام موثر باشه باید آورده بشه اما اگه نقشی در پیام داستان نداشته باشه آوردنش نه تنها ضرورتی نداره که دور از اصوله. علاوه بر این، وقایعی ارزش داستانی دارن که شخص در چون و چرایی اونها دخیل باشه. چون داستان عرصه ی کشمکش ها و تزاحمهای است که شخص در اونها قرار می گیره. وقایعی که کیفیت اونها از اختیار شخصیت بیرون باشن فی نفسه ارزش داستانی ندارن مگر در شرایط خاصی. لذا در داستان ما هم، وقع ما وقع!
سلام
خواندم.
چیزی که به ذهنم متبادر میشود اینست که فضاسازی نسبتا خوبی داشت.چون که باید به ورطه ی نقدت کشم چنیم گویم:
۱.در... نه درب! درب برای درهای بزرگ مثل گاراژ و پارکینگ استفاده میشود نه در اتاق.
۲.میشد در ۵ پاراگراف کل داستان را گنجاند.(زیاد بود...)
۳.دیالوگها رمانتیک بود.و چیزی که در نقد ادبی روش تاکید میشه دوری از فضاسازی رومانتیک و همینطور سنتامنتالیتی است.
۳.مضمون روایت با اینکه تکراری بود(انتظار عمل چشم و خمپاره ی جبهه و ...) اما میشه گفت این قصه قصه ی فضا سازی هست.(از آنجا که من با هرگونه پیام رسانی و مدرسه کردن داستان و ادبیات مخالفم) میگویم بعضی داستانها مثل این از جنبه ی دیگری به این مضمون میپردازد.در کل خوب نوشته شده بود.
پاسخ:
علیکم السلام. درباره ی تفاوت درب و در کاملا حق با شماست.اصلاح شد.
اما درباره ی بند دوم، حرفتون را قبول ندارم چون فکر نمی کنم داستان حشوی داشته باشه. چرا که بخش عمده ی داستان را دیالوگ ها تشکیل می دن و نگارش اونها هم به شیوه ای بوده که پله پله داستان را پیش ببرن. لذا اگه دیالوگی از داستان حذف بشه در اطلاعاتی که باید به خواننده برسه خلاء پیش می یاد. بخش دیگه ی داستان هم به توصیف فضا می گذره که به خواننده کمک می کنه مثل یک فیلم نظاره گر ماجرای داستان باشه و باز اگر بخشی از اون حذف بشه مثل یک وقفه ی کوتاه می مونه که در پخش فیلم اتفاق بیفته وبه همون اندازه خواننده از داستان جا می مونه. شاید می شد در 5 پاراگراف حرف اصلی داستان را زد و کلاغه را فرستاد دنبال خونه اش، ولی به قول خودتون داستان مدرسه نیست که یک درسی داده بشه و تموم. بلکه داستان وظیفه داره تاثیر گذار باشه و برای تاثیر گذاری، لازمه خواننده در جریان داستان قرار بگیره و این ممکن نیست مگر با توصیف و صحنه پردازی لازم.
فکر می کنم متوجه منظور بند سوم شما نشدم. چون مفهومی که از این بند به ذهنم متواتر شد از شما بعیده. چرا که اولا با چند تا جمله ی عاشقانه ، یک داستان، رمانتیک نمی شه. داستانی که از نظرتون گذشت به هیچ عنوان رمانتیک نیست. اگر چه پیوند زناشویی شخصیتهای داستان اقتضا می کنه فضای عاشقانه ای به داستان حاکم باشه اما درونمایه اساساً عاشقانه نیست. ثانیا بخش عمده ای از ادبیات جهان – چه کلاسیک و چه مدرن و پست مدرن - را ادبیات رمانتیک تشکیل می دن و این حجم به قدری زیاده که خود فعالین نقد ادبی مجبور به کنار گذاشتن سبکی از سبکهای ادبی برای این نوع نوشته ها شدن. و جود سبک رمانتیک خودش روشن ترین دلیل بر اینه که نقد ادبی این نوع نوشته ها را پذیرفته و براش ماهیت قائل شده. حالا منظور شما چی بود...لا ادری!
نکته ی آخر هم اینکه: 4=1+3 !
عالی بود... نوشته های حسی همیشه جذبم می کند هر چند که مضمونشان تکراری باشد!
راوی داستان در بیان احساسش تواناست و در توصیف لحظه به لحظه چیزی کم نمی گذارد...
راستی ظهر که آمدم ‌این «حرف من » شما! در جواب کامنتم یک خطی بیشتر بود!
اما انگار سانسورش فرمودید!!!!
به هر حال برای جواب سلامتان ممنون...
این بار سلام نکرده آمدم که زحمت گفتن«سلام علیکم»را هم از دوشتان برداشته باشم!
خدا نگهدارتان باشد....
پاسخ:
حق با شماست! بعد از جواب سلام، یک جمله ای نوشتم که قبل از خروج از نت، پاکش کردم؛ بنا به دلایلی. اما نکته ی جالب ماجرا اینجاست که تا جایی که خاطر ما یاری می کنه، جواب کامنتها را بعد از پست مطلب جدید مرقوم کردیم؛ یعنی به عبارتی پنجشنبه شب! لذا از این که شما پنجشنبه ظهر موفق به خوندن اون شدید مشخص می شه که شما هم نامه ی نانوشته خوانی، هم در گفتن "سین" به ... [نقطه چین] می مانی!
.
پاسخ:
؟
سلام هم حس ...
این بار هم در خدمتم اما, خیلی خشک و رسمی ...
در پناه حق, شاعر ....
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام
خیلی ممنون از راهنماییاتون.
کلهم نقدتون رو قبول دارم و بعضیاش مثل بکار بردن لغات و خودن زیاد رو هم اعتقاد داشتم.
ایشالا اون کتاب ها رو می‌خونم و کتابهای داستان دیگه رو.
من خودم اعتراف می‌کنم که دایره المعارف لغات ذهنم خیلی کمه و خیلی جاها لغت کم میارم.
من خودم هم نمی‌دونسم که می‌شه به اینا گفت داستان یا نه!! ولی بهر حال دستتون درد نکنه. خیلی ها که مثل شما اینچیزا رو بلدن میان می‌خونن ولی ازشون کم می‌شه که زکات علمشون رو بدن. خیلی ممنون از راهنمایاتون.
پستتون رو هم باید یه وقت که حس حست بخونم تا به یه چند جاش گیر بدم. d:
یاعلی
پاسخ:
علیکم السلام.
دوباره سلام
خوندم.
می‌دونی چیه؟
داستان از اینجا لو رفت<حتم دارم زل زده است به این دستمال....> یعنی از اینجا فهمیدم که طرف کوره. و از بوی عطر هم می‌شد تشخیص داد که زنش اومده یا معشوقش.
چند هط بعد هم من تا آخر داستانو کاملا فهمیدم. یعنی انگیزش از اینکه چرا نمی‌خواد ببیندش رو کامل متوجه شدم و تنها چیزی که منو تا آخر کشوند، فقط نوع نوشتن و اون احساساتی بود که در قلمتون دیدم.
پس اگه قسط داشتین موضوع و آخر داستان لو نره! به هدفتون نرسیدین.
شاید از این قسم داستانهای جانباز نابینا و همسرشون فراوون هست و منم چندتاشونو خونده باشم، ولی اینجوری نبودن، شایدم بودن.
در کل قشنگ بود و مثل همیشه از خوندنش و اینکه وقت گذاشتم پشیمون نیستم.
یچیزی می‌خوام بهتون بگم. بگم؟ باشه. بعضیا وقتی میان وبلاگر می‌شن، اوایل به خیلیا سر می‌زنن. بقیه رو تحویل می‌گیرن. کمک می‌کنن. نظر می‌دن. خودمونی می‌شن. اما همینکه یخورده جا افتادن چند هفر درس حسابی تر و همکار و هم مسلک پیدا کردن بقیه اونایی که بنظرش الان دیگه در حد اون نیستنو فراموش می‌کنن. من می‌خوام به عنوان یه دوست اینو بهتون بگم. شما اینجوری نباشین. نمی‌گم الان اینجوری هستینااا نه! اینو همینجوری کلی بهتون گفتم. چون می‌دونم تا یه مدت دیگه اگه همینطوری مدام بروز کنید و وقفه نداشته باشین وبلاگتون پر بیننده می‌شه.(شاید شما اصلا اینجوری نباشین ولی من کلی گقتم)
در پناه فاطمه زهرا
پاسخ:
مجددا علیکم السلام.
من نه تنها قصد نداشتم کیستی شخصیتهای داستان را مخفی کنم که اتفاقا به عمد طوری جملات اول داستان را نگارش کردم که خواننده درگیر چیستی و کجایی ماجرا نباشه و سریع منتقل بشه به اصل ماجرا. داستان مهمانی رو حتما یادتون هست. اونجا تا آخر داستان جریان پوشیده بود اما این داستان لزومی به این کار نداشت. چیزی که من دنبالش بودم انتقال آرام و پله کانی اطلاعات بود که ضمن دیالوگها به خواننده می رسید و البته مهمترینش، جانباز بودن شخصیت اول داستان و کیفیت شرایطی که در اون قرار گرفته، بود که نمی دونم به این منظورم رسیدم یا نه.
درباره ی صحبتی که فرمودید هم باید بگم که خیالتون تخت. با فرض چنن شرایطی بنده خودم را هم فراموش خواهم کرد چه برسه به شما چرا که «... الْإِنْسانَ لَیَطْغى ‏أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى...»!‏ اما جدای از مزاح، این وصله ها هیچ جوره به ما نمی چسبه. من نه برای دور برداشتن و معرکه گیری می نویسم؛ نه از این جور قرتی بازی ها خوشم می یاد.
راستی... ببینم، من با کی خودمونی شدم؟!

فراخوان مسابقه داستان کوتاه – ویژه دانشجویان دانشگاه های ایران و دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور

کانون نویسندگی خلاق معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی ، افتخار دارد که میزبان نخستین دوره مسابقات سراسری داستان کوتاه ویژه دانشجویان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی داخل کشور و نیز دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور باشد. علاقه مندان جهت کسب اطلاع از نحوه برگزاری مسابقه ، شرایط حضور و ارائه آثار می توانند به طور مستقیم به پایگاه اطلاعاتی به نشانی http://jdsb.ac.ir/match.php و یا به طور غیر مستقیم به پایگاه اطلاعاتی به نشانی http://jdsb.ac.ir ( معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی، کانون نویسندگی خلاق ) مراجعه نمایند. مهلت ارسال آثار تا سی ام آذر ماه سال جاری خواهد بود. موضوع داستان ها آزاد است و هر فرد با حداکثر سه اثر می تواند در مسابقه شرکت نماید. حضور آن گروه از فارغ التحصیلان دانشگاه ها که حداکثر یک سال از زمان اتمام تحصیل آنها سپری نشده باشد، بلا مانع می باشد.









خیلی قشنگ به جزئیات می رسید . برای آدم کم حوصله ا ی مثل من، خوندن و تجسم این جزئیات تحسین بر انگیزه .
خب البته این سوژه قبلا هم خونده شده و در بعضی فیلمها هم اونو دیدیم . نمی دونم
چرا من بیش از اصل مطلب ، توجهم به جزئیات و توصیف های شما جلب شد !

...............................................................................................
در ضمن ، من از دریا میگم تا برسم به بی مرزی آدمها ... از پرسش تون تعجب کردم !
یک «علیکم السلام»این همه دعوا ندارد! هر جا خواستید بگویید!
برگشتنم با خداست همان طور که رفتنم با خدا بود. این قدرها هم که شما فکر می کنید آدم روی مدی نیستم! دلیلی دارد که....
شرمنده که آب را گل کردم ! آخر وبلاگ من از این امکانات فرهنگی ندارد...!
سلام.
نمی‌فهمم. چطور روت می‌شه رضا امیر خانی علیه ما علیه رو لینک کنید.
کسی که اینقدر برای مخاطب‌هاش ارزش قائل نیست.

اینقدر.
.................
از وقتی من یادمه سایت امیر خانی همین شکلی بود.
از وقتی یادمه منتظر بی وطن بودم.
.................
آقای امیر خانی بدم اومد.
اه.
پاسخ:
علیکم السلام. دلتون از جای دیگه پره، چرا سر ما خالی می کنید؟!
سلام آ جون در مورد اون نوشته نه عزیزم گرگ سرما رو نمی خوره منظورم دهن بازش بود که می بلعید و اینجور چیزا اشتباه شما بخونید تایپی را درست کردم . در مورد نوشتت : داستان می تونست بهتر شروع بشه یعنی یه خورده یارو با خودش حرف بزنه بعد زنه بیاد تو مثلا اضظرابی که وسط داستان نشون می ده اونجا بگه وقت ملاقات که جای نشون دادن ان نیست وقت اتفاقاته .... تعیین بخشیدن فضا با بوی عطر بدنیست اما یذره تکرار درونش داره .... خودمو زینت کردم به جای آرایش یا ریزش بغض به جای ترکیدن شلید بهتره عوض بشه . در مجموعه روانی قصه در انتها بهتر می شه اولش یه خورده بین توصیفات گیر کرده... در کل با اینکه موضوع زیاد کشش نداشت چون صدا سیما خیلی بهش پرداخته اما کارتو خوب بود تقریبا دوبار خوندمش
پاسخ:
علیکم السلام. ایده ی اضافه کردن مونولوگ به اول داستان، ایده ی بدی نیست ولی یه عیب بزرگ داره و اون هم این که حوصله ی خواننده به ادامه دادن داستان نمی کشه چون چیز جدیدی دستش را نمی گیره و در همون مونولوگ یا حدیث نفس اول داستان، اطلاعات مربوط به شخصیتها را کسب کرده. در ثانی من فکر نمی کنم پردازش فعلی داستان، کمبودی داشته باشه که لازم باشه این طور جبران بشه.
درباره ی مانور دادن روی عطر هم شاید حق با شما باشه اما چند نکته هست که می تونه استفاده ی از اون را توجیه کنه. یک اینکه شخصیت داستان نمی تونه ببینه و چون راوی هم خود اونه برای ردگیری شخصیت مقابلش چاره ای جز استفاده از این ابزار نیست. ثانیا توجه شخصیت داستان به بوی عطر شخصیت مقابلش نماد محبت و علاقه او هم هست. ثالثا فکر نمی کنم استفاده ی از این ابزار، چندان کلیشه ای و بی تاثیر شده باشه.
در استفاده از کلمه ی زینت هم عمدی وجود داشت. علتش هم حفظ و رعایت شأن همسران جانبازان بود.شاید از نظر مفهومی و مصداقی آرایش و زینت یکی باشند اما می دونید که در مقوله ی کلمه، بحث بار معنایی را داریم که بر اساس اون، هر کلمه یک بار معنایی مختص به خودش را داره. عقیده ی من بر این بود که زینت بار معنایی ملایم تری نسبت به آرایش داره و چون داستان اقتضا می کنه به این مسئله اشاره بشه و نمی شه ازش گذشت، از این کلمه استفاده کردم.
ریزش بغض هم تناسب بیشتری با فضای حسی داستان داشت تا ترکیدن بغض.
با تشکر از عنایت شما.
الحقیر: آی «بی» کلاه!
احساس می‌کنم باید یه چیزی این‌جا بنویسم.
یکی داره بر و بر نوشتن منُ نگاه می‌کنه.
حرفی برای گفتن ندارم. جز تکرار یک جمله این داستان.
حوای من! نخواه به این درخت ممنوعه نزدیک بشیم...
این جمله به نظر من عاشقانه نیست. خیلی عاقلانه است. به نظرم خیلی بعیده که این علی آقا بتونه هم‌چین جمله‌ای بگه.
نمی‌دونم...
همیشه...
پاسخ:
احسنت.درست دست گذاشتید روی شاه جمله ی داستان.
چرا فکر می کنید اون جمله بعید بود از علی آقای ما؟!
سلام آی بی کلاه!
چه محشری کردی به پا با این نوشته ات...
خیلی زیبا و دلنشین و گرم بود...
الهی همیشه قلمت روون باشه! من که پای قلمم بدجوری تو گل مونده...
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام آی بی کلاه!
به دلم نشست...
بازم از اینا بنویس.
پاسخ:
علیکم السلام.
با نوشابه یا بدون نوشابه؟!
از اونجایی که احساس می شه یک خورده نوشته ی ما را مظلوم گیر آورده اید؛ مجبور شدم که توضیح کوچکی درباره ی سوژه اش بدهم. با اینکه اکثر دوستان نظرشون بر تکراری یا کلیشه ای بودن سوژه بود اما من به جرأت می تونم ادعا کنم که سوژه تکراری نیست. علت این تفاوت دید را هم در نوع فاکتورگیری برای تعیین کلیشه ای بودن یا نبودن سوژه می بینم. ممکنه داستان یا فیلمنامه یا حتی نمایشنامه هایی داشته باشیم که به موضوع مجروحین جنگی- خاصه جانبازانی که از ناحیه ی چشم مجروح شده اند و به طور اخص، جانبازان نابینا که در انتظار یک عمل جراحی هستند - پرداخته باشند؛ اما صرف وجود یک مشخصه ی نسبتاً مشابه در چند شخصیت داستانی، نمی تونه موجب تکراری بودن سوژه هایی بشه که حول وجود اونها می شه پیدا کرد؛ بلکه شرایطی که شخصیت داستان در اونها قرار می گیره تعیین کننده ی تکراری بودن یا نبودن داستانه. با این فرض، چه در عرصه ی داستان و چه فیلمنامه و نمایشنامه، لااقل من که به چنین سوژه ای برخورد نکرده ام. شرایط خاص شخصیت داستان و دوراهی سختی که در اون قرار می گیره با همه ی مشخصاتی که در داستان پرداخته شده، لااقل با تکیه بر خوانده ها و دیده های حقیر منحصر به فرده. حالا اگر کسی از دوستان چنین سوژه ای را جایی دیده یا خوانده، مصداقی ذکر کند که ما هم ملتفت باشیم...!
من به شخصه غلط میکنم به نوشته های تو بگویم کلیشه ای و تکراری.
اتفاقا من هم به نکته ای که اشاره کردی اشاره کرده بودم.
پاسخ:
راضی نبودیم کسی به غلط کردن بیفته ها!
سلام دوست من ....
آپم و به روز و البته منتظر ...
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام آی با کلاه !
قبل از نظرم راجع به نوشته هات بهتره ازت قدردانی کنم به خاطر بی بهانه آمدنت به باغ مهتابیم . واقعا منو از حضورت شگفت زده کردی .
در ارتباط با نوشته زیر گنبد کبود باید بگم می تونیم بهترین نمره ادبیات نوشتاری رو بهت بدیم . واقعا لذت بردم . بی کم و کاست بود . انگار کسی که این رو نوشته بود حتما بی شک می بایست دکترای ادبیات رو داشته باشه . خیلی زیبا و هنرمندانه همه چیز رو مثل یک مینیاتور در کنار هم قرار داده بودی . تنها می تونم بگم من و امثال من به وجود کسی چون تو افتخار می کنیم .
باز هم پیشم بیا و نوشته های هر چند ناچیز منو نقد کن . من به راهنمائی تو به شدت هرچه تمام تر نیاز دارم .
همیشه با ایمان و امیدوار باش .
باغ مهتاب
پاسخ:
علیکم السلام.من از طرف شما از جامعه ی ادیبان تحصیل کرده عذرخواهی می کنم چرا که اون داستان را بنده زمانی نگارش کردم که دوم یا سوم دبیرستان بودم... به عبارت اصح و ادق: زیر دیپلم!
سلام
هروقت خواستی نوشته عاشقانه ای را طوری بخوانی که طاعتت را از بین نبرد بگو:
السلام ای عشق نجیب ؛
السلام ای خوب امن یجیب
من چه بگویم که هرروز خدا از اولین بار که نوشته هایت را خواندم شیدایش شدم؟
پاسخ:
علیکم السلام.
چقدر این اهنگ به پستت می خوره !!
اذیتم کردین امشب تو و پستت و آهنگت .............
پاسخ:
این آهنگ یکی از دوست داشتنی ترین آهنگهاییه که تا حالا شنیدم. ترکیبی از حماسه و عشق...
راستی فقط مردم آزار نبودیم که شدیم!
سلام.امروز نمیدونم چرا اینقدر سفارش شیطان زیاد شده.انشاءالله یه قرار بزاریم با همه بچه های طالب بریم سراغش سفره هامون رو وا بکنیم. مرسی که اومدین. مطلبتون رو میخونم و نظرم رو میگم
پاسخ:
علیکم السلام.
بزک نمیر بهار می یاد...!
سلام دوباره
حرف حساب جواب نداره!
تو نمیخوای سری هم به ما بزنی؟!
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام امیدم
احوال شما

صدای خاموش به روز شد منتظر حضور گرم شما بزرگوار هستم


http://www.sedayekhamosh.cast.ir

یاحق
پاسخ:
علیکم السلام.
عقل یا احساس حق با چیست ؟
«ما خانه نبودیم»
وقتی میروی جایی که درخت می کارند .
میدانی گندم نمی چینند . اما مطمئن نیستی ها ؟
وقتی حمله کردند ما در خانه نبودیم
پس رفتیم خانه را پس بگیریم بقیه حرف اضافه با سالاد فصل بود
میزهایی که چیدند
سفره هایی که سفرها یی هم گرفتند به راه راه
اما همیشه یادم هست . چیزهایی ، که های ازاین طرف
آنطرف گلوله هایی که میخوردیم شیطان داشت سجده می کرد .
( می کند )
صورتش رنگ زنی نیمه کاره بود ( هست)
می خواست در آینده اش بال در بیاورد
مگر اسمت را نگفتی به دیوار روبرو ؟
چطور آتش بیاورم برای آبی که افروخته ایم ها ؟؟
اما یک آواز تر کُن ازگلویی که در باران آمد
آن مرد که صاف روی مین داشت می رقصید
برای عروسی که به افتخارش معبرها را بوی حنا گرفته
بااحترام هجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
پاسخ:
دیگه از کسی مثل شما بعید بود این جور کامنتها...
سلام
نظر شما کاملا حرفه ای و صائب است من در این حوزه جزو نوآمدگانم و این روز ها در زمینه وب نوشته ها به یک جمع بندی رسیدم و اولین آن پرهیز از انتشار وب های بلند و طولانی است و...

شما را هم به لینک خود اضافه کردم
پایدار باشید

راستی شما ؟
پاسخ:
علیکم السلام. من؟ آی بی کلاه!
سلام
ممنون از شما
خیلی زیبا بود
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگیرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نیست..بلکه این تویی که باید آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برایم.»
خدایا به من شکیبایی عطا فرما. گفت:« نه! شکیبایی دستاورد رنج است..به کسی عطا نمیشود.آن را باید بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود باید متعالی شوی..اما تورا یاری میدهم تا به ثمر بنشینی.»
موفق باشید
پاسخ:
علیکم السلام.
کاملن با نظرتون موافقم از نقد منصفانه و قشنگتون ممنون اما منم خواننده های خاص خودمو دارم بازم از این کارا بکنین
من بالام بالام ...
سلام
واااااااااااااااااای خیلی قشنگ بود.
کلی اشکام ریخت. ولی پایانش رو اصلا دوست نداشتم.
یه چیزی بگم؟ ساره ها همیشه مظلوم هستند!!!!
به منم یه سری بزن.
منتظرتم
دارم شبهه کار میکنم.
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام
اگر سه چهار سال پش بود کلی حرف و نقد داشتم واسه این کار...اما سه چهار سال پیش نیست..

به هر حال خوندم و یک چیز رو که واضح است می تونم بگم قطعا شما داستان نویسید...اما ها هم بماند.

پاسخ:
علیکم السلام. یعنی هیچ راهی نداشت؟!
سلام
خیلی خیلی خیلی خوب مینویسید
احسنت به شما و احسنت به این قلم زیبای شما
پاسخ:
علیکم السلام.
بیا دیگه بابا !
اعصاب نداشتی خوب برا ما!
نخوندی؟...تو رو خدا!
بازم بیا این دورو برا!

(جساراتا قطعه شعری بود که تقدیم شد!!)
قشنگ بود...
هستن مردای این شکلی هنوز ؟؟
پاسخ:
شک دارین؟! اگر نبودند چنین انسانهایی؛ عذاب خدا از زمین و آسمون دامن گیرمون می شد...
سلام وسپاس ...این قلم زیاد هم تنبل نیست هست؟؟؟!!!
پاسخ:
علیکم السلام. بودنش که هست؛ منتها داریم سعی می کنیم بیاوریمش روی فرم!
سلام
ممنون اومدی
نگارش سطور فکر کنم مربوط به پاراگراف بندی نرم افزار میشه!
اما ما بقی حرفهاتون را اصلا قبول ندارم. چون از شما بعیده بگی داستان رو گره افکنی میسازه! تا حدی درسته... اما همه ی داستانها گره افکنی و بالا پایین نداره! اگر بخوای یه گره کوچیک پیدا کنی میشه گفت همونجا که یارو میخواد پیچ رو بپیچه. ولی کلا مضمون داستان نه فقر هست نه موتوری ها و نه... بلکه تم داستان این است:
قانون صبغه ی خدایی پیدا کرده . میشه گفت ماموری هم که باج و خراج میخواد و رشوه میخواد کم نیستند. بعضی داستانها به شخصیت پردازی میپردازند که این هم از همون دسته(درست همون طور که پلکهای مرصاد شما قصه ی فضا سازی هست
)...شخصیتی ساده و کاری که خدا رو در پیچیدن مصلحتی پیچ در نظر میاره و حاظر به باج دادن و به نوعی رشوه به مامور بی ادب! نیست.
لذا خواهشمند است من بعد وقتی داستانهای من یا هر دوست دیگری را میخوانید خوابتان نیاید این طوری هم ما را شرمتده نکردی هم قصه را غور کردی!
ممنون :) اگه حرفی بود بیا پیش خودم اینجا جوابیه مرقوم ننما.
پاسخ:
علیکم السلام. فکر می کنم باید دستتون اومده باشه که من مطالبی که راجع به نوشته ی خودم باشه اینجا جواب می دم؛ حرفی که مربوط به نوشته‌ی دیگران باشه را هم در وبلاگ خودشون.
ایشالا سر فرصت جواب را می یارم خدمتتون.
آمدم چیزی بگویم، این همه نظر و این همه جواب، همه - خوشبختانه - پرداخته و از روی حساب، بدون تبلیغ و تعریف، نظرم رو جلب کرد! عجب!

این شد که چیزی نگفتم!
پاسخ:
دوست داشتیم شما هم یک چیزی بگید ولی!
سلام!
اول :در جواب سوالتون تو ((چراگاه)) اگه می نوشتین چه جوری ناجوره!می تونستیم دقیقتر بهتون بگیم که همونیه که بقیه می بینن یا جوردیگه ناجوره!!!
دوم:انصافآ داستانتون از لحاظ فرم و محتوا درحدقابل قبولی بود هرچند به قول بعضی دوستان محتواتکراری بود!ولی به هرحال جاذبه های خودشو داشت!
به نظرم جمله های دیالوگ در مورد ساره طبیعیتر و محاوره ای تر اومد!نمی دونم تعمدی بوده که علی سنگینتر صحبت کنه یا نه!؟!
(صدایش را سکسکه های گریه، بریده بریده کرده است) فکر می کنم همون هق هق منظور بوده!یت به قولی دل دل زدن!فکر می کنم نشه به اون عمل سکسکه گفت!
یحتمل تعمدی بوده تو اینکه جمله ی اول و آخر یکی باشن!ولی از لحاظ منطق به نظرم بهتر میاد که با توجه به جمله ی آخردر جمله ی اول جای صدای بسته شدن در با صدای تق تق کفش عوض شه!
...
سوم: همین که ((منِ او))بازین خودش کلیه!!!
خداحافظ!
پاسخ:
علیکم السلام.
اول: خدمتتون عرض کردم چه جوری ناجور بود!
دوم: راستش من فکر نمی کنم گفته های علی، ثقیل بوده باشه بلکه معانی و محتوای عمیق تر حرفهاش به گونه‌ایه که حس می‌شه کلمات هم سنگین هستند.
هق‌هق حالتی از حالات گریه است اما سکسکه، حالتی از تنفس. البته فکر می کنم اختلاف در اسم‌گذاریه. ما به اون حالت می گیم سکسکه، شما می گید دل دل کردن... خیلی فرق نمی کنه...نه؟!
درباره‌ی اول و آخر داستان هم باید عرض کنم که داستان از جایی شروع می‌شه که ساره در را باز کرده و در حال داخل شدنه. یعنی صدای باز شدن در توی داستان نیست. از جایی که داره قدم می‌گذاره به اتاق، داستان شروع می‌شه. لذا صدای قدمهاش شنیده می‌شه بعد هم صدای بسته شدن در. در آخر داستان هم ساره در حال بیرون رفتنه. اول صدای قدمهاش شنیده می شه بعد هم صدای باز و بسته شدن در... با این وصف فکر نمی کنم مشکلی در این دو تا جمله باشه.
سوم: جدی؟!
سلام !
این رو ادامه ی پاورقی جعفر فرض کنین !
یعنی اینهمه فونت ناجور بود که نمی شد بخونین و نظر بدین ؟
حداحافظ
پاسخ:
علیکم السلام. جواب را مهمان وبلاگتان هستم!
والا منم نمیدونم منبع خبریش کجا بوده؟!

ولی میدونم که در گذشته ها یه جورایی همینجوری ها بوده است ;)

همینطور که آیندگان ما نیز حال و روز امروز مان را بشنوند نمیتوانند باور کنند.
هفت سالگی یعنی چتر سرخ و کوچک من :

سرخ بودن من

و توپی که قل می خورد...

ویکی یکی...

از پله ها پایین می افتد ( تق...تق...تق...)

و دوره می کند شب را و روز را و هنوز ...


سلام دوست عزیز
راستش هنوز کارت نخوندم
اومدم بگم به روزم ومثل همیشه منتظرت
سر فرصت بر می گردم ومی خونم
پاسخ:
علیکم السلام. باشد تا بعد از این ایام.
حالا یه موقع چشممون نزنی هم کیبرد بسوزه هم بریم تا دو سال دیگه آپدیت نشیم!
:)
چه جالب هنوز کلاه سرت نرفته !!!!
ممنونم
سلام
ممنون از حضورتون و ممنون از لطف و مرحمت شما
لینک وبلاگ شما را هم در بخش مجموعه سایت ها و وبلاگ های ادبی به ترتیب حروف الفبا قرار دادم.http://www.s1001.com/roidadart.htm
چون تعداد لینک ها زیاد هست مجبور بودیم صفحه های جداگانه ای را به این کاراختصاص دهیم(لینک های این مجموعه ها در کنار وبلاگ هست)

یاعلی
پاسخ:
علیکم السلام. ترتیب حروف الفبایتان کشته ما را!
خیلی قشنگ بود . هیچی نمی تونم بگم الان دیگه!
سلام
داستان رو خوندم.موضوع ومحتوا خب خیلی جدید نبود.(این رو قبول کنید )اما پرداختش خوب بود .توصیفات حالات اشخاص خوب بود.اما شخصیت پردازی قوی در کار ندیدم .پیرنگ داستان ضعیف بود (منظور رابطه علی و معلولی برای رفتارهای مرد) خوب جا نیافتاده بود .دیالوگ ها کتابی و ادبی بود .ما معمولن در محاوره روزمره اینطور از جملات شعر گونه استفاده نمی کنیم.توصیفات صحنه ضعیف بود و روی چشم بیماری که عمل چشم انجام داده دستمال نمی گذارند بلکه گاز استریل می گذارند و با باند و یا چسب مخصوص روی اون رو محکم می کنند.
اما در مجموع حس زیبایی در این کار بود که برای خواننده جالب بود.
اما نفهمیدم این اسم رو برای چی انتخاب کرده بودید .آیا اشاره شما به عملیات مرصاد بود ؟
به هر حال ممنونم که خبر کردید.
پاسخ:
علیکم السلام.
شما اول بفرمایید کجا چنین سوژه‌ای دیدید؛ بعدش هم ما با کمال فروتنی قبول می کنیم!
اگه یه بار دیگه نقدتون را مطالعه کنید متوجه می‌شید که یک پارادوکس بزرگ داره.شما از طرفی شخصیت‌پردازی، تم و دیالوگ‌ها رو ضعیف می دونید؛ از طرفی اذعان می کنید که «در مجموع حس زیبایی در این کار بود که برای خواننده جالب بود.» خودتون بهتر می دونید که قوام داستان به همین سه فاکتور اصلیه که مطرح کردید. اگر هر سه‌ی اینها – با هم- ضعیف باشند؛ امکان نداره داستان بتونه تاثیرگذار باشه و اگر نگیم همه‌‌ی خواننده ها، لااقل خواننده‌ی حرفه‌ای از خوندن چنین داستانی ارضا نمی‌شه. پس یا می بایست داستان موفق نبوده باشه یا این‌که عناصر داستانی در حد مقبولی کار شده باشند.
دیالوگ ها را هم نه به صورت کلی بلکه در چند جمله‌ی محدود می پذیرم که قدری به ادبیات کتابی نزدیک شده اند اما این را اشکال نمی دونم.چون در محاوره‌های عادی خود ما هم گاهی پیش می‌یاد که لحن حرف زدنمون با توجه به شرایطی که توش قرار می گیریم کتابی می‌شه. مثلا در یک مجلس ختم، اکثر عباراتی که رد و بدل می شند کتابی اند.در ثانی در نوشته‌های نویسنده‌های مطرح هم به کرات می‌شه این طور دیالوگ‌ها را پیدا کرد. مثلا در «روی ماه خداوند را ببوس» مستور، از این دست جمله‌ها زیاد می تونید پیدا کنید. پس اگر به چنین جملاتی ایراد وارد باشه نبایست در نوشته‌های برجسته، اثری از اون‌ها پیدا کرد.
درباره‌ی پانسمان چشم ِ عمل‌شده هم حق با شماست؛ اما روی همون گاز استریل معمولا دو تا پارچه‌ی سفید نسبتاً بزرگ می ذارند که گرد و خاک و عفونت هیچ جوره به چشم راه پیدا نکنه.
عنوان داستا هم یک تشبیه مقلوبه. یعنی اول پلکهای علی به مرصادی تشبیه شدند که به واسطه‌ی اونها داره امتحان می‌شه؛ بعد هم اضافه‌ی تشبیهی «مرصاد پلکها» مقلوب شده؛ برای اینکه از مزیت‌های تشبیه مقلوب هم استفاده بشه که مهمترنش مبالغه‌ی در معناست.
تشکر لازم نیست.من اهل خبر کردن نیستم این بار هم چون خودتون خواسته بودید خبرتون کردم.ایشالا راه را دیگه یاد گرفتید!
سلام
به یاد آن شب سرد زمستانی
با پاییزانه ها در غزلی
؛م حرف می زنم؛
و تو را من چشم در راهم
با احترام
راستی شرمنده کردی لینک کردی در کوتاه ترین زمان ممکن جبران می کنم
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام ..بعد یه دوران سکوت بالاخره به روز کردم ....منتظرم
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام به تو
داشتم یکی از کامنتهای این پستتو میخوندم که جناب یا سرکار طلوع نوشته بود.
میخوام به جای تو جوابیه بهش بدم:
دوست عزیز
نمیدونم این اصطلاح شخصیت پردازی رو کی انداخته تو افواه مردم! داستان کوتاه چند عنصر دارد: plot یا هسته ی داستان/setting یا زمان و مکان داستان/
character/ مضمون یا theme...این عنصر کلیدی نیست ...یعنی تو میتوانی داستانهای زیادی رو بخونی که تم ندارد یعنی لنگ در هواست و یا مثل داستانهای gothic و یا ماجراجویی هدفش الغا ترس و کنجکاوی و حتی تعلیق است/...از این عناصر اصلی دو تای اول کلیدیه یعنی بدون اون اصلا داستانی نخواهد بود... بنابراین اینکه داستان دوست من شخصیت پردازی ندارد حرف بی ربط و غلطیست چرا که ممکن است هر گونه پرداختن به شخصیت پردازی گند بزند به کل داستان و هدف اون.
دیگر اینکه من شاید گفته باشم دیالوگهای ایشون رمانتیک بود ولی اینکه کجای اونها ادبی و ثقیل بود مانده ام اندر تحیر!!
پاسخ:
سلام بر شما!
خوب صابخونه شده‌اید ها! بفرمایید تو...دم در بده!
( تعداد کل: 92 )
   1       2    >>

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد