X
تبلیغات
رایتل

روضة الباکین

یکشنبه 30 دی 1386

به شوقی آمده بود خانه‌ی برادر. خانه اما ساکت بود. هنوز ننشسته، پرسید:«برادرم خانه نیست؟».  رباب، علی اصغرش را گرفت به آغوش:«ولید، احضارشان کرده. با جمعی از جوانان بنی‌هاشم رفته‌اند نزد او». دلش شور افتاد.

□□□

نامه را گذارد زمین و بلند شد:«هرگز! چون منی با چون یزید بیعت نخواهدکرد». قطره‌ی درشت عرقی از شقیقه‌ی ولید لغزید و در انبوه محاسنش گم شد. مروان نعره کشید:«باید با امیرالمؤمنین بیعت کنی». ایستاد و چشم‌هایش را در چشم‌های سرخ مروان دوخت:«امیر؟! چه کسی او را امیر مؤمنان ساخته؟ به خدا قسم؛ از جدم، رسول خدا شنیدم که فرمود خلافت بر آل ابی‌سفیان حرام است». مروان، آب دهانش را فرو داد و دست به شمشیر برد:« اگر بیعت نکنی، پیش از آن‌که از خانه بیرون بروی گردنت را خواهم زد». صدای کشیده شدن شمشیری، نگاه ولید و مروان را به در خانه دوخت. عباس، پیشاپیش جوانان بنی‌هاشم ایستاده بود.

□□□

پهنای آسمان را فرشتگان پر کرده بودند. نگاهش خیره ماند به راهی که از دل آسمان باز شد. مردی آرام آرام جلو آمد. مقابلش که رسید زانو زد و صورتش را میان دست‌هایش گرفت. آرام میان چشم‌هایش را بوسید و نگاهش کرد:«حبیب من! پدر و مادر و برادرت نزد من آمده‌اند و ما همه مشتاق تواییم. تو در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت به آن نخواهی رسید...». نسیم که گونه‌اش را نوازش داد، به خودش آمد. خاک‌های قبر پیامبر از اشک‌هایش گِل شده بود. برخاست. باید با مادر و برادر هم وداع می‌کرد. تا صبح فرصتی نمانده بود. باید می‌رفت.

□□□

کاسه‌ی آب را گذاشت کنار همسر و نشست. دل دل می‌کرد برای گفتن و نگفتن. دلش را زد به دریا: «عبدالله! خبر داری برادرم قصد دارد امشب از مدینه بیرون برود؟» خودش هم می‌دانست که خبر دارد. منتظر جواب نشد:« اجازه‌ام می‌دهی همراهش بروم؟» عبدالله نفسش را داد بیرون و به پسرهایش خیره شد که کناری نشسته بودند و نگاهش می‌کردند. به یاد روزی افتاد که دخترعمو را از عمو خواستگاری کرد. عمو گفته بود:«زینب و حسین از هم جدا نمی‌شوند... تو هم از هم جدایشان نکن!».

□□□

.

.

.

.

□□□

فایده نداشت. زخم‌ها کاری بودند؛ اما کاری ازشان برنمی‌آمد. عطش شهادت، امانش را بریده بود؛ اما هنوز پای روحش از دنیا بریده نشده بود. فکر کرد کدام بند زمین‌گیرش کرده است؟ نگاهش را دوخت به خیمه‌ها. بابا ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. فهمید! برگشت سمت خیمه‌ها...

□□□

وقتی آمد، دست خودش نبود؛ نباید می‌جنگید. حالا هم دست خودش نبود؛ مشک را داد به دندان!

□□□

دستش داشت می‌لرزید. به خودش گفت:« نگاهش کن! دیگر ترسی ندارد». نگاهش نکرد. می‌دانست نگاه کردنش هم ترس دارد! افسار اسب را کشید. خواست برگردد. یک‌باره همه‌ی بغض‌ها و کینه‌ها جلوی چشممش صف کشیدند. دندان‌هاش را به هم سایید. به خودش نهیب زد:« خیلی وقت است منتظر این فرصتی. از دستش مده!». اسب را چسباند به سینه‌ی نخل. حواسش را جمع کرد. صدا که نزدیک شد دستش را برد بالا. وقتش که رسید عمود را کوبید. شق القمر کرد... 

خاک‌ها را با دستش هموار کرد و بلند شد. صدای هلهله‌ها، هنوز مبهم و درهم به گوش می‌رسید. پیراهنش را تکاند و رو کرد به آسمان:« می‌بینی خدا؟ هر چه داشتم، دادم برای تو». نفسش را داد بیرون و خیره شد به قنداقی خونی که روی زمین افتاده بود. 

□□□                             

نه سوزش تیر و نیزه‌هایی که توی دستش فرو می‌رفت را می‌فهمید، نه گرمی خونی را که از لا به لای انگشت‌هایش جاری بود. ستونی از نور که از لای شمشیرْ شکسته‌ها تا آسمان کشیده شد، دستش را عقب کشید. آرام نشست و زل زد به جسم بی‌سری که رو به رویش بود. دندان‌هایش به هم قفل شده بود . با دست‌های لرزانش، باقی شمشیر و نیزه‌ها را کنار زد و سرتاسر بدن را از نگاه گذراند. هیچ نشان آشنایی نمی‌دید. انگار با خودش حرف بزند آهسته گفت:« یعنی... یعنی تو...تو پسر مادر منی؟!». صدای گریه‌ی مادر را که از گوشه‌ی گودال شنید، شیشه‌ی بغضش ترک خورد. خودش را انداخت روی بدن...

□□□

- یک کاری کن. از صبح تا به حالا هزار بار نگاهت کرده‌ام؛ صدایت کرده‌ام؛ التماست کرده‌ام؛ اما همه‌اش با چشم‌هایت گفته‌ای که همان کنم که خدایم گفته است. اگر نبود حرفت، اگر نبود امرت، من و رفقایم  همان صبح می‌آمدیم پیش تو. اما دیگر نخواه که تن بدهم به این کار. یک کاری کن...

مرد نعره کشید: «با تو هستم زبان‌نفهم! بتاز بر جسد حسین».

 

بعد نوشت

1- مینی‌مال، چند تا خاصیت مهم دارد: اختصار، ارائه‌ی یک زاویه‌ی دید جدید، پس زدن ظواهر و راه یافتن به بطن قضایا، بازی کردن با دل خواننده و ...

2- اقول؛ حالا که این همه حُسن دارد این قالب تازه به دوران رسیده، حیف نیست که مقتل مینی‌مال نداریم؟!

□□□

نظرات (82)
دست خودش نبود...مشک را داد به دندان...
پاسخ:
یک نموره آشنا می‌زند این جمله! حرف تازه‌ای نداشتید؟!
خوب سلام نه نه !! دنیای شما را نگفتم اونو خوب می شناسم حداقل ده دوازده ساله توشم ....نظر من : کارهای قبلی آدم را تا اندازه ای با خودش می برد اما اینها....
۱. توی نوشتن مینی مال خیلی باید کلنجار رفت تا زاویه دید نویسنده خودنمایی که اینکه چیزی های می دانید و می دانیم را کوتاه نویسی کنید و کنیم آنوقت توقع داشته باشیم بشه...۲. داشتن پایان غافلگیر کننده در این نوع داستانها از واجباته که اینها تقریبا فاقد هستند همه هم و غم نویسنده باید صرف ضربه ی پایانی گردد که مخاطب را گیج کند ۳. در مینی مال ها طرح ساده تاکیه بر فرم و همچینین نشان دادن برشی از واقعه با پرداخت عالی فرض است و نبود هر کدام می تواند ضعف محسوب شود پرداختن به واقعه ا چنین باشکوه و عظیم که نقلش هم می تواند احساسات زیادی بوجود بیاورد اگر خوب پرداخت نشود موفق نخواهد بود ۴. خواندن نمایش نامه های بکت و کارهای جویس احتمالا کمکتان می کند
اما در مورد محتوا : از صریح گویی و رک حرف زدن ( زبان شما هزار ماشاالله دارد ) بپرهیزید مخاطب را منتظر نگه داشتن هنرمندی می خواهد مخصوصا در قالب های دینی که متاسفانه جذابیتاش بسیار پایین آمده است ( والله یه نگاهی به سلیقه مخاطبین بکنید) پیام مخصوصا پیام دینی اشارتی مقبول تر است ستون نور ارادت شما واقعه تاریخ و خیلی چیز های دیگر را نشان می دهد اما بی طرفی پیشه کنید ... دندان ساییدن زیاد در شان این اجلا نیست می شود جور دیگری توصیف کرد ...
پاسخ:
علیکم السلام.
منظور چند جمله اول و نیزمفهوم بند اول را خوب متوجه نشدم.
با بند دوم تا اندازه‌ای که بگیم یکی از ترفندهای مینی‌مال نویسی، این مسئله هست، موافقم؛ اما به عنوان یه قانون کلی که اگه در مینی‌مالی نبود از هویتش ساقط بشه، قبول ندارم.
بند سوم را کاملا قبول دارم.
از پیشنهاد بند چهارم هم ممنونم.
منظور کلی پاراگرف آخر نوشته‌تون را هم گرفتم اما منظور از صراحت در نوشته را نفهمیدم. این وقایع را همه ما حفظیم و کوچک‌ترین اشاره همه‌اش را لو می‌ده. پس این موضوع فی‌نفسه صریحه.
منظورتون از بی‌طرفی را هم نفهمیدم. یعنی - مثلاً- باید به سپاه یزید هم حق می‌دادم که امام حسین(ع) را کشتند؟!
در آخر متذکر می‌شم که اگه آدم، عجله داشته باشه، نیازی نیست که در همون موقع، پاورقی بنویسه؛ مضاف بر این‌که اصولاً عجله کار شیطونه!
آهای آقای بلاگ‌اسکای!
من که فقط یک وزیتور ساده هستم شرمم آمد از این تبلیغ.
نمی‌فهمم اجاره‌نشین بخت برگشته‌ی شما چطور تحمل می‌کند.

آی بی‌کلاه!
کار سختی نیست اسباب کشی.
باور کنید.
پاسخ:
اولا ما بحمدلله هیچ مشکلی با آقا/خانم بلاگ‌اسکای نداریم. ثانیاً بختمان هم هیچ برگشته نیست. ثالثاً زندگی کلاً سخت است؛ چه باور کنید چه باور نکنید.
وبلاگ شما خیلی قشنگ ..
آهنگ خیلی زیبایی هم گذاشتی.....
به ما هم سر بزن
به من سربزنید و سر افرازم کنید .
به روزم
سلام
باور نکردنیست، اما به روز شده ام.
شاید این بار ارضاء شوید.
پاسخ:
علیکم السلام.
سلام...قشنگ بود...اما فکر می‌کنم بعضی هاش رو یه بار دیگه بازنویسی کنی ً بهتر بشه.
پاسخ:
علیکم السلام. با نظرتون کاملا موافقم. راستش می‌خواستم هر طوری که هست به وبلاگ، رنگ و بوی محرم بدم اما چون فرصتم ضیق بود نتونستم خیلی روش وقت بذارم. ان شاء الله، حضرت هم این عذر را بپذیرند.
خیلی بهتر از ننوشتن است. راستش چشمم درد می کند نمی توانم بخوانم. در موردش نظر میدم. گفتم بنویسم نگه خوب حالا چی که هر چی تو ذهنم بود نوشتم

شاد باشی
پاسخ:
جمله آخرتون اگرچه مفهوم نداشت، اما تونست اوج درد و ناخوش‌احوالی شما را منتقل کنه! اللهم اشف کل مریض!
سلام
میتونم بگک متنت یه داستان بود و بشینم نقدش کنم .ولی اونقدر روحانی هست که دلم نمیاد.مثل یه تنگ بلور که دوست ندارم روش خطی بیوفته.
سلام
شدم طرفدار وبلاگتون
نمی گم کدوم پست رو خوندم...ولی فقط یکی
نه می شناسمتون..نه ..(چه می دونم)...مهمه؟
به هر حال اون پست آرومم کرد
عالی بود
یا لطیف


سلام.با تمام نقد هایی که دارم توی این صفحه می بینم باید بگم که از نظر من عالی بود.و چنین مقتلی را کمتر شنیده بودم و کمتر خوانده بودم.

امیدوارم که رنجه ی قلمت همیشه مستدام باشه.دوست دارم لینک شما رو توی وبلاگم بذارم.
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود ا که خانه خانه ی توست
شما رو لینک میکنم عزیز
مطالبتان خوندنش ثمر بخش است و روح نواز
طوفان گرفت؛ نام شما سربلند شد
تا نیزه نیزه سوی خدا سر، بلند شد
از برْکت تو بود اگر ماجرای زخم
سر باز کرد،تازه شد از سر، بلند شد
هر دل که‌از مصیبت‌و‌عشق تو سهم بُرد
آتش گرفت، سوخت و یک‌سر بلند شد
یک رستخیز سرخ که دنیا نیاز داشت
در عمق لحظه‌های مکرر، بلند شد
در قحطْ سال عشق، کسی سر بلند کرد
معروف در برابر منکر بلند شد
تا پا نهاد روی گلویت حضور زخم
آه از نهاد تشنه‌ی خنجر بلند شد
خونت وزید در رگ تاریخ و بعد از آن
تا بود و هست نام شما سربلند شد
خدیجه پنجی

فکر می کنم این درست باشه نه اون
سلام.
متاسفم.
من با فایر فاکس باز کرده بودم وبلاگتون رو شعر به هم ریخته بود.
الان یادم اومد وبلاگتون یه نمور با فایر فاکس مشکل داره.
پاسخ:
علیکم السلام.
خواهش می‌شه. ما دیگه به پاورقی‌های حاشیه‌ای (= بی‌ربط) شما عادت کردیم...فقط نمی‌دونم شما کی قراره به حواشی وبلاگ ما عادت کنید تا شاید فراغتی پیدا کنید برای دیدن اصل مطلب!
پیشاپیش

۵ اسفند ُ روز مهندسی ُ را از طرف خودم به همه دوستانی که در رشته فنی مهندسی به مردم خوبمان خدمت می کنند

تبریک و شادباش می گویم
راستی من شما رو لینک می کنم با اجازتون .
سلام
خوب مینویسی عزیز به دل میشینه . قلمت پا برجا
موفق باشی
پاسخ:
علیکم السلام.
مگر ویراستار چشم سوم نویسنده نیست؟

پس چرا برخی تصور می کنند کار ویراستار دشمن تراشی است ؟

آیا این دیدگاهی ناسپاسانه به این حرفه نیست ؟؟
به روزم عزیز.
سلام
....نگاهی به آسمان و...گاهی بیان آنچه را که گفته شده بسیار در دل می ماند و...
یا حق!
پاسخ:
علیکم السلام.
به وبلگ من به آدرس www.aboolghasem.blogfa.comسر بزن ضرر نمی کنی
پاسخ:
جدی؟!
سلام.
احسنت!
قسمتهایی از روایتتان را بلند خواندم سایر دوستان هم بشنوند.
.
اما بعد؛ نکته‌ای به ذهنم‌ رسید عرض می‌کنم. داستان هر چقدر کوچکتر کار نویسنده سختر! یکی دو جای روایتتان به نظرم یکی دو جمله دیگر باید اضافه شود تا کلام کاملتر شود.

زیاده جسارت است.
سبز باشید.
سبز روشن.
پاسخ:
علیکم السلام. شما لطف دارید. ممنون از دقت نظر.
اگر دغدغه ای از جنس داستان کوتاه دارید، پاتوق ادبی شما را دعوت میکند هر هفته مهمانش باشید و نقد و نظر حرفه ایتان را گوشه دفترش بنویسید.

"یه نخ.فقط یکی" (علی یوسفی)
این‌جا یک اتفاقی افتاده است. گرچه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. به هر حال یاد روزهای آبادانی این‌جا به خیر.
پاسخ:
واقعا به خیر...
دوست گرامی سلام
سایت مکتب ادبی اصالت کلمه با محوریت بیانیه ی عریان تاسیس گردید.
امیدواریم به یاری هم بتوانیم گامی به سزا برای تعالی هنر نویسش برداریم:orianism.ir
در ضمن لینک شدید
لطفا در صورت امکان به دوستان نیز اطلاع دهید
با سپاس
وحید میره بیگی
پاسخ:
علیکم السلام. ممنون.
دلم بد جور رفت کربلا
دلم پرید به محرم
دلم کوچید به تل زینبیه
جزاک الله خیرا
پاسخ:
جزاکم الله افضل الجزاء
از اینکه بی کلاه را دوباره باز کردید ممنونم .
پاسخ:
قابل شما را نداشت... ولی شما؟!
سلام . نمیدونم هنوز نظرای اینجارو میخونی یا نه. البته همینکه وبلاگ رو حذف نکردی میتونم امیدوار باشم که نظرمو بخونی.

اول اینکه خیلی زیبا بود. خدا اجرت بده که ذکر آقا رو گرفتی و این ساعت منو به ماندگارهام پیوند زدی.

دوم اینکه فکر میکنم منظور نفر اول از کپی پیست کردن جمله متن شما این باشه که اون جمله به نظرش از همه زیباتر و تاثیرگذارتر بوده. حتما خودت میدونی ولی با توجه به جوابی که براش نوشتی اینو نوشتم.

بازم ممنون
Hey, killer job on that one you guys!
These topics are so confusing but this helped me get the job done.
Thank you so much for this article, it saved me time!
What a pleasure to find someone who identifies the issues so clearly
BION I'm impressed! Cool post!
If not for your writing this topic could be very convoluted and oblique.
Wow! Talk about a posting knocking my socks off!
An intelligent answer - no BS - which makes a pleasant change
Intelligence and simplicity - easy to understand how you think.
Superior thinking demonstrated above. Thanks!
A minute saved is a minute earned, and this saved hours!
You make things so clear. Thanks for taking the time!
That's a brilliant answer to an interesting question
That's really thinking of the highest order
This article went ahead and made my day.
Hey hey hey, take a gander at what' you've done
Hey hey hey, take a gander at what' you've done
I'm really into it, thanks for this great stuff!
Right on-this helped me sort things right out.
Could you write about Physics so I can pass Science class?
That insight's perfect for what I need. Thanks!
Surprising to think of something like that
( تعداد کل: 82 )
   1       2    >>

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد