X
تبلیغات
رایتل

بعد از جاده‌های شب

جمعه 2 آذر 1386

- بلندتر بگو اخوی. صدات نامفهومه.

خش‌خش بی‌سیم لحظه‌ای قطع نمی‌شد. احمد شده بود مثل مرغ پرکنده. گوشی را چسبانده بود به گوشش و هی داد می‌زد.

- کدوم محور؟ دقیقاً کدوم محور؟

بی‌سیم خش‌خشی کرد.

- سردشت؟ خب؟

نگاهش را دوخت به کنج اتاق و چشم‌هاش را ریز کرد. همیشه موقعی که می‌خواست به چیزی خوب گوش کند، چشم‌هاش را ریز می‌کرد. صدای مبهی که از بی‌سیم می آمد، انگار ناله‌ای بود که به زور بلند می‌شد.

- یه روستای کوچیک,بین بانه و سردشت؟... ها، آره...آره... بعد از اون؟

بی‌سیم دوباره نالید. ناله اش این‌بار اما فرق داشت. فرقش را از حالت چهره‌ی احمد می‌فهمیدم. دهانش باز مانده بود و نفسش انگار از سینه بالا نمی‌آمد. مات مانده بود. آن‌قدر که حتی نفهمید خش‌خش بی‌سیم تمام شد. گوشی را گرفته بود کنار گوشش و تکان نمی‌خورد. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش: «احمد...». نگاهش را از دیوار گرفت و به من خیره شد. بعد بی‌رمق گوشی را داد دست عباس و تکیه زد به دیوار. عباس گوشی عرق کرده را گذاشت روی دستگاه بی سیم:«چی شد اخوی؟ می‌گن چی؟» احمد همان‌طور ساکت، زل زده بود به موزائیک شکسته‌ی زیر پاش. یک عالمه سؤال، داشت توی ذهنم دور می‌زد و چفت دهانم انگار باز نشدنی بود. احمد سرش را بلند کرد: «دو نفر بودن؛ تو مسیر سردشت. خوردن به کمین.» عباس دستش را گذاشت روی سرش:«یا ابا الفضل!» زانوهام سست شده بود. حتم داشتم حالاست که بیفتم روی زمین. احمد نفسش را محکم داد بیرون: «هنو هیچی معلوم نیست. باید زودتر بریم برا شناسایی» بی‌فایده سعی می‌کرد لرزش صداش را پنهان کند. حرفش تمام نشده، قدم برداشت سمت در. در را که پشت سرش بست، حس کردم همه‌ی درها به رویم بسته شد. 

***

همه درها به رویم بسته شده بود. هر چه می‌گفتم فایده نداشت. پا کرده بود توی یک کفش، که الّا و بلّا باید بروم. وقتی هم که چیزی می‌گفت، انجامش می‌داد؛ بی برو، برگرد.

- دِ آخه آقا مهدی، خودت که بهتر می دونی. الآنه بچه ها را جمع می کنن دیگه. جاده می‌افته دست دشمن...

بی‌توجه به من و احمد که پشت سرش می‌دویدیم، راهرو را طی می‌کرد. جثّه‌اش از پشتِ سر، لاغرتر نشان می‌داد. لباس سپاهش خاکی بود. لا به لای موهای سرش هم که دقیق می‌شدی، گرد و خاک نشسته بود. تازه از راه رسیده بود. آمدن سر زده‌اش به کردستان، همه‌ی بچه‌ها را غافل‌گیر کرده بود؛ به خصوص آن‌که مجید را هم با خود آورده بود. خودش می‌گفت چند روز بعد در منطقه‌ی سردشت، عملیاتی دارند و برای شناسایی منطقه آمده است. می‌گفت می خواهد برود سمت سردشت. گمان می‌کردم صبح راه می‌افتد اما نماز عصرش را که خواند، شال و کلاه کرد برای رفتن.

- خطرناکه حاجی. وجب به وجبش تک تیرانداز کمین کرده. رحم ندارن، می‌دونی که.

 پله‌های رو به روی درِ ساختمانِ سپاه را فرز آمد پایین. احمد گفت :« امشبو پیش ما بمونین. فردا علی‌الطلوع راه بیفتین. الآن جاده‌ها ناامنه.» مهدی پای پله‌ها لحظه‌ای ایستاد و نگاهش را چرخاند بین چند ماشین خاکی و رنگ و رفته‌ای که توی پارکینگ، پارک شده بود. بعد راهش را کج کرد سمت تویوتا. حرفهامان را انگار اصلا نمی‌شنید. مستأصل شده بودم دیگر. چشم که باز کردم دیدم دارم داد می زنم:«حاجی...» یکمرتبه ایستاد. برگشت و زل زد توی چشم هام. نمی‌دانم چرا یکهو ترس برم داشت. توی چشمهاش یک جذبه‌ای دو دو می‌زد که آدم را در جا می‌خشکاند. چهره‌ی بغ کرده‌ی مرا که دید، لبخند زد. بعد آمد طرفمان و دستش را گذاشت روی شانه‌ام.

- تکلیفه برادر. عملیات، لنگ این اطلاعاته. باید تا فردا صبح، منطقه رو شناسایی کنم. چاره‌ای هم نیست. باید برم؛ همین الان.

«همین الان» را آن‌قدر محکم ادا کرد که دیگر جای حرفی نماند. احمد گفت:« خب... لااقل بذارید ما هم بیایم همراهتون.» مهدی دوباره برگشت سمت ماشین:« شناسایی این عملیات را باید تنهایی برم. شما بمونین...اینجا بیشتر بهتون نیازه» بعد همان‌طور که درِ ماشین را باز می‌کرد، رو به ساختمان داد زد:«مجید». دستپاچه شدم:«مجید رو هم می‌خوای ببری؟» دوباره لبخند زد و نشست پشت فرمان. عباس که صدای مهدی را شنیده بود، استکان چای به دست، از اتاقک دربانی آمد بیرون. مردّد نگاهی انداخت و بعد که به آمدن مهدی مطمئن شد، استکان را از دریچه‌ی اتاقک داد دست نگهبان و دوید سمت ما. او هم ظهر با مهدی و مجید آمده بود. همه‌ی عشقش این بود که راننده‌ی مهدی است. هر جا می‌نشست با افتخار از خاطره‌هایی می‌گفت که با مهدی داشت. افتخار هم داشت؛ شاید خیلی از بچه‌ها دلشان می‌خواست جای او باشند.

نزدیک که شد، از دیدن مهدی، پشت فرمان، جا خورد. با پشت دست، به شیشه‌ی پنجره، تقه‌ای زد. مهدی، نگاهش را از مجید - که داشت جلوی درِ ساختمان با یکی از بچه ها، خوش و بش می‌کرد- گرفت و شیشه را داد پایین. عباس، کلاه بافتنی‌اش را کشید تا روی گوشهاش:«بفرمایین اونور. من اومدم.» مهدی نگاهش را از عباس دزدید:« نه عباس آقا... این مأموریتو باید تنها برم.» عباس ماتش برد:« دست شما درد نکنه. حالا دیگه ما شدیم هر کسی؟» مهدی لبخند زد و نگاهش را دوخت به ساختمان. مجید داشت بدو از پله ها می‌آمد پایین. به ماشین که رسید در را باز کرد و نشست کنار دست مهدی. نفس نفس می‌زد.

- ببخشین. یکی از بچه‌های قدیمی را دیدم. داشتیم احوال‌پرسی‌ می‌کردیم.

مهدی سوییچ را چرخاند. عباس مثل بچه‌ای بغض کرده بود:« باشه آقا مهدی! این رسم رفاقته؟ کجا می خواین برین بی‌من؟» لبخند هنوز از لب مهدی نافتاده بود:«گفتم که. این‌بار باید تنها برم» عباس دستش را گذاشت روی فرمان:« پَ چه طور می خواین مجیدو ببرین؟» مهدی لحظه‌ای مکث کرد، بعد به مجید خیره شد. توی نگاهش چیزی موج می‌زد که دلم را می‌لرزاند:«مجید داداشمه. اگه طوریش بشه می‌تونم به پدرم جواب بدم ولی جواب تو رو نمی‌تونم به خانواده‌ت بدم». ماشین که روشن شد، عباس دستش را کشید بیرون. اشک توی چشمهاش برق می‌زد. احمد سرش را انداخته بود زیر. ملتمسانه نگاهش کردم:« آقا مهدی...ترو ...» مهدی پرید توی حرفم:« قسم نده اخوی. گفتم که. باید برم» لب پایینم را گزیدم. مهدی نگاهش را دوخت به رو به رو و آرام گفت:«خیالت جمع. اگه موندنی باشیم، می‌مونیم.» بعد دستش را به نشانه‌ی خداحافظی آورد بالا. لبخندی که می‌زد را به زحمت توانستم با لبخند جواب بدهم. نگاهش را از ما گرفت و پاش را گذاشت روی گاز. ماشین جلوی چشممان، از زمین کنده شد. عباس، بینی‌اش را کشید بالا و با نگاه، ماشین را بدرقه کرد که داشت از درِ ساختمان سپاه، بیرون می‌رفت. احمد دستهاش را فرو کرد توی جیب شلوارش و نفس بلندی کشید. خورشیدِ کردستان داشت پشت کوه‌های بلند، گم می‌شد. 

***

خورشیدِ کردستان داشت از پشت کوه‌های بلند، بیرون می‌آمد. نور بی‌رمق خورشید، به زحمت، جاده را روشن می‌کرد. دره‌های عمیقی که کنار جاده دهن باز کرده بود، حرکت ماشین ها را کند می‌کرد. محمد با این‌که از بچه‌های کردستان بود و جاده را مثل کف دستش می‌شناخت، اما باز هم محتاط می‌راند. احمد، روی صندلی جلو نشسته بود. سرش را گذاشته بود به شیشه‌ی بخار گرفته‌ی ماشین و چشم هاش را بسته بود. عباس هم کنار من، آرام و ساکت نگاهش را دوخته بود به جایی که نمی‌دانستم کجاست. باد سرد آبان‌ماهی‌ ِ کردستان، از لای درز در و پنجره‌ها می‌آمد تو و تا ته استخوان ِ آدم، نفوذ می‌کرد. پیچ‌های پی‌درپی و نزدیک به هم جاده، زیر نور ِ خورشید هم دلهره‌آور بود. با این‌که تا نزدیکی‌‌های عصر، بچه‌های سپاه، امنیت جاده را تأمین می‌کردند، اما هیچ بعید نبود پشت یکی از صخره‌های مشرف به جاده، دشمن کمین کرده باشد. از شیشه‌ی جلوی ماشین، قاسم را می‌دیدم که پشت ماشین جلویی، دوشکا را به سمت صخره‌ها نشانه گرفته بود. پشت سر ِمان هم، ماشین حاج علی بود که یوسف، در وانت‌بارش، دوشکا را به سمت عقب، نشانه رفته بود و هوای پشت سر ِمان را داشت.

- این‌جوری که بچه‌های سپاهِ سردشت، نشونی دادن، دیگه باید نزدیک منطقه باشیم.

احمد چشم‌هاش را باز کرد و به نشانه‌ی تأیید، سرش را تکان داد. محمد، انگار از سکوت ماشین خسته شده باشد، افتاده بود به حرف زدن:« می‌گفتن دو نفرن... ها؟» احمد باز سر تکان داد. محمد، ماشین حاج علی را از آینه‌ی بغل نگاهی انداخت و دوباره گفت:« این جاده، لامصب روزش هم ترس داره، چه برسه به شبش. به مولا، دل شیر می‌خواد کسی شب بیاد تو این جاده.» عباس با کفِ دست، بخار ِ شیشه را گرفت:« با آقا مهدی که باشین، ترسو باید بریزین دور. چند بار که موقع غروب، به این جاده ‌رسیدیم، می‌گفت نگه دارم که نماز مغربشو بخونه.» محمد با تعجب از آینه نگاهش کرد:« راستی؟» عباس تکیه زد به صندلی:«ها. دروغم کجا بود؟» محمد نگاهش را دوخت به جاده:« بچه ها می‌گفتن دیشب، آقا مهدی و داداشش اومدن تو این جاده. نکنه این دو تا...» احمد دستپاچه سرفه‌ای کرد. محمد انگار فهمیده باشد حرف خوبی نزده است، سکوت کرد. سوزی که از زیر در می‌آمد تو، از استخوان پام می‌رفت بالا و بعد می‌رسید به همه جای بدنم. در خودم مچاله شدم و دست کشیدم به پیشانی‌م. داشتم توی تب می‌سوختم.

***

داشتم توی تب می‌سوختم. گوش‌هام سوت می‌کشید. نمی‌شد زیر بارانِ توپ و خمپاره، قامت راست کرد. بچه‌ها یکی یکی روی زمین می‌افتادند. تانک‌های عراقی آمده‌ بودند تا بالای خاکریزمان. مهماتمان تمام شده بود، گردان از هم پاشیده بود و منطقه داشت می‌افتاد دست دشمن؛ اما هنوز خبری از نیروی کمکی نبود.فرمانده بودم، فرمانده‌ی گردانی که جز ده، بیست نفر کسی از آن نمانده بود. ماندن فایده نداشت. داشتم نعره می‌کشیدم:«برگردین عقب...بگردین عقب...». نعره می‌کشدم اما صدای خودم را نمی‌شنیدم. حنجره‌ام آتش گرفته بود. بچه‌هایی که سالم مانده بودند داشتند می‌دویدند. من و غلامحسن انتهای صف بچه ها می‌دویدیم. غلامحسن بی‌سیم را انداخته بود به کمرش و پا به پای من می‌دوید. چهره‌ی بچه‌گانه‌اش زیر لایه‌ی گرد و خاک، مرد نشان می‌داد. می‌دوید و توی گوشی داد می‌زد:« مهدی، مهدی، حسن... مهدی، مهدی، حسن...» خبری از مهدی نبود. سر برگرداندم و به عقب نگاهی انداختم. تانکها داشتند پیش می‌آمدند و مجروحینمان را زنده زنده زیر می‌گرفتند. سر غلامحسن داد کشیدم:«دِ پس چی شد؟» با صدای زوزه‌ی یک خمپاره، دراز کش افتادیم روی زمین. غلامحسن باز توی گوشی نالید: «مهدی، مهدی، حسن...» به خاکریز عقب که رسیدیم، همه از خستگی و عطش، ولو شدند روی زمین. از سینه کش خاکریز رفتم بالا. تانک‌ها چهار تا بودند. بی‌مهابا می‌راندند و می‌آمدند جلو. بدن شهدا و مجروحین زیر شن‌کش تانک‌ها له می‌شد و از هم می‌پاشید. بغض و غیظ با هم افتاده بود به جانم. حس می کردم بند بند وجودم دارد از هم باز می‌شود. صدای موتوری نگاهم را به عقب چرخاند. قبل از آن‌که چیزی ببینم، کسی فرز و چابک خودش را انداخت کنارم؛ روی خاکریز. نگاهم روی صورتش ماند. باورم نشد: مهدی بود! تانک‌ها را که دید داد زد:«همه تا پای جون مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. بچه های گردان راوندی هم توی محاصره‌ن. باید حسینی بجنگیم. یا می‌میریم یا دشمنو می‌زنیم عقب» صداش را باد انگار توی همه‌ی دشت پر کرد. انگار همه چیز یکمرتبه سراب شد؛ تانک‌ها، محاصره، تشنگی... خون داشت توی رگ‌هامان می‌جوشید. مهدی برگشت سمت بچه‌ها:«توکل به خدا. می ریم جلو. هر جوری هست عقبشون می‌زنیم.» بچه ها یک‌دست و بلند، تکبیر گفتند. مهدی بلند شد.کلاشینکف را گرفت توی دستش و از خاکریز رفت بالا. قامت بلند و کشیده‌اش عَلَمی شد برافراشته بر خاکریز. بچه‌ها از خاکریز ریختند بیرون.

***

بچه‌ها از ماشین ریختند بیرون. عباس داد زد: «یا ام‌البنین...» و دوید سمت تویوتای سوراخ‌سوراخی که کنار جاده، چپ کرده بود. احمد آن‌قدر تند دوید که گفتم حالاست بیافتد روی زمین. شیشه‌های ماشین، خرد شده بود و خرده‌هاش ریخته بود روی صندلی‌های خونی اما بی‌سرنشین. داد زدم:« توی ماشین که کسی نیست.» احمد دوید پشت ماشین. بعد یک‌متربه ایستاد و عقب عقب آمد. نگاهش به زمین بود. به جایی که نمی‌دیدم. قلبم آن‌قدر تند می‌تپید که حتی لباسم روی سینه، بالا و پایین می‌رفت. عباس، محمد، یوسف، حاج علی، قاسم و رضا دویدند سمت احمد. عباس، نگاهش که افتاد به جایی که احمد نگاه می‌کرد، دستش را گذاشت روی سرش و آرام نشست روی زمین. جاذبه‌ی زمین انگار آن‌قدر زیاد شده بود که قدم از قدم نمی‌توانستم بردارم. احمد نگاهش را دوخت به من. ماشین را آهسته دور زدم و رفتم سمت بچه‌ها. بچه‌ها راه باز کردند. جلوتر رفتم: دو بدن خونین افتاده بود کنار جاده. آن‌قدر تیر خورده بودند که جای سالم توی بدنشان نمی‌شد پیدا کرد. صورتشان زیر لایه‌ای از خونِ خشکیده، به سیاهی می‌زد. روی پیشانی‌شان- آن‌جا که تیر خلاص زده بودند- خون، لخته شده بود. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. کنار دو جسد، زانو زدم. لب گزیدم و دستم را آهسته کشیدم روی صورت یکی‌شان. چشم‌های معصوم مجید، از زیر لایه‌ی خون، بیرون آمد. صدای گریه‌ی بچه‌ها از پشت سرم بلند شد. پرده‌ی اشک که روی چشم‌هام افتاد، صورت مجید محو شد. دست‌هام را روی زمین ستون کردم و گردنم را خم کرد به سمت پایین. اشک‌هام روی زمین می‌چکید و خون‌های خشکیده را تازه می‌کرد. احمد کنارم زانو زد و دست گذاشت روی شانه‌ام. سرم را بلند کردم. داشت گریه می‌کرد. نگاه هر دومان روی جسدی ماند که کنار مجید خوابیده بود. دستم دیگر پیش نمی‌رفت. محاسن کم‌پشت مهدی را حتی زیر لایه‌ای از خون هم می‌توانستم تشخیص بدهم. احمد دستمال سفیدی را گذاشت روی صورتش و خون‌ها را پاک کرد. صورت مهدی که نمایان شد، صدای گریه‌ی بچه‌ها اوج گرفت. مهدی آرام خوابیده بود. انگار در عوض همه‌ی شب‌هایی که تا صبح، توی جبهه‌های جنوب و غرب، پا به پای بچه‌ها جنگیده بود، داشت خستگی در می‌کرد. لکه بزرگی از خون افتاده بود روی سینه‌اش. نگاهم روی کاغذهایی که توی جیبش بود ثابت ماند. آهسته کاغذها را بیرون کشیدم. کارتی از لای برگه‌ها افتاد روی زمین. کارت شناسایی‌اش بود. احمد از روی کارت، بلند خواند:«فرماندهی لشگر 17 علی بن ابی طالب(ع)؛ مهدی زین‌الدین.»

 

بعد نوشت 

1- 27 آبان سالگرد شهادتش بود...یعنی به عبارتی چهار، پنج روز پیش. ولی فرصت ارسال این مطلب دست نداد. ما که شهدا را پاک فراموش کرده‌ایم؛ حالا چه فرق می‌کند چند روز پس و پیش کردنِ یادواره‌شان؟!

۲- دوست دارمش. خیلی دوست دارمش. زین‌الدین را می‌گویم. بین همه‌‌ی شهدا، یک جور عجیبی دوست دارمش. شخصیتش برام خیلی عجیب است. کسی که رتبه‌ی تک رقمی کنکور پزشکی را داشت و چند دانشگاه معتبر خارجی برایش بورسیه فرستاده‌ بودند، اما درس و بحث را رها کرد و برای عمل به وظیفه‌ به جبهه رفت. فرمانده یکی از لشگرهای بزرگ و نامی جنگ بود؛ اما فقط بیست و پنج سال داشت! از حال و هوای عرفانی و ملکوتی‌اش هم چیزی نگویم بهتر است؛ که می‌ترسم از مقام رفیعی که داشته، نازلش کنم. خیلی‌ها را می‌شناسم که در خواب و بیداری کراماتش را دیده‌اند و به یقین باورشان شده است که شهدا «بَل أحیاءٌ» هستند و «عِندَ ربهـِم یُرزَقون». کافی‌ست مدتی با او انس بگیری؛ آن‌وقت خواهی دید که چقدر قشنگ با تو ارتباط برقرار می‌کند... یک ارتباط دلی عجیب!

۳- بیشتر اگر می‌خواهید بشناسیدش، این‌جا و صفحات بعدش را سری بزنید. این هم یک یادگاری قشنگ: مکالمه‌ی بی‌سیم آقا مهدی با شهید حسن باقری.

۴- از موقعی که با زندگی شهید زین‌الدین آشنا شدم، خیلی دوست داشتم تنها یادگارش، «لیلا» را ببینم؛ اما نمی‌دانستم چه‌طور و به چه بهانه‌ای؛ تا این‌که چند وقت پیش، خودش تماس گرفت. گفت که به واسطه‌ای شماره‌ام را گرفته است و برای کاری می‌خواهد مرا ببیند. من هم از خدا خواسته، قبول کردم. صحبت از تأسیس یک تشکل دانشجویی بود. می‌خواستند از هر دانشگاه، یک نفر را به عنوان نماینده‌ داشته باشند و از دانشگاه ما، حقیر را کاندیدا کرده بودند- لابد به علت قحط النسائی!-. به دلایلی نتوانستم با گروهشان همکاری کنم اما واقعاً خوشحال شدم که دیدم یادگار آقامهدی در صحنه است. خدا حفظشان کند.

۵- گفته بودم قلم تنبلی دارم؛ باورتان نشده بود! این نوشته را هم به سفارش مؤسسه‌ای و صد البته به لطف خود آقامهدی بود که توانستم به سرانجام برسانم؛ گرچه قصور و کاستی‌هاش الی ماشاء الله است. خلاصه آن‌که مدتی‌ست قلمم زمین‌گیر شده است. برای تمام مریضان اسلام، دعا کنید!

 

بعدتر نوشت

میلاد سلطان سریر ارتضا، ابوالحسن، علی بن موسی الرضا، علیه آلاف التحیة و الثناء، مبارک همه‌ی عاشقانش باد.  

 

نظرات (59)
سلام

ماشالا! چه طولانیه بابا!خدا زیاد کنه کاش قلم ما هم مثه قلم شما تنبل بود!!!
میگم حسابی تو این قصه مثل اینکه حال دادی به قلم ها!

دم خودم گرم که اولین کامنت رو میذارم...
صدای دل نشینی داره این شهید عزیز...

باز هم مرام ما که سر میزنیم!

در اولین فرصت انشاالله میخوانم.
پاسخ:
علیکم السلام.
اتفاقا به نظر خودم، طول داستان مناسبه؛ یعنی محتوا به گونه‌ای بود که نمی‌شد مثلا ازش مینی‌مال در آورد.
در ضمن خبر ندارید این قلم ما چه اذیت‌ها که نکرد سر این داستان. بروید خداتان را شکر کنید بابا!
سلام!
عید شما مبارک!
بعد از مدتها وبم رو به روز کردم. البته درست بر عکس پست شما کوتاه کوتاهه!!
راستی این پستتون خیلی طولانیه! صفحه رو سیو می کنم تا بعداْ بخونمش...
یا علی
پاسخ:
علیکم السلام.
حق بعضی چیزها رو نمی‌شه با دو خطر ادا کرد...قبول دارین؟
راستش خیلی دوست داشتم اون مخاطب‌هایی که از آمریکا و انگلیس و فرانسه و کشورهای دیگه‌ی غربی، هر چند وقت یک‌بار، بدون لینک واسطه و مستقیم به این‌جا سر می‌زنند را با آقامهدی آشنا کنم.
مهم، زنده کردن یاد آقامهدی و باقی شهدا بود که حاصل شد ان شاء الله.
سلام
همیشه فکر می کردم خیلی عقب موندم اما با خوندن این نوشته ها که به زور آدرس وبت را پیدا کردم مطمئن شدم. که همنطور که فکر می کردم واقعاً برای خودم متاسفم.کاش می شد همه چیز را فهمید ...کاش می شد خیلی راحت ارتباط برقرار کرد...
اگه اسمم را ننوشتم نه اینکه بی نشون باشم بلکن خجالت می کشم از وجود خودم
پاسخ:
علیکم السلام. وجودت طلاست...نگو این جوری.
من می خوام!همین مکالمه بی سیم رو
می شه به میلم بفرستی؟
ممنون
پاسخ:
آدرسش خدمت شما:
http://old.tebyan.net/Adabi-Honari/85/07/sound/zeinodin-bakeri.wma
۲- دوست دارمش. خیلی دوست دارمش. چمران را می‌گویم. بین همه‌‌ی شهدا، یک جور عجیبی دوست دارمش. شخصیتش برام خیلی عجیب است. کسی که بساط تدریس و تحصیل در بهترین مراکز علمی آمریکا را یک شبه به هم می‌زند و سر از صحراهای مصر در می‌آورد؛ آنهم برای آموزش دوره‌های چریکی. وزیر دفاع بود؛ اما هیچ وقت پشت میز وزارت نکرد. از حال و هوای عرفانی و ملکوتی‌اش هم چیزی نگویم بهتر است؛ که می‌ترسم از مقام رفیعی که داشته، نازلش کنم. مردی «شدید علی الکفار رحیم بینهم». مردی چریک و شاعر. مردی عزیز و عزیز. کافی‌ست مدتی با او انس بگیری؛ آن‌وقت خواهی دید که چقدر قشنگ با تو ارتباط برقرار می‌کند... یک ارتباط دلی عجیب!

برای همتش را هم بنویسیم؟
احمد قصیر را هم بنویسم؟
ادواردو را چه؟

ای شهید، ای آنکه بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای دستی بر آر و ا قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
پاسخ:
در این‌که همه‌ی شهدا نور چشم ما هستند که شکی نیست. منتها هر کس متناسب با روحیات خودش با یک نفر بیشتر دم‌ساز می‌شه.مثل این‌که بعضی‌ها با یکی از ائمه‌ی معصومین(علیهم السلام) یک جور خاصی ارتباط می‌گیرن.
من هم چون یه موقعی قرار بود رمانی از زندگی‌ آقامهدی بنویسم، روی زندگی‌نامه‌ی این شهید خیلی کار کردم و شاید همین، باعث وابستگی‌ام شد...
حالا خدا کنه این علاقه‌ها روز محشر بتونند دست‌گیرمون بشن، وگرنه فلنا الویل!
سلام
تفکر بسیجی چه نوع تفکریه؟ یه بسیجی باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟
منتظر جوابم.......
پاسخ:
علیکم السلام. بسیجی باید خالص باشه... خالص خالص...
چشم مانده به راه . . . .
پاسخ:
کدوم چشم؟! کدوم راه؟!
سلام
چگونه اینقدر طولانی شد؟؟
میخوانیم انشالله
دعایمان بفرمایید
پاسخ:
علیکم السلام.
مهم نیست چگونه این‌قدر طولانی شد. مهم اینه که چگونه اثرش طولانی بشه...
سلام
با مسعود کفتر باز منتظرتون هستم!
پاسخ:
علیکم السلام. چشمم روشن! دیگه چی؟
اوووه.... چقدر طولانی!
به قاعده‌ی یک من او باید براش وقت بذارم تا بتونم تمومش کنم. حالا وقت که طلاس‌ت به کنار، اگه پول حاج فتاح رو هم داشتم، بعد از تموم کردنش... نچ، پولم برا صاحاب کافی‌نت کم میومد!
یا علی مددی!
پاسخ:
افسوس...
بی خود نیست که رهبر فرمود: امروز زنده کردن یاد شهدا، کم‌تر از شهادت نیست...
سلام.کاش نوا رو عوض نمیکردین.من به خاطر اون برای چند نفر لینک اینجا رو فرستادم.
پاسخ:
علیکم السلام. لینک مکالمه‌ی آقا مهدی با شهید باقری را گذاشتم توی متن.
ممنونم که یادشان را برایم زنده کردی برای لحظاتی چقدر روزمرگی ها حقیر و دلگیر می شوند. چقدر آدم دلش هوای تازه می خواهد...
درود .
سیاه مشق هایتان را بازدید کردم و بهره ها بردم .
پیروز باشید .

لذت بردم.

خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم. نه . خوشحالم که خدا اینجا رو به من نشون داد. خدا رو شکر میکنم که چنین روزی های زیبایی نصیبم شد. امروزمو زیبا کردی عزیزم.

بی هیچ تعارفی ازت ممنونم که اینقدر زیبا نوشتی . که چنین سفره ای رو پهن کردی. اسممو نمینویسم چون ترجیح میدادم خصوصی بذارم اما خب امکانش نیست .

موفق باشی خواهرم.

بازم میخونم انشا... تا بیشتر محظوظ و مستفیض بشم.
Always the best content from these prodigious writers.
That's a smart answer to a tricky question
Thanks for sharing. Always good to find a real expert.
I was struck by the honesty of your posting
I never thought I would find such an everyday topic so enthralling!
Most help articles on the web are inaccurate or incoherent. Not this!
That's a clever answer to a tricky question
That's a skillful answer to a difficult question
Big help, big help. And superlative news of course.
Posts like this make the internet such a treasure trove
Your thinking matches mine - great minds think alike!
I was looking everywhere and this popped up like nothing!
Shoot, so that's that one supposes.
Great stuff, you helped me out so much!
Frankly I think that's absolutely good stuff.
I'm so glad that the internet allows free info like this!
Hey, you're the goto expert. Thanks for hanging out here.
Kudos! What a neat way of thinking about it.
I think you hit a bullseye there fellas!
Great thinking! That really breaks the mold!
I like to party, not look articles up online. You made it happen.
That's 2 clever by half and 2x2 clever 4 me. Thanks!
Well put, sir, well put. I'll certainly make note of that.
Dude, right on there brother.
What a pleasure to meet someone who thinks so clearly
I told my grandmother how you helped. She said, "bake them a cake!"
IMHO you've got the right answer!
There are no words to describe how bodacious this is.
I will be putting this dazzling insight to good use in no time.
An intelligent answer - no BS - which makes a pleasant change
Phenomenal breakdown of the topic, you should write for me too!
It's great to find someone so on the ball
I was really confused, and this answered all my questions.
If time is money you've made me a wealthier woman.
This article achieved exactly what I wanted it to achieve.
Ya learn something new everyday. It's true I guess!
( تعداد کل: 59 )
   1       2    >>

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد