X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

جوّ گیر می‌شویم!

سه‌شنبه 24 مهر 1386

قبل نوشت

خب البته جوّ که بیاید و بخواهد بگیرد، همه را می گیرد. کار هم ندارد که تو مثلا توی گود بوده‌ای یا بیرون آن. وقتی نقل مجالس افطار و شب‌نشینی‌ها بشود الیاس و پژوهان؛ وقتی نود و نه درصد پیامک‌هایی که می‌رسد دستت، بشود قدسی و هستی؛ وقتی بلاگرهای ده- دوازده ساله تا سایت‌های خبری درست و حسابی - به حول و قوه‌ی الهی- یک شبه بشوند منتقد و هر صفحه‌ای که باز کنی صحبت همین سریال‌ها باشد؛ وقتی استادت - استاد محاسن سپید کرده‌ات- سر کلاس، برای تفهیم مطلب، یکی از همین سریال‌ها را مثال بزند... دیگر فرق نمی‌کند اهل دیدن سریال باشی یا نه.جوّ که بیاید، تر و خشک را با هم می‌گیرد!

چند سالی هست که صدا و سیما در مناسبت‌های خاص، خود را «موظف» به تولید انواع و اقسام سریال و فیلم و قس علی ذلک می‌داند. متقابلاً مخاطبین هم به نوعی «توقع» چنین برنامه‌هایی را از صدا و سیما دارند. جدای از این‌که این سنت، چرا و چگونه شکل گرفت، خود این سریال‌ها و موضوعات و مسائل فنی‌اش- اعم از مسائل فیلمنامه و ساخت فیلم-  هم جای تأمل دارد. البته این موضوع هم مثل هر موضوع دیگری تخصص خودش را می‌خواهد و کار هر کسی نیست که به حوزه‌ی نقد وارد بشود. به خصوص کسی مثل من که علاوه بر عدم داشتن تخصص، اهل دیدن سریال‌های تلویزیونی هم نیست، مگر این‌که شاه‌کاری باشد مثل «شب دهم» یا «صاحب‌دلان». دلیلش هم نه کلاس گذاشتن است؛ ‌نه تریپ روشن‌فکری گرفتن! بلکه تنها از این جهت است که نوع پردازش داستانی‌ ِ عمده‌ی این سریال‌ها را واقعا سَم می‌دانم برای قلم! حالا چرا و چگونه، خودش بحث دیگری است.

همین سریال‌های رحمة الله علیهی را چند بار تصمیم گرفتم که دنبال کنم اما هر بار نشستم پای آن‌ها، پشیمان شدم. یادم هست قسمت‌هایی از سریال یک وجب خاک را در شب‌های قدر دیدم. آن شب‌ها موضوعی فرعی یک‌مرتبه وارد سریال شده بود و کاملا مشخص بود که فقط و فقط برای رنگ و بوی معنوی دادن به داستان چنین کرده‌اند و بلافاصله بعد از شب‌های قدر هم به شکل واقعا ضایعی سر و تهش را هم آوردند. پسری که تخت تکفل شخصیت اصلی داستان بود یکمرتبه وارد داستان شد. با کسی تصادف کرد و افتاد به زندان. مادر پسری که مجروح شده بود به خاطر شوکی که بهش وارد شده بود اصلا با کسی حرف نمی‌زد. پدرش هم فوق العاده عصبانی و ناراحت بود و حتی سایه‌ی شخصیتی که رضا بابک بازیش می کرد را با تیر می‌زد. بعد در عرض همان چند شب، یک‌مرتبه ورق برگشت.مادر ِ پسر‌ ِ مجروح متوجه شد که پسرش عضو باشگاه اهدای اعضا بوده است! و کسی که با پسرش تصادف کرده همنام پسرش است!! و هر دویشان دقیقاً در یک روز و یک ماه و یک سال به دنیا آمده اند!!! و به همین دلایل فهمید که آن پسر هم مثل پسر خودش است و باید نگذارد که بمیرد!!!! بعد که جریان را با شوهرش در میان گذاشت شوهر صریحاً با این موضوع مخالفت کرد. با خودم فکر کردم اگر من جای نویسنده‌ی فیلمنامه بودم چطور پدر را راضی می کردم؟ داشتم همین طور به این موضوع فکر می‌کردم که این صحنه تمام شد و صحنه‌ی بعد، پرستارها را نشان داد که در حال آماده کردن پسرها بودند برای عمل!! اظهرٌ من الشمس بود که نویسنده‌ی گرامی ِ فیلمنامه، خودش را هیچ بابت گره‌گشایی داستان، خسته نکرده است!

غیر از آن، مسئله‌ی جاگذاشتن پرونده‌ی پزشکی پسرخوانده‌ی شخصیت اول داستان در بیمارستان و خواندنش توسط مادر و پدر پسر مجروح هم واقعا پر اشکال بود. اولا این‌که رضا بابک در قالب نقش خودش می‌گفت که پرونده را جا گذاشته ولی پدر پسر مجروح می گفت فلانی پرونده را داده که من مطالعه کنم!! از آن طرف مادر و پدری که در شرایط روحی سختی بودند یک‌مرتبه - معلوم نیست بنا بر کدام دلیل- می‌نشینند و دانه‌دانه صفحات پرونده‌ی پزشکی را - که حتی خواندنش هم بلدیت می‌خواهد- مثل کتاب داستان می‌خوانند! کاملا تابلو بود که نویسنده، شخصیت‌های بی زبان را کوک کرده که دقیقاً همان کاری که او می‌خواهد بکنند؛ نه کاری که طبیعتاً باید بکنند!

جدای از مباحث داستانی ِ این موضوع، یک بحث جدی و مهم دیگری که مطرح است این‌که مطمئناً پیام این داستان ، فرهنگ سازی اهدای عضو از سوی خانواده‌ی بیماران مرگ مغزی است که دیگر امیدی به بهبودیشان نمی رود. اما وقتی نویسنده قراینی من جمله همزمانی دقیق تولد آنها و هم‌نام‌بودنشان را عامل رضایت مادر قرار می‌دهد؛ عملاً‌ دارد ضد ارزش کار می کند. مگر در چند درصد چنین مواردی، این اشتراکات عجیب و غریب را می توان پیدا کرد؟ یعنی اگر این اشتراکات نبود مادر راضی نشود به اهدای عضو؟ نمی‌شد نویسنده‌ی گرامی از راه صحیح و اصولی، بدون پیش کشیدن مسائل کاملا استثنائی، مفهومی که باید را القا می‌کرد؟ واقعا آدم می‌ماند که چه بگوید!

این چند قسمت آخر سریال اغماء‌ را هم به جهت آن‌که یک وقت از قافله عقب نمانده باشم دیدم! صحنه‌ای که همکار پژوهان، مورد اصابت چاقوی ایادی شیطانی واقع شد، واقعاً شاه‌کار بود! پرستار بعد از چاقو خوردن، یکهو بدون هیچ آخ و اوخی، با لبخندی ملیح، نقش زمین شد (بماند که من هر چه زنگنه را در طول این سریال دیدم؛ یک جورهایی این لبخند روی لبش بود!). ما احتمال دادیم از آن‌جا که این علیا مخدره با چنین آرامشی افتاده اند روی زمین، لابد جان به جان آفرین تسلیم کرده‌اند. بعدتر معلوم شد که ایشان فقط مجروح شده‌اند! اما معلوم نشد که ایشان که زنده بوده‌اند چرا مثل یک آدم واقعی از درد به خودشان نپیچیده‌اند؟! آدم که چاقو می‌خورد، بی‌هوش که نمی شود...می‌شود؟ البته از آن‌جا که ایشان، آدم نبوده‌اند، بلکه حوا بوده اند؛ مسئله محل تردید است. الله اعلم!

یک مسئله‌ی دیگری که در همین قسمت‌های نهایی رؤیت شد؛ مسئله‌ی توبه‌ی دکتر پژوهان بود. ایشان بعد از پناه بردن به خدا، رفتند سراغ نماز و بعد از نماز ولو شدند روی زمین و شروع کردند به راز و نیاز! نه سجده‌ای، نه رو به قبله نشستنی... آدم واقعاً ‌باید خیلی با خدا پسرخاله باشد که بعد از این‌ همه گناه، حالا که خیر سرش دارد توبه می‌کند، در محضر خدا دراز به دراز بخوابد و مناجات کند! خوب شد که من خدای پژوهان نبودم وگرنه یکی محکم می‌خواباندم زیر گوشش و ندا می‌کردم که "فاعتبروا یا اولوا الالباب"! حالا بماند که ایشان یکی از کلمات آیه‌ی استعاذه را اشتباه تلفظ کردند و روی سجاده هم به خواب رفتند؛ با وجود مکروه بودن این کار.

این‌ها همه‌اش فرع؛ اما مهمترین مسئله، اشتباه بزرگ نویسنده در رابطه با شیطان است. متمثّل شدن شیطان را - اگر چه فقط برای کسان خاصی اتفاق می‌افتد - می شود پذیرفت اما این‌که برای شیطان، تصرفات تکوینی قائل بشویم اشتباه محض است. آن‌چه از آیات و روایات بر می‌آید این است که حیطه‌ی عملکرد شیطان فقط "وسوسه افکنی" است؛ بی هیچ دخالت مستقیم در اتفاقات جاری عالم. در حالی‌که شیطان سریال اغماء، پژوهان را تهدید می‌کند که اگر به خواسته‌اش عمل نکند اتفاق بدی برایش خواهد افتاد و حتی مسئله‌ی چاقو خوردن بردیا را هم مثال می‌زند که – به گفته‌ی خواهرم!-  با "دخالت مستقیم" او صورت گرفت و بالاخره وقتی پژوهان، خواسته‌ی او را قبول نکرد؛ دخترش با ماشینی که راننده‌اش مستقیماً از شیطان "دستور" می‌گرفت؛ تصادف کرد! چرا نویسنده به خودش اجازه می‌دهد چنین مفاهیم غلطی را به مخاطب القا کند؟ شیطان کجا قدرت چنین تصرفاتی را دارد؟ از کدام منبع و سندی این مسئله را استخراج کرده است؟ اصلا نگران این مسئله نیست که مخاطبش در زندگی شخصی خود، وقتی با وسوسه‌ای رو به رو شد از ترس انتقام‌گیری شیطان، دست به گناه بزند؟! واقعا به این مسئله فکر کرده است یا نه؟ نکند یک وقت بیاییم ابرو را درست کنیم؛ بزنیم چشم را هم کور ‌کنیم؟!

البته انصافاً همه‌ی این سریال‌ها، نقاط مثبت فروانی هم داشتند که به جای خود قابل تقدیر است اما انتظار عملکرد صحیح‌تر و دقیق‌تر از سوی دست‌اندرکاران چنین برنامه‌هایی، واقعاً توقع زیادی نیست. وسواس بیشتری لازم است تا برنامه‌هایی ساخته شود که از همه نظر قابل تحسین و تقدیر باشد.

بعد نوشت

1- ترم قبل یک استادی داشتیم فتوکوپی امین تارخ؛ فقط یک قدری تپل‌تر از او! مشهور بود پسرهایی که قدری محاسن بلند داشته باشند یا دخترهایی که قدری حجاب کامل‌تر، توی کلاسش اجازه‌ی نفس کشیدن ندارند! از آن آدم‌ها بود که آمریکا را حلوا حلوا می کنند و اسم اروپا که می‌آید از شدت دلبستگی ضعفشان می‌گیرد! بچه‌های هم‌دوره‌ای ما، همه، آن واحد را با استاد دیگری گذرانده بودند اما من و چند نفر دیگر، آن واحد را نگرفته بودیم. خلاصه چاره‌ای جز پاس‌کردنش با همان استاد نداشتیم و لذا با بچه‌های جدید الورود، آن واحد را گرفتیم.

جلسه‌ی اول بود یا دوم - یادم نیست- اما رسماً با استاد دعوام شد! سر یک مسئله‌ای حرف را کشاند به این‌که ایرانی‌ها از خودشان هیچ چیزی ندارند و هر چه دارند صدقه سر اروپاست و به خودتان نگاه کنید که از سر تا پایتان مال غرب است و قس علی ذلک! بچه‌های ساده و خالی الذهن جدیدالورودی را را گیر آورده بود و همین طور داشت مخشان را تلیت می‌کرد.

آخرش طاقت نیاوردم؛ بلند شدم و جواب شبهه‌ی بدی که داشت به ذهن بچه‌ها می‌انداخت را دادم.اولش جا خورد. بعد شروع کرد به تمسخر و تحقیر. من هم میدان را خالی نگذاشتم و جوابش را دادم. خلاصه یکی ایشان گفت و یکی ما و بحثمان بالا گرفت. صورتش قرمز شده بود و داشت می ترکید از غضب (امین تارخ را در این حالت مجسم کنید!).بعد از کلی جر و بحث کردن، عصبانی ماژیک وابت‌برد را پرت کرد روی میز، نشست روی صندلی و گفت:"یک عمر ما معرکه می‌گرفتیم برای دانشجوها،حالا ببین این چه معرکه‌ای گرفته برای ما"! از آن ‌جلسه به بعد هم هر وقت می خواست بزند به جاده خاکی، با یک لحنی می‌گفت:" توی این کلاس که نمی‌شه حرف زد! ".

این را برای آن بنده‌خدایی گفتم که خیال برش داشته ما چون روشن‌فکریم(!) دنبال براندازی نرم و انقلاب مخملی و از این حرفا هستیم و خلاصه چند وقتی هست پت و پت برای ما چرت و پرت میل می‌کند! فقط خدا کند که کسی از بچه‌های آن کلاس، خواننده‌ی وبلاگ ما نباشد که در آن صورت ما رسماً لو رفتیم!

 

2-چند روز پیش داشتم با یکی از دوستان قدیمی، تلفنی صحبت می‌کردم. این بنده‌ی خدا دست هر چه سیاست‌مدار است از پشت، بسته! یک تحلیل‌های عجیب و غریبی از ذهن ایشون ساطع می‌شه که به عقل جن هم نمی‌رسه! طبق نظریه‌ی "جو، وقتی بخواهد بگیرد همه را می‌گیرد"(!)؛ ایشان هم جوگیر شده‌بودند و درباره‌ی سریال اغماء یک نظریه‌ای دادند به این شرح:«غلط نکنم کارگردان سریال اغماء، دوم‌خردادی است و در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری، خواسته است به آقای خاتمی خدمتی بکند. از این‌رو شخصیتی شبیه به ایشان را (به خصوص از نظر محاسن!) به کار گرفته و خواسته به مخاطبین این طور القا کند که اگر آقای خاتمی - زبانم لال- یک ‌موقع‌هایی، یک‌کارهایی ازشان سر زد؛ دست خودشان نبوده بلکه شیطان ایشان را گول زده. اما حالا توبه کرده و لذاست که صلاحیت بازپس‌گیری منصب ریاست جمهوری را کاملا داراست!».

به جان خودم این حرف رفیقم بود ها! یقه‌ی ما را نگیرید که ما فقط ناقل هستیم!

امان از آن راه...!

جمعه 13 مهر 1386

خودت را که به آن راه می‌زنی

بن‌بست می‌شود

                      بلوار ارتباط!

 

□□□

وقتی

در کوچه‌ی نگاهت

پی‌ات می‌گشتم

کاش می دانستم

                   خودت را زده‌ای به آن راه!

 

□□□

آن‌قدر خودت را زده‌ای به آن راه

که هیچ، پیدایت نیست...

غلط نکنم

گم و گور شده‌ای

                  در کوچه، پس‌کوچه‌های غرورت!

 

□□□

انصاف نیست:

تو خودت را بزنی به آن راه؛

من

زابراه بشوم!

 

□□□

خودت را به کدام راه زده‌ای

که آنتن نمی‌دهد

به موج‌های بی‌قراری‌ام؟!

 

□□□

این چندمین بار است

برای جلب محبت

سراغت آمده ام.

چشمهات

دوباره می گویند

خودت را زده ای به آن راه.

تکرار بشود، دفعه‌ی بعد

اشک و آه می آورم جلبت کنند

                           ...حالا می بینی!

 

بعد نوشت

عید ماه رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت...