X
تبلیغات
زولا

یک دفتر آبی رنگ

یکشنبه 6 اردیبهشت 1388

همیشه این طور نیست. گاهی وقت‌ها اتفاقاً خیلی هم ساده است. کافی است قلم را بگیری توی دستت یا دستت را بگذاری روی کیبرد تا جریانِ سیالِ ذهن، کار خودش را بکند؛ اما بعضی وقت‌ها دستت را بند می‌کنی به نوشتن و هی دست دست می‌کنی بلکه چیزکی بنویسی اما یک‌هو چشم باز می‌کنی و می‌بینی که فقط داری خودت را دست می‌اندازی... 
همیشه این طور نیست؛ اما بعضی وقت‌ها انگار می‌کنی شده‌ای آدمی که  حالش به هم خورده است و گرماب لزج و سنگینی دویده است توی گلویش و هی انگشت می‌کند توی حلقش و هی عُق می‌زند و هی خودش را مُچاله می‌کند و باز می‌کند؛ اما... چیزی بالا نمی‌آید.
همیشه این طور نیست؛ اما بعضی وقت‌ها اتفاقاً همین طور است. بعضی وقت‌ها که نوشتنت می‌آید؛ اما نمی‌توانی بنویسی. آن‌قدر نمی‌توانی که باورت نمی‌شود موقعی که یک فسقل بچه بوده‌ای، راحت انشا می‌نوشته‌ای و تازه همه‌اش را بیست می‌شدی ـ گاهی هم نوزده البته ـ . آن‌قدر نمی‌توانی که فکر می‌کنی امیرخانی ـ ابو ارمیا را می‌گویم ـ توی خواب، احسنت گفته است به نوشته‌هایت و کلّی کف زده است برایت. آن‌قدر نمی‌توانی که حسودی‌ات می‌شود به آن‌ها که هی تند و تند می‌نویسند و می‌نویسند و می‌نویسند...

آن وقت شک نمی‌کنی که قلمت دیگر افتاده است از پا و حالش آن‌قدر بد است که از ویکس و وازلین هم کاری بر نمی‌آید برایش. آن وقت مطمئن می‌شوی که باید یک فکری به حال خودت بکنی. آن وقت تازه یادت می‌آید که یک دفتر آبی رنگی هم داشته‌ای. آن وقت یک‌هو دلت تنگ می‌شود برای نوشتن. آن وقت  حس می کنی دارد نوشتنت می‌آید؛ حس می‌کنی قلمت دارد تکان می‌خورد؛ حس می‌کنی دیگر وقتش است؛ حس می‌کنی باید بنویسی...

 

بعد نوشت
1- حس می‌کنم باید بنویسم. نمی‌دانم چی؟ چطور؟ چقدر؟ ـ حتی ـ چرا؟  فقط حس می‌کنم باید بنویسم. کمی بی‌مزه به نظر می‌رسد البته. 

2- یحتمل همین امروز و فردا، این حس ـ که باد کرده است توی ذهنم، به قاعده‌ی یک بادکنک بزرگ ـ  پیسّی می‌کند و بادش می‌خوابد. آن وقت بعید نیست که این قلمـِ تازه بیدار شده‌ هم دوباره بخوابد. اما فعلاً که قصد نوشتن دارم. شاید دیر به دیر. شاید هم نه فقط داستان و مینی‌مال. اصلاً با این حال و اوضاع، بعید نیست که دیگر داغ داستان و مینی‌مال نویسی، به دلم بماند...

 

بعدتر نوشت 

شنیده‌ام حضرت سلیمان ـ که بر او و بر پیامبر ما و خاندانش درود ـ به هر کدام از جوان‌های لشگرش که رخت تأهل می‌پوشید، دو سال مرخصی می‌داد؛ لابد که برود و حالش را ببرد! اما ما مرخصی که نگرفتیم هیچ، تازه مشغله‌ی ارشد و درس و تحقیق هم اضافه شد. دلم دو سه سال مرخصی می‌خواهد؛ با حقوق و مزایا ... البته! 

نظرات (15)
ممنون
و
مبارک باشه...
پاسخ:
خواهش می کنم
و
ممنون...
چه مؤخره ی جالبی برا گفتن مزدوج شدن انتخاب کردید. مبارکتون باشه. حالا واقعا حضرت سلیمان دو سالی مرخصی می داد؟
پاسخ:
سه چهار ماه زندگی زیر یک سقف را اگر به علاوه‌ی مدت دوران قبل از آن کنیم، نتیجه این می‌شود که کمی از وقت تبریک گفتن گذشته است! با این حال ممنون.
عرضم به حضورتون که ما هم شنیدیم. گرچه با اون لشگری که حضرتش داشته‌اند، اون قدر انس و جن و پرنده و چرنده و خزنده و ... بوده که مرخصی یک تازه داماد، هم‌چین به چشم نمی‌آمده. بعدش هم تجربه ثابت کرده که جوان تازه مزدوج شده، همان بهتر که تا مدتی برود مرخصی! به جان خودم!
اولا و علیکم السلام و رحمه الله و برکاته
ثانیا نه. خوب می نویسید هنوز! امیرخانی بد نگفته.
ثالثا آر.اس.اسی فیدی چیزی ندارد این دفتر آبی تان؟ گوگل ریدر نشانش نمی دهد.
رابعا حکیمی میگوید: ارشد و ازدواج و شغل و بچه چهار عقبه زندگی آرمانی هستند. هر کس از یکی شان سالم عبور کند و تبدیل به یک موجود خموده خمیده نشود ربع دینش حفظ شده است. دعا می کنیم تمام بهار با عیار بیست و چهار بمانید.
پاسخ:
اولا و لکم تحیة و الاکرام.
ثانیا جدی؟
ثالثا چرا ندارد! خوبش را هم دارد. گذاشتمش زیر ایمیل که همه ببینید دارد!
رابعا دقیقا دست گذاشتید روی نقطه ضعف اصلی ما. دعا کنید خموده‌ی خمیده نشویم شما را به خدا.
سلام...رجعتتان مبارک!
گرچه هر رجعتی که مبارک باد ندارد...اما این قلم این نوشته این حس بایدنوشتن
را باید جشن گرفت...البته تاهل مدتی درگیرت می کند تا حدی که از روز مره هایت هم باز می مانی اما بعد که اندکی آب ها از آسیاب می افتد دوباره دلت یاد هندوستان میکند و یادت می رود که همین چند صباح پیش قرار بود دلت را بهیک جا محکم بدوزی!...که البته بد هم نیست این روال عادی آغاز تاهل برای همه است
ارشد هم که می خوانید آن هم مبارک است...(این بلاگ اسکای شکلک هم ندارد
که این جارار به گل و لبخند بیاراییم!)
علی ایحال با قلمتان محظوظ شدیم!...از آن دسته قلم هاییست که ما را مجذوب
می کند پس لطف کنید ونگذارید بخوابد!
کلاس اول که بودم آی بی کلاه را بیشتر از با کلاهش دوست داشتم چون زودتر
مشق هایش تمام می شد!...حالا شما بی کلاه بودید یا کلاهتان را برداشته اند؟!
به! جان شما از اولش هم شکمان می برد که این رفیق ما ، هرچه قدر هم سرش شلوغ باشد، حتما یواشکی یک چیزهایی می نویسد! منتهای مراتب، بعدش قالب غیرفعال و این ها
در حال حاضر ما هم وضعمان شده همان آدمی که گلاب به رویتان ... و البته نه بعدی اش! ای!
خلاصه بسی مشعوف شدیم ز دیدار دوباره! گویا زیاد هم دیر نرسیده ایم! منتظریم بنویس باز!
سلام
شما اسم انیمیشن های مورددار (!) آنور اب را بگوئید نگران پولش هم نباشید! ما نقدش می کنیم!
با تشکر
دقیقن به همین علت یعنی همین همیشه هم اینطور نیست!
که آنچه می بینیم با آنچه هست فرقی نداشته باشد یا سر جایش باشد.
یا اصلن مگر این روزها دلی که ایمان دلش می خواهد تعجب ندارد؟؟؟
در کوچه ی بن بست ما که دارد!!!
بهع!
این طور می خواستی شروع کنی؟!
کجارفتید ما کلی منتظریم!...نکند کلاهتان را برداشته اند و به دنبالش می گردید!
کجایید؟ نکند رفته اید حالش را ببرید؟!
سلام عزیز
نوشته اید :
شروع من»
استفاده از این قطعه‌ی موسیقایی
به هیچ عنوان
به منزله‌ی تأیید خواننده‌ی آن نیست
این انصاف نیست که از صدای یک خواننده لذت ببریم و حداقل صدایش را تایید نکنیم .
اگر صدایش را نمی پسندیدید که برای وبلاگتان نمیگذاشتید حال که این کار را کرده اید دیگر بی انصافی نکنید . الحق صدایش تاثیر گذار است .
سلام.من با جنابعالی شوخی ندارم پیام خصوصی گذاشتید .پاسخ نوشتم به شوخی یا جدی نمی دانم چیزی نوشتید در دفتر آبیتان لطفا حذف کنید هم نام مرا وهم پاسخ خودتان را...
پاسخ:
علیکم السلام سرکار خانم. بنده عجب گیری کرده ام ها! من اصلا نمی دانم شما چطور با وبلاگ بنده اشنا شدید و این حرفها که می زنید یعنی چی؟ من برای شما کامنت نگذاشته بودم. بروید ببینید کدام از خدا بی خبری دارد به اسم حقیر شما را براشفته می کند. من اگر وقت داشتم برای این و ان کامنت بگذارم که می امدم گرد و خاک از سر وبلاگم می گرفتم. والا به خدا!
مدتیه ازت بی خبرم .
چرا پس نمی نویسی !؟
پیشم بیا
سه سالی بود ایران نبودم . اونحا هم اصلا به فکر نت نبودم . حالا آمدم وبلاگ قدیمی خودمو سرچ کنم تو گوگل چشمم به یک آی بی کلاه دیگر روشن شد . برام حالب بود ....
موفق باشید و همیشه با کلاه .
از طرف یک آی بی کلاه دیگه

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد